کودکانه هایم تمامی ندارد


There Is No End To My Childhood

ولی دیره...

دیشب که فیلمهای آرمین را دیدم، حس کردم هنوز در همین دنیا است. وقتی پست «من عزادار خودم هستم آرمین» را نوشتم، حس کردم همین لحظه، او را از دست داده ام... حالا دوباره حال و هوای روزها و هفته های اول نبودنش در من زنده شده است. حالم آن قدر بد است که تمام امروز را در رختخواب ماندم. با عکسهای آرمین کلیپ ساختم و آهنگ «وای خدا پر حرفم» لهراسبی را رویش گذاشتم و در واتساپ و اینستا گذاشتم و خودم هم هزار بار نگاه کردم. مامان و بابا که آمدند، سه نفری با هم کلیپ را تماشا کردیم. بعد هم سه نفری با هم گریه کردیم؛ بلند بلند... 
حس میکنم همین روزهای اخیر او را از دست داده ایم اما انگار هزار سال از رفتنش گذشته است...
شارمین امیریان ۰ نظر ۱۶

خدا!

میشود دیگر کسی را از من نگیری؟

لا اقل در خواب نه...

صبح زود نه...

بی خبر نه...

به این زودیها اصلا...


😭

شارمین امیریان ۲ نظر ۱۶

از کسانی که دوستشان دارید فیلمبرداری کنید!

بعد از ۴ ماه، برای اولین بار نشستم یکی دو تا از فیلمهای آرمین را نگاه کردم و به شدت اشک ریختم. فیلمها خیلی معمولی بودند. مثلا آرمین داشت برای مامان چیزی را تعریف میکرد یا نشسته بود در جمع خواهرها و خواهرزاده ها و با هم شوخی میکردند. و من چقدر حسرت خوردم که فیلمهای بیشتری از او نگرفته بودم. چقدر دلم میخواهد یک فیلم ۳_۴ ساعته ی کاملا روزمره از آرمین داشتم و می نشستم به تماشا... چقدر دلم میخواهد یک نفر از من و آرمین فیلم گرفته بود و حالا نگاه میکردم...

شارمین امیریان ۳ نظر ۷

من عزادار خودم هستم آرمین...

امروز به کشف جدیدی در مورد سوگواری ام رسیدم! من این روزها، گاه و بی گاه به اولین روزهای عزاداری ام فکر میکنم و راستش دلم برای خودم در آن روزها میسوزد! برای دختری که در بهت و ناباوری عمیق، تند و تند سینه برادرش را فشار میداد و منتظر بود که دوباره نفس بکشد... برای وقتی که خم شده بود روی صورت برادرش و از او میپرسید: خوبی آرمین؟ خوبی داداش؟ برای این که ملحفه را روی صورت برادرش میکشیدند و نمیگذاشتند با او حرف بزند... برای این که برادرش را برای آخرین بار در آغوش نکشید... برای وقتی که توی کوچه، روی زمین نشست و به رفتن آمبولانس چشم دوخت و یک نفر در دلش فریاد کشید: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود... برای تمام دفعاتی که از غسالخانه تا سر مزار، بی اختیار روی خاکها نشست و جیغ کشید و گریه کرد... برای اولین باری که نشست کنار خاکش و بلند بلند گریه کرد و گفت: آرمین تو هر وقت حالت بد بود منو صدا میکردی، الان خوبی که صدام نمیکنی؟ هر وقت حالت خوب بود سر به سرم میذاشتی، الان مگه خوب نیستی که سر به سرم نمیذاری؟ بعد زل زد به چشمهایش در قاب عکس و هوار کشید: آرمین چرا هیچی نمیگی؟ چرا این جوری نگام میکنی؟ چرا تین جوری نگام میکنی و آن قدر تکرار کرد و جیغ کشید که عکس را از جلویش را برداشتند و او را به زور از سر خاک بلند کردند... برای همان شبی که دلش برای لالاییهایی که سالها پیش کنار گهواره برادرش خوانده بود تنگ شد و هی تند و تند لالایی استوری کرد...
آخ که چقدر آن دختر بیچاره بود... چقدر تنها و بی کس شده بود.... چقدر دنیایش تاریک و تلخ بود...
من این روزها دلم برای آن دختر... آن دختری که منِ چهار ماه پیش است... میسوزد..
 هر چقدر هم که حالم خوب شده باشد و قوی شده باشم و حکمت خدا را پذیرفته باشم و به مهربانی اش ایمان آورده باشم، باز هم دلم برای خودم که آن لحظه های سیاه را تجربه کرده ام میسوزد....
شارمین امیریان ۱ نظر ۸

ای آن که دوست دارمت اما ندارمت/ جایت همیشه در دل من درد میکند


شارمین امیریان ۱ نظر ۱۱

۲۶ دی ۱۳۹۹

از آخرین باری که دیدمت، درست چهار ماه گذشته است... 

