کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

تحمل غم تو منو دیوونه کرده (۲)

هندزفری در گوشم بود که حس کردم صدای زنگ در را شنیدم. هندزفری را بیرون آوردم و گوش دادم. صدایی نبود. میدانید اولین فکری که به ذهنم رسید چه بود؟ این که بروم گوشی ام را چک کنم شاید آرمین پشت در است و مثل همه وقتهای دیگری که کلیدش را جا گذاشته بود و شب میرسید، زنگ زده باشد به گوشی من که بگوید: آجی نخوابیده بودی که! بیا در رو وا کن من پشت درم. زنگ نزدم گفتم یه وقت مامان و بابا زود خوابیده باشن اذیت نشن." و بعد بابت این که آرمین نبود، بغض کردم...


+ میدانی داداش جان؟ مشکل من با رفتن نیست؛ با نبودنت است...رفتن را میشود با برگشتن درست کرد اما نبودنت چاره ای ندارد جز دلتنگی و اشک که آن هم عین بیچارگی است... میبینی؟ من هنوز منتظر برگشتنت هستم و تو هنوز روی نبودنت اصرار داری... چقدر دلم میخواهد بغلت کنم...

گرچه پایان راه ناپیداست...

وقتی دوستت دارم، دنیا قشنگتر است؛ حتی اگر برای همیشه ترکم کرده باشی...

تحمل غم تو منو دیوونه کرده...

۱. اگه خود خدا منو برداره ببره اونجایی که تو هستی و بگه: "خودت ببین چقدر خوشحاله... ببین چقدر بهش خوش میگذره... ببین از همه چی راضیه... ببین اصلا ناراحتی نداره... ببین چه جوری هواشو دارم..." من جواب میدم: " مرسی که انقد خدایانه مهربونی! حالا میشه بِدی ببرمش؟!"

نشسته ام به در نگاه میکنم!🙄

با تشکر از راهنمایی دوستان! من هم بالاخره با استفاده از لپ تاپ موفق به خرید کتاب شدم. ولی لعنتیها چقدر گران هستند! آدم چهار تا کتاب می اندازد داخل سبد و بعد باید پول خون بابای ناشر و نویسنده و تصویرگر و برگزارکننده نمایشگاه و.... را پرداخت کند. کتابهای چاپ سالهای قبل را هم که ارزانتر است، صرفا به صورت دکوری در سایت گذاشته اند و اصلا قابلیت خرید ندارد 😐

آیا شما توانستید از سایت مجازی نمایشگاه کتاب تهران خرید کنید؟!

من بعد از انتخاب کتاب، وقتی میخوام تایید نهایی و پرداخت رو انجام بدم، سایت مثل خنگها زل میزنه تو چشمام و هیچ کاری نمیکنه! نمیفهمه میخوام براش پول🤑 بریزم!!!!

خواب (6)

دو شب پیش من و نوشین و بابا، هر سه با هم خواب آرمین را دیدیم! 

مقدمات + خواب (۵)!

1. فاصله سنی آرمین با اولین خواهرزاده ها (سپهر و نرجس) حدودا شش سال بود. آرمین از این که در این سن کم دایی شده بود به خودش می بالید و به دوستانش فخر میفروخت؛ طوری که آنها به خواهرهایشان غر میزدند که چرا شوهر نمیکنند و بچه نمی آورند! آرمین و سپهر و نرجس، یک گروه خرابکار با رهبری آرمین بودند و هر سه به شدت یکدیگر را دوست داشتند و روی حرف آرمین هم حرف نمیزدند! 

  • ادامه مطلب

خون (2)

دفترچه بیمه و برگه دستور پزشک را گذاشتم روی میز متصدی پذیرش و زل زدم بهش!

همان طور که دفترچه را نگاه میکرد پرسید: «مجردی؟»

گفتم: «بله».

_ «شناسنامه همراهته؟»

_ «نه.»

_ «پس من از کجا بدونم مجردی؟ چرا شناسنامه نیاوردی؟»!!! 

  • ادامه مطلب

باز هم خواب 😊 (۴)

چرایی اش را یادم نیست. همین قدر میدانم که به یک دلیل خوشایند، آرمین پیشنهاد داد با هم برویم مسجد. شب بود. مثل وقتهایی که قدم زنان به سمت پارک میرفتیم، راه افتادیم سمت مسجد جامع. همین که از کوچه خارج شدیم سگی را دیدیم که از سمت خیابان به طرفمان میدود. ارمین دستم را گرفت و دویدیم. بعد پیچیدیم در کوچه ای دیگر. آنجا هم سگ بود. در سایه دیوار خرابه ای مخفی شدیم. از ترس، چسبیده بودم به آرمین. پسرک سربازی از کنارمان رد شد و سگ افتاد دنبالش.

ولی دیره...

