کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

این داستان به نام تو اینجا تمام شد...

  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶
  • ۱۳:۱۰

وقتی یک نفر، حتی برای یک بار به رفتن فکر کند، یعنی خیلی چیزها عوض شده است! خیلی چیزها در دلش، فکرش، نگاهش، دور و بری هایش (چه آنهایی که هستند و چه آنهایی که رفته اند! و حتی آنهایی که باید می بودند اما هرگز نیامدند که باشند). به خاطر همین است که کافی است یک بار به رفتن فکر کنی تا همه چیز برای همیشه تمام شود؛ حتی اگر هرگز نرفته باشی! پس همان بهتر که با اولین فکر رفتن، خودت هم شال و کلاه کنی و بروی! اگر ماندی، دیگر ماندنت دلچسب نیست، به خصوص برای خودت! برای خودت که دست کم هفته ای یک بار ناخودآگاهانه خودت را به چالش رفتن یا ماندن دعوت می کنی! وقتی به این نقطه رسیدی، شک نکن که وقت رفتنت رسیده است...

***

از این همه «خودم را جار زدن» خسته شده ام، از این که مرزهای زندگی ام این همه به روی دیگران گشوده شده است می ترسم! من آدم خلوت و تنهایی ام؛ نه آن دختری که هی خودش را در پستهای رمزدار و بی رمز منتشر کند! قرار نبود این همه منتشر شوم! من به دنیای خلوت خودم برمی گردم! دنیایی که پر از دوست داشتن آدمها است! خلوتی که هر نقطه اش را خیالی... خاطره ای پر کرده است! من هر چه قدر هم که در آدمها گم شوم، دوباره باید به خودم برگردم، بی آن که روی آدمهای دور و برم خط بکشم... هم چنان با مهر می خوانمتان و نمی روم که برای همیشه تمام شوم! اما کودکانه هایم را می گذارم که در همین سال بماند! اگر دلم هوای نوشتن کرد، اتاق خلوتی با پنجره های روشن، اما بسته، برای خودم دست و پا می کنم تا در سکوت، در و دیوارش را با مدادرنگیهای ذهنم نقاشی کنم!


+ عنوان: حسین منزوی