شارمین امیریان ۲ نظر ۱۰

خون

روی تخت بیمارستانم و یک سرم با محتویات سرخ پررنگ دارد قطره قطره وارد بدنم میشود. آزمایش دو هفته قبلم نشان میدهد که به شدت کم خونی دارم و حالا نمیدانم این خون چه کسی است که به من تزریق میکنند. سارا پشت تلفن میگوید: "خاله شاید خون یک مرد گنده سبیلو باشد!" میگویم: "نخیر عزیزم. خون یک دختر موبلند خوشگل است." 

اما به هر حال چیزی از چندشناکی قضیه کم نمیکند! خون، یک چیز خیلی خیلی شخصی است! دلم یک جوری میشود که خون یک ادم دیگر را به رگهای من تزریق میکنند. انگار که به حریم خصوصی ام تجاوز کرده اند! احساس میکنم الان یک غرببه درون من است و مجبورم بعضی از فکرها و هیجاناتم را از او مخفی کنم!

از بدنم دلخورم که خودش عرضه خونسازی و نگه داشتن خونهایمان را نداشته است. ولی مگر میتوانم اعتراض کنم؟ همه چیز را به ادا و اطوارهایی که برای غذا خوردن درمی آورم و به دو سوم مواد غذایی درست و حسابی لب نمیزنم ربط میدهد.

همراه ندارم. فقط آمده بودم جواب آزمایشم را بگیرم و به پزشکم نشان بدهم. فکر میکردم نهایتا چند بسته قرص آهن بدهد. اما کارم از این حرفها گذشته است. 

گفت همین الان باید خون تزریق کنی. این اولین بار است که روی تخت بیمارستان دراز کشیده ام.

آن طرف پرده، زن و شوهر جوانی هستند. به خانم که باردار است و حالت تهوع دارد سرم زده اند. آقا مثل پروانه دورش میچرخد. گاهی با هم پچ پچ میکنند و من مجبورم هی گوشهایم را تیز کنم!🤦‍♀️😁

فقط ۵٪ از شارژ گوشی ام باقی مانده است و آن را روی حالت ذخیره نیرو گذاشته ام. نمیخواهم گوشی، خاموش و مامان و بقیه نگران شوند. 

حدود ۵۰ دقیقه تا تمام شدن سرمم باقی است و شارژ گوشی یک در صد دیگر هم کم شده. 

تا یک ماه برنامه همین است. باید هر هفته ببایم خون تزریق کنم. از این که خون کس دیگری در رگهایم جریان پیدا کند حس خوبی ندارم. خون یک چیز کاملا شخصی است!






+ مثلا همین الان اگر من شهید بشوم، معلوم نیست با خون چه کسی نهال اسلام را آبیاری کرده ام!😐🤭

++ تا اینجای پست را صبح در بیمارستان نوشتم.

+++ سارا حسابی نگرانم شده است. از مامانم شنیده که علت کم خونی خاله شارمین این است که هر غذایی را نمیخورد. بعد رو کرده است به مامان خودش و به او گفته است: " مامان یک کیک خیس بزرگ برای خاله بپز. چون خیلی کیک خیس دوست دارد حتما همه اش را میخورد و زودتر خوب میشود." حالا این کیک خیس چیزی است که خود سارا هم عاشقش است و هیچ وقت اجازه نمیداد مامانش حتی یک تکه از آن را برای من بیاورد!

++++ من همیشه وقتی مریض میشوم هی خودم را لوس میکنم و با حالت ترکیبی شوخی و حدی آه و ناله راه می اندازم. ولی مامان همیشه معتقد است که هیچی ام نیست و حالم از او هم بهتر است! حالا امروز برعکس شد. دم و دقیقه زنگ میزد که: شارمین قبل از تزریق یه چیزی بخور.... میخوای پا شم بیام پیشت؟... درد که نداری؟... وای کاش باهات اومده بودم.... پرستار میاد بهت سر بزنه؟.... وقتی تموم شد یه کم بخواب سرگیجه نگیری.... بابا میگه بمون بیام دنبالت... الان کجایی؟ خوبی؟ حالت بد نشه؟.... و... بعد من کلی خوش و خرم بودم که: نه مامان هیچیم نیس... همه چی عالیه... اصلا نیازی به حضور همراه نبود... حالم خوبه... خودم میتونم بیام... چیزیم نیست که!.... البته عصر که از ساعت ۳ تا ۷ مراجع داشتم کمی حالم بد شد و شب آمدم خانه لوس بازیهایم را درآوردم!🤭

شارمین امیریان ۱۸ نظر ۱۴

چندگانه!