دیشب که فیلمهای آرمین را دیدم، حس کردم هنوز در همین دنیا است. وقتی پست «من عزادار خودم هستم آرمین» را نوشتم، حس کردم همین لحظه، او را از دست داده ام... حالا دوباره حال و هوای روزها و هفته های اول نبودنش در من زنده شده است. حالم آن قدر بد است که تمام امروز را در رختخواب ماندم. با عکسهای آرمین کلیپ ساختم و آهنگ «وای خدا پر حرفم» لهراسبی را رویش گذاشتم و در واتساپ و اینستا گذاشتم و خودم هم هزار بار نگاه کردم. مامان و بابا که آمدند، سه نفری با هم کلیپ را تماشا کردیم. بعد هم سه نفری با هم گریه کردیم؛ بلند بلند... 
حس میکنم همین روزهای اخیر او را از دست داده ایم اما انگار هزار سال از رفتنش گذشته است...

خدا!

میشود دیگر کسی را از من نگیری؟

لا اقل در خواب نه...

صبح زود نه...

بی خبر نه...

به این زودیها اصلا...


😭

از کسانی که دوستشان دارید فیلمبرداری کنید!

بعد از ۴ ماه، برای اولین بار نشستم یکی دو تا از فیلمهای آرمین را نگاه کردم و به شدت اشک ریختم. فیلمها خیلی معمولی بودند. مثلا آرمین داشت برای مامان چیزی را تعریف میکرد یا نشسته بود در جمع خواهرها و خواهرزاده ها و با هم شوخی میکردند. و من چقدر حسرت خوردم که فیلمهای بیشتری از او نگرفته بودم. چقدر دلم میخواهد یک فیلم ۳_۴ ساعته ی کاملا روزمره از آرمین داشتم و می نشستم به تماشا... چقدر دلم میخواهد یک نفر از من و آرمین فیلم گرفته بود و حالا نگاه میکردم...

من عزادار خودم هستم آرمین...

امروز به کشف جدیدی در مورد سوگواری ام رسیدم! من این روزها، گاه و بی گاه به اولین روزهای عزاداری ام فکر میکنم و راستش دلم برای خودم در آن روزها میسوزد! برای دختری که در بهت و ناباوری عمیق، تند و تند سینه برادرش را فشار میداد و

ای آن که دوست دارمت اما ندارمت/ جایت همیشه در دل من درد میکند


۲۶ دی ۱۳۹۹

از آخرین باری که دیدمت، درست چهار ماه گذشته است... 

خون

روی تخت بیمارستانم و یک سرم با محتویات سرخ پررنگ دارد قطره قطره وارد بدنم میشود. آزمایش دو هفته قبلم نشان میدهد که به شدت کم خونی دارم و حالا نمیدانم این خون چه کسی است که به من تزریق میکنند. سارا پشت تلفن میگوید: "خاله شاید خون یک مرد گنده سبیلو باشد!" میگویم: "نخیر عزیزم. خون یک دختر موبلند خوشگل است." 

چندگانه!

۱. یکی از دوستانم که هیچ وقت آرمین را ندیده بود، خوابش را دیده و آرمین بهش گفته است به آبجی گلم سلام برسان. نمیدانید چه حسی پیدا کردم با شنیدن این جمله که عین جملات خودش بود! در یک لحظه خندیدم و اشک از چشمهایم سرازیر شد. هنوز هم با یادآوری این جمله دلم لبریز از خوشی میشود.

صندلی یخ!

یادتان هست پارسال روز تولدم (۲۰تیر) صندلی داغ داشتم؟ امسال هم میخواستم که داشته باشم. ولی همان طور که در جریان هستید، تابستان، چنان داغهایی بر دلم گذاشت که دیگر جایی برای صندلی داغ نماند!

امروز دقیقا شش ماه از تولدم میگذرد و من در نیمه سن فعلی ام، تصمیم گرفتم برای عوض شدن حال و هوای هنوز غمگین وبم، یک صندلی بگذارم وسط و بنشینم رویش و به شما ۲۴ ساعت وقت بدهم تا هر سوالی دارید (اگر بیش از حد شخصی نباشد) بپرسید و جوابتان را بدهم. البته در بیستمین روز زمستان، صندلی یخ، گزینه مناسبتری است و من روی آن مینشینم! 🤭


+ دلم میخواست به جای عنوان بنویسم: "مثلا ما چه سوالی ممکنه از تو داشته باشیم آخه؟! 😐" 🤭

بستنی

من و آرمین هر دو عاشق بستنی بودیم؛ یعنی تقریبا هیچ روزی نبود که یکی از ما دو نفر بستنی به دست به خانه نیاید یا با هم برای خوردن بستنی بیرون نرویم یا در فریزر بستنی نداشته باشیم. همه اینها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان نمیشناخت. ما در هر صورت بستنی میخوردیم و کیف میکردیم. 

سه لذت برتر دنیای من:

۱. دیدن آرمین در خواب

۲. گذراندن وقت با خانواده، فامیل و دوستان

۳. تدریس




سه لذت برتر دنیای شما؟😏

برای گرفتن آدرس کانال تلگرامم، کامنت خصوصی همراه با آدرس وبلاگتون بذارید
Designed By Erfan Powered by Bayan