۱. یکی از دوستانم که هیچ وقت آرمین را ندیده بود، خوابش را دیده و آرمین بهش گفته است به آبجی گلم سلام برسان. نمیدانید چه حسی پیدا کردم با شنیدن این جمله که عین جملات خودش بود! در یک لحظه خندیدم و اشک از چشمهایم سرازیر شد. هنوز هم با یادآوری این جمله دلم لبریز از خوشی میشود.


۲. مربی تکواندویی که امروز فوت کرده است، برادر یکی از همکارهایم است. نمیدانید موقع تسلیت گفتن به او چه حالی داشتم. وقتی چهار ماه از رفتن برادرت گذشته باشد، خوب میفهمی تسلیت گفتن برای از دست دادن یک برادر یعنی چه. خوب میفهمی حال کسی را که در اول این راه است. عمیقا از خدا میخواهم که به آنها صبری عمیق بدهد.


۳. حالا که جلوی بخاری دراز کشیده ام و پا روی پا انداخته ام و این سطور را مینگارم! کمتر از ۱۲ ساعت به آزمون پایان ترم دانشجوهایم مانده است و باورتان میشود هنوز یک دانه سوال هم طراحی نکرده ام؟! من زمان دانشجویی هم همیشه دقیقه نودی بودم. یادم هست یک بار  در دوره لیسانس، استاد گفته بود برای ارائه تحقیق مثلا تا ۱۵ دی وقت دارید و من ۱۵ دی، تازه رفتم کتابخانه نشستم به مطالعه و نوشتن تحقیق و دقیقا همزمان با اذان مغرب، در حالی که هیچ استادی در دانشگاه نبود، تحقیق را از زیر در داخل اتاق استاد  انداختم!

+ البته ناگفته نماند از صبح تا حالا دارم دانشجوهایم را دلداری میدهم که اگر فردا سامانه مشکل داشت نمیگذارم آب توی دلهایتان تکان بخورد!


۴. قرار بود دوشنبه برای کاری به تهران بروم و با یکی از دوستان دوست داشتنی وبلاگی هم قرار مدار گذاشته بودیم که قبل یا بعد از انجام کارم، برای اولین بار یکدیگر را ببینیم و هر دویمان هم کلی ذوق داشتیم. من حتی بلیطم را هم رزرو کرده بودم. اما امروز از سازمان مربوطه (در تهران) تماس گرفتند و گفتند موضوعی که قرار بود به خاطرش بیایید فعلا منتفی است نیایید تا خبرتان کنیم! آن قدر توی ذوقم خورد که حتی نپرسیدم علتش چیست. 😟


۵. وقتی از خدا بریده بودم و دیگر دوستش نداشتم، هی آمدم اینجا جار زدم. پس حالا هم باید بگویم من دوباره به آغوش خدا برگشتم. خیلی ماجرا دارد که چرا و چطور این اتفاق افتاد (آن هم در شرایطی که دیگر خودم هم نمیخواستم داشته باشمش!). اما مهم این است که اتفاق افتاد و من دوست دارم هر روز بیشتر و بیشتر خودم را در آغوش مهربانش رها کنم...😍

شارمین امیریان ۹ نظر ۱۳

صندلی یخ!

یادتان هست پارسال روز تولدم (۲۰تیر) صندلی داغ داشتم؟ امسال هم میخواستم که داشته باشم. ولی همان طور که در جریان هستید، تابستان، چنان داغهایی بر دلم گذاشت که دیگر جایی برای صندلی داغ نماند!

امروز دقیقا شش ماه از تولدم میگذرد و من در نیمه سن فعلی ام، تصمیم گرفتم برای عوض شدن حال و هوای هنوز غمگین وبم، یک صندلی بگذارم وسط و بنشینم رویش و به شما ۲۴ ساعت وقت بدهم تا هر سوالی دارید (اگر بیش از حد شخصی نباشد) بپرسید و جوابتان را بدهم. البته در بیستمین روز زمستان، صندلی یخ، گزینه مناسبتری است و من روی آن مینشینم! 🤭


+ دلم میخواست به جای عنوان بنویسم: "مثلا ما چه سوالی ممکنه از تو داشته باشیم آخه؟! 😐" 🤭

شارمین امیریان ۱۰ نظر ۸

بستنی

من و آرمین هر دو عاشق بستنی بودیم؛ یعنی تقریبا هیچ روزی نبود که یکی از ما دو نفر بستنی به دست به خانه نیاید یا با هم برای خوردن بستنی بیرون نرویم یا در فریزر بستنی نداشته باشیم. همه اینها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان نمیشناخت. ما در هر صورت بستنی میخوردیم و کیف میکردیم. 

شارمین امیریان ۴ نظر ۱۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان