کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

پست فعلا ثابت (قبل از این پست، پست جدید هست!) + بعدا نوشت

بعدا نوشت:

پستی که لیست چالشها بود رو بستم و از حالت پین خارج کردم. دیگه ظرفیت چالشم رو به اتمامه! گفتم کسی جدید دعوت نکنه منم هی نخوام به روزرسانی کنم. فعلا همینا که دعوتیم بنویسیم. البته همچنان لینک نوشته‌های جدید رو می‌ذارم  ولی دیگه دعوتی جدید نداشته باشیم فعلا. لیست چالشها، اینجا هست. (اگه خواستید زیرش، لینک پستتون رو بذارید)


در این پست، اسم تمام دعوتی‌ها و چالش یا چالش‌هایی را که در پست قبل به آن دعوت شده‌اند می‌نویسم و هر کدام که دعوت را لبیک گفت و پست گذاشت، لینکش را اضافه می‌کنم. دعوت‌ها در پست قبلی همچنان ادامه دارد و این پست، مدام به روزرسانی می‌شود. اگر کسی از قلم افتاده است لطفا اطلاع دهید :)


همه خوانندگان این وب و وب دردانه: 1

آبان 15- 37 - 18 - 29

آرامش: 24 _

آریانه (آتنه) 9 - 11 - 13- 19 - 22

ابوالفضل ۴۲

امیر + 18

امیلی ۸ ، ۴۱ ، ۲۵

آیلین یونیورس 42

بیست و دو  ۲۸

تسنیم: 17 یا 18

پشمال: 23 

جهان هیچ 40 _ 41 _ 42

حامد سپهر: 11 یا 12

حائل. ۱۹ ، ۱۵، 20

خاکستری ۲۲- 11 یا 12

خودت باش 28

رسیدن 15 یا 18 یا 21

رنگین کمان ۲۶ یا ۲۸- 3 - 15 -35

ریحانه 19 - 21 - 5- 32 -

دردانه 18- 24 - 8 - 19 - 21

دکتر ربولی 24 یا 23 - 15 - 22- 17 - 40 - 

رویا 18

ریحانه السادات ۴۱ ، ۱۵

رها (شب گور درخیال)  ۴۱ ، ۴۲ ، ۲۵

زری... 3_ 36 _ 40 _ 41 _ 25 _ 28

ستاره ۱۷ _ ۲۱

سمانویس 20

سین دال 31- 12 یا 13 - 4 -31 

شارمین 19 - 5 - 8- 2- 42- 14- 17- 21- 37- 38 - 11 -13 - 18 _ 26 _

صخره نورد  14

فاطمه الف ۳۷ ، ۱۱ ، ۴۲

فاطمه حسینی  ۸ ، ۱۵  ، ۴۲ ، ۳۷ ، ۱۱ حداقل سه تاش =)

فاطمه کریمی ۸ 

فاطیما 13 _ 15

غ زل 10

غزل سپید 8

گندم 39- 30- 35 - 22 -37 - 

مالاکیتی 25

ماه‌بانو: 2 _ 24 _ 10

محمدحسین 23

معلوم الحال 4 - 21 -34 - 18

مهربانو 3 - 15 -18 -

مهدی (ماستفت) ۱۵ ، ۸ ، ۲۵

ن. .. 21 یا 30 - 4 -15 -17 -

نرگس بیانستان  19- 21- 41- 5- 15 -

نرگس مشکیه   ۴۲ ، ۴۱ ، ۳۹

نسرین 31

نقل بلاگ 8 _ 15_ 42

نگار 12_ 34 _ 41، 19، 32

نیروانا: 19- 3- 5 - 31

نیمچه مهندس: 19 -22 -37

واران: 24 یا 47

هیچ: 30 - 39 -4 - 8 -16 -37 - 

هوپ: ۳۰ - 23- 11- 17 یا 18 یا 19 - 1 -

یاسی: ۲۵ - 34 - 5 - 35 - 

یاقوت: 27 - 36


من به این چالش دعوت شدم (6): نامه غیرمنتظره

۱۱. خطاب به یکی از نویسندگان یکی از وبلاگ‌ها که انتظارش را ندارد یک نامه‌ی غیرمنتظره بنویس.

به دعوت تسنیم



سلام آقای حامد سپهر!

جمعه‌ام را با خبر تلخ و کوتاه وبلاگ شما شروع کردم و اشک در چشم‌هایم حلقه زد.

خبر رفتن یک عزیز، همیشه خبر تلخی است؛ اما من بعد از تجربه شخصی و پیایی آن در زندگی خودم، این خبر را جور متفاوت‌تری پردازش می‌کنم و نمی‌توانم جلوی جاری شدن اشک‌هایم را بگیرم؛ حتی اگر کسی را که رفته است و کسی را که داغ رفتن بر دل دارد هرگز ندیده باشم...


شاید اگر قبل‌ترها بود می‌نوشتم تسلیت، می‌نوشتم خدا صبرتان بدهد، می‌نوشتم روحشان شاد... حالا همه‌ی این‌ها را می‌نویسم و به روزهایی فکر می‌کنم که شنیدن هیچ کدام از اینها سنگینی غمم را کم نمی‌کرد... اما از ته دلم آرزو می‌کنم در زندگی‌تان چیزهایی وجود داشته باشد که دستاویزی برای تحمل این درد باشند.


هیچ چیز سخت‌تر از نوشتن نامه برای یک فرد سوگوار نیست... نمی‌دانم چرا شروعش کردم...

من به این چالش دعوت شدم (۵): حال‌خوب‌کن‌ها و انزجارها!

۲۱. ده تا کار کوچک و معمولی روزمره که حالمون رو خوب میکنند...

به دعوت هوپ


۱. نشستن کنار آرمین (البته یه وقتایی هم اون‌قدر منو به هم می‌ریزه که تا مدت‌ها نمی‌رم پیشش)

 ۲. تماشای باغچه‌ی قشنگمون یا رفتن به هر طبیعت دیگه

۳. وقت گذروندن با خونواده‌م و بعضی از دوستام و افراد فامیل (شامل چت، گفتگوی حضوری، تلفنی و آنلاین، بیرون رفتن یا دورهمی تو خونه)

۴. بازی با بچه‌ها

۵. تدریس و کلا یاد دادن هر چیزی به دیگران (مخصوصا افراد مشتاق)

۶. نوشتن

۷. خوردن چیزهای مضر (هله هوله) و غیرمضری که خیلی دوست دارم (مخصوصا تخمه و پفک)

۸. خیالپردازی

۹. برنامه‌ریزی

۱۰. استراحت

۱۱. بی‌قیدوبندی در مورد نظم اتاقم




۲۶. بدترین چیزهایی که حالتان را بد می کند یا احساس انزجار می کن

به دعوت مریم بانو


۱. گربه!

۲. بدخوابی

۳. دانشجوی درس‌نخون پررو 

۴. مسائل سیاسی و جهت‌گیری‌های مردم

۵. خودخواهی و حماقت ترکیبی

۶. بلاتکلیفی و بی‌برنامگی و بی‌خبری و انتظار

۷. دود و دم

۸. دخالت

۹. ترحم

۱۰ . فریب و ادعا

من به این چالش دعوت شدم (۴): ترس‌هام

۱۷. ده مورد از چیزایی که ایجاد ترس و وحشت می‌کنه

به دعوت: تسنیم، رنگین‌کمان و هوپ




اگر ترس را به همه‌ی کلمات مشابهش (نگرانی، اضطراب، دلواپسی و..) بسط بدهم، باید بگویم من اخیرا ترس‌های وحشتناکی را تجربه می‌کنم برخلاف قبل‌ترها، که نهایت ترسم، از گربه بود! شاید لیست من، لیست غمناکی باشد (به خصوص بعضی مواردش) ولی ترجیح دادم بنویسم.



۱. آدم خواب:

همان طور که می‌دانید، آرمین یک شب خوابید و فردا صبح (۲۶ شهریور ۹۹) دیگر بیدار نشد؛ آن هم در حالی که نیم ساعت قبلش، صدای خر و پفش را از توی اتاقم می‌شنیدم. از آن روز به بعد، وقتی کسی از عزیزانم را در خواب می‌بینم، یواشکی زیر نظرش می‌گیرم تا مطمئن شوم نفس می‌کشد یا تکان می‌خورد. و تا وقتی به این اطمینان نرسم، حالم بد است (این اولین باری است که به این موضوع اعتراف می‌کنم). یک بار هم وقتی مامان، بابا را برای نماز صبح صدا می‌زد، از خواب پریدم و با ترس فراوان گوش‌هایم را تیز کردم و تا وقتی صدای بابا را بشنوم، قلبم آمد توی حلقم! دقیقا یادآور صحنه‌ای بود که آن روز صبح شنیدم که مامان دارد بلند بلند و با اضطراب آرمین را صدا می‌زند ولی آرمین هرگز جواب نمی‌دهد! هنوز هم با یادآوری آن صحنه، بی‌اختیار اشک می‌ریزم.


۲. تلفن بدموقع:

از ۵ تیر ۹۹ که یک روز صبح زود، خیلی خیلی غیرمنتظره زنگ زدند و گفتند دایی جان حالش بد است و ما گریه‌کنان به خانه‌شان رفتیم تا با جسم بی‌جانش مواجه شویم، از صدای زنگ تلفن در زمان‌های غیرمنتظره به شدت وحشت می‌کنم و گوش تیز می‌کنم تا مطمئن شوم اتفاق بدی نیفتاده است.


۳. زندگی بدون مامان و بابا

من از این ترس، فقط یک بار با آرمین و یک بار با مامان حرف زده‌ام و هر دو بار گریه کرده‌ام. همیشه فکر می‌کردم اگر خدایی نکرده یک زمانی آن دو تا نباشند، تنها کسی که تحت هیچ شرایطی و با گذشت هیچ مقدار از زمان، سرش گرم زندگی‌اش نمی‌شود و مرا فراموش نمی‌کند، آرمین است و بس. و حالا بدون آرمین، تنهاترین آدم روی زمینم...


۴.عمر طولانی

من تا قبل از رفتن آرمین، همیشه دلم عمر طولانی می‌خواسته است. ولی از وقتی آرمین را ندارم، از تصور این که سال‌های سال از او دور باشم، وحشت می‌کنم. گاهی خودم را تصور می‌کنم که بعد از مرگ، آرمین به استقبالم می آید و دلم پر از شادی می‌شود. یکی از بدترین قسمت‌های سوگ، امتداد آن است.


۵. مرگ عزیزانم

وقتی در عرض چند ماه و به طور کاملا ناگهانی و غیرمنتظره به سوگ سه نفر از عزیزترین عزیزانت بنشینی، نمی‌توانی بدون وحشت از مرگ بقیه، در هر سنی که باشند، به زندگی‌ات ادامه دهی (البته رفتن آقاجون بعد از آن همه بیماری و ضعف، ناگهانی نبود ولی درد دو داغ قبلی، بیش از حد ضعیفمان کرده بود)


۶. تصادف

این چند ماه که سطح اضطراب و احساس ناامنی‌ام در دنیا، افزایش یافته است، هر وقت در ماشین بابا می‌نشینم، بدون دلیل منتظر تصادفم. یعنی با هر حرکت بابا و با هر عمل و عکس‌العملِ معمولی و بی‌اهمیت بین او و سایر راننده‌ها، من انگار تصادفی را که در راه است، می‌بینم و از جا می‌پرم.


۷. دعوای خشن

من تا حالا شاهد دعواهای خشن زیادی نبوده‌ام و اصلا جنس روابطمان در خانواده و فامیل آن طوری نیست که دعواهای خشن و پرسروصدا راه بیندازیم. ولی از بچگی یادم هست که همسایه‌ها دعواهای پرسروصدا داشتند و شاید همین، باعث وحشت من شده است. همین که دو نفر صدایشلن را بالا ببرند یا کسی دیگری را بزند، من بدنم شروع به لرزیدن می‌کند و بسته به شدت دعوا، تا مدت‌ها فکرم درگیرش می‌شود. کلیپ‌های حاوی دعوا و کتک‌کاری و صحنه‌های خشن را هم به هیچ وجه نمی‌بینم و اصلا و ابدا دلش را ندارم که ببینم.


۸. ارتباط عاطفی با غیرهم‌جنس

این که نیاز به توضیح ندارد؛ دارد؟ (می‌دانم حالا همه‌تان می‌گویید اصلاً فقط همین نیاز به توضیح دارد!) من از وقتی یادم می‌آید از این که مورد علاقه‌ی عیرهم‌جنسی قرار بگیرم، عذاب وجدان می‌گرفتم و فکر می‌کردم چه کار اشتباهی کرده‌ام که این طور شده است و خودم را مقید می‌دانستم که اشتباهم را جبران کنم و آن علاقه را از سر فرد بیندازم. حالا این حس را ندارم ولی هنوز از پذیرش ابراز علاقه می‌ترسم و با بدبینی و بی‌اعتمادی به آن نگاه می‌کنم. البته واقعیت این است که حتی اگر ثابت شود که کاملاً صادقانه است، حوصله‌ی ورود به چنین رابطه‌ای را ندارم و ترسوتر از آن هستم که با چالش‌هایش مواجه شوم!


۹. مزاحم بودن

من در چت با بعضی از افراد، همیشه نگران این هستم که مبادا مزاحمش هستم و او می‌خواهد خداحافظی کند ولی رویش نمی‌شود (گفتم رویش نمی‌شود دوباره یاد جملات قصار دخترک خوردنیِ یاسی‌ترین افتادم😂). این در مورد دوستانی است که تقریبا هیچ وقت آغازگر چت نیستند یا دل به چت نمی‌دهند یا بدون خداحافظی غیبشان می‌زند. و هیچ‌وقت نمی‌گویند شارمین من کار دارم یا حوصله ندارم یا الان باید بروم.


۱۰ گربه و مارمولک

مخصوصا گربه... دیگر فکر نکنم کسی از ترس عمیق من از گربه‌ها بی‌خبر باشد. مارمولک را هم به قول آلما (دختر یاسی) رویم نمی‌شود نگاهش کنم (منظور این که چندشم می‌شود😁). اما با سوسک و عنکبوت و سایر حشرات مشکلی ندارم.

می‌شه من یه کم از فضای چالش خارج شم دوباره برگردم؟! 🤦‍♀️

۱. مشتری‌شان بودم و مرا می‌شناخت. حالا نه این که دم و دقیقه ازش خرید کنم ولی به هر حال، مشتری بودم و او هم بابت چیزهایی که می‌خریدم، خدمات پس از فروش خوبی داشت. حتی پیش می‌آمد تماس تصویری بگیریم تا بهم نشان دهد که باید چه کار کنم. امروز رفتم مغازه‌اش تا یک cd را که قرار بود برایم رایت کند بگیرم (مربوط به محصولی بود که خریده بودم). امد سلام و احوالپرسی کرد و برای رایت، رفت پشت قفسه‌ها. بعد هم CD را داد شاگردش تا به من بدهد و این مکالمه بینمان شکل گرفت: 

من: چ‌قدر شد؟

صاحب‌مغازه (از پشت قفسه‌ها): قابلی نداره. بفرمایید.

شاگرد مغازه (رو به صاحب‌مغازه): چقد شد؟

صاحب‌مغازه: چیزی نشد.

شاگرد مغازه: پول سی دی که هست. (رو به من): ۳ تومن

صاحب‌مغاره: نه چیزی نیست. قابل نداره. شما بفرمایید.

شاگردمغازه عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و پول را از من گرفت! 😂


۲. با آقایی قرار داشتم که مدیر یکی از فعال‌ترین موسسات تبلیغاتی بود و در مدتی کوتاه، پیشرفت چشمگیری کرده بود. قرار بود ساعت ۵ بیاید کلینیک و در مورد تبلیغات کلینیک مذاکره کنیم. من هیچ وقت او را ندیده بودم و فقط در چت، چند سوال ازش پرسیده بودم. تصور می‌کردم احتمالا باید ۴۵ ساله به بالا باشد. داشتم با منشی حرف می‌زدم که پسر نوجوانی وارد شد و ما هر دو با تعجب نگاهش کردیم. بیچاره دست و پایش را گم کرد و من یک آن فهمیدم همان آقای تبلیغاتی است! البته که بعدا در برابر اظهار تعجب من، گفت: "اون‌قدرام کم‌سن‌وسال نیستم. ۲۶ سالمه." و من فقط به پست قبل و دیدگاهم در مورد پسرهای کوچک‌تر از خودم فکر کردم!🙄😶😂


۳. مامان دارد سریال می‌بیند و وقتی می‌رسد به صحنه‌ای که خانمه از طریق دوستِ دخترش متوجه می‌شود یک نفر از دخترش خواستگاری کرده است، نمی‌دانم چه فکری می‌کند که به من می‌گوید: "شارمین! یه وقت من از زبون کس دیگه نشنوم تو خواستگار داریا! خودت همه رو می‌گی!" یا ابلفضل! 😂 می‌گویم: "مامان من کی تا حالا این چیزا رو از شما مخفی کردم. من که همیشه اولین نفر به خودت می‌گم. حتی فلان قضیه رو هر کی جای من بود به مامانش نمی‌گفت، من کامل برات تعریف کردم." می‌گوید: "به هر حال دیگه!😐" به هر حال دیگه؟؟؟!!! 😳 فکر نمی‌کردم این سریال‌های ایرانی در این حد بدآموزی داشته باشند!!! مامان من همیشه یکی از افتخاراتش این بود که من همه چیز را برایش تعریف می‌کنم.

من به این چالش دعوت شدم (۳): رابطه با پسر کوچک‌تر

۳۸. رابطه با دختر بزرگتر/پسر کوچیکتر

به دعوت هوپ



با این که هنوز هم عرف غالب بر جامعه این است که در رابطه (ازدواج یا دوستی) دختر باید کوچکتر از پسر باشد، این عرف تا حد زیادی در حال شکسته شدن است و حتی من از دهه هفتادی‌ها شنیده‌ام که خیلی از پسرهایشان برای رفاقت دنبال دختر دهه شصتی می‌گردند و جالب این که دخترهای دهه شصتی هم حوصله بچه بزرگ کردن دارند و این را می‌پذیرند!


احتمالا از جمله‌ی اخیرم متوجه شده‌اید که من رابطه‌ی جدی با پسر کوچک‌تر را قبول ندارم! و حتی حوصله‌اش را هم ندارم. البته این که می‌گویم قبول ندارم به این معنی نیست که به طور کلی چنین رابطه‌ای را رد می‌کنم؛ بلکه این حرف را فقط در مورد خودم می‌گویم. چون حتی از نگاه روان‌شناختی هم نمی‌شود در این مورد، یک نسخه‌ی کلی پیچید و اگر دختری با پسر کوچک‌تر از خودش به یک مشاور پیش از ازدواج مراجعه کند، یکی از سوالهایی که به احتمال زیاد باید جواب دهد این است که: «بین هم‌جنس‌هایت دوست کوچک‌تر از خودت داری؟» و جواب این سوال نشان می‌دهد که در کل شخصیتش طوری هست که با کوچک‌تر از خودش کنار بیاید یا نه. این نشان می‌دهد که بعضی از آدم‌ها می‌توانند با دختر بزرگ‌تر/ پسر کوچک‌تر باشند و بعضی نه. و خب در مورد من نه!


البته باید بگویم من دوستان کوچک‌تر از خودم هم دارم که اتفاقا رابطه خوبی هم داریم و در فامیل هم رابطه‌ام با پسرهای دهه هفتادی خیلی خوب است. ولی راستش را بخواهید هیچ وقت نتوانسته‌ام پسرهای کوچک‌تر از خودم را (حتی چند ماه کوچکتر) به رسمیت بشناسم و همیشه در نظرم بچه هستند! 


شاید به خاطر همین است که نامحرم بودن پسرهای دایی‌ها را فراموش می‌کنم یا با این که مقید هستم موقع حرف زدن با غیرهم‌جنس، همیشه از افعال و ضمایر جمع استفاده کنم، گاهی در مورد پسرهای کوچک‌تر از خودم (حتی همکارهایم)، این تقید را می‌شکنم و حتی در وبلاگ، گاهی با الفاظی مثل پسرم و فرزندم خطابشان می‌کنم. 


یعنی واقعا و حقیقتا پسر کوچک‌تر از خودم را به چشم پسرم یا نهایتا برادرم می‌بینم و ناخودآگاه تصورم این است که او هم به من نگاهی مثل یک خواهر یا مادر دارد؛ هر چند می‌دانم خیلی وقت‌ها ممکن است این طور نباشد و حتی یکی دو بار، در این زمینه به مشکل برخورده‌ام که بماند!

.

.

خب حالا برای این که کمی هم فساد و فحشا به این پست اضافه کنم! می‌خواهم به عنوان حسن ختام، در مورد رابطه‌ام با یک پسر کوچکتر از  خودم هم بنویسم!!! :)))


سال‌های اول وبلاگ‌نویسی (که در بلاگفا و با اسم و فامیل واقعی‌ام می‌نوشتم)، وبلاگ پسر کردی را می‌خواندم که 4 سال از من کوچک‌تر بود و بدون این که از قواعد شعر سپید چیزی بداند، سپیدهای عالی می‌نوشت. من شعرهایش را دوست داشتم و همیشه  در نقش یک بزرگ‌تر و باسوادتر! تشویقش می‌کردم که این استعدادش را با دانش و تمرین همراه کند تا پیشرفت کند. 


کم کم این پسر، شروع به ابراز محبت‌های محترمانه کرد. مثلاً می‌گفت می‌خواهد شعر کودک بنویسد تا بلکه زمانی در یک همایش شعر کودک مرا ببیند (آن زمان من مربی ادبی کانون پرورش فکری بودم). 


چند باری هم تقاضای چت در یاهومسنجر کرد که من پیام‌هایش را نخوانده گرفتم و آخرین بار بهش گفتم که اهل چت نیستم و این که او هم‌سن برادر کوچک‌ترم است و من هم به همین چشم بهش نگاه می‌کنم. فکر کرده بودم با توجه به پرشروشور بودن آن سال‌هایم در وبلاگ، فکر می‌کند از او کوچکترم و وقتی بفهمد بزرگ‌ترم خودش بی‌خیال می‌شود ولی نشد.


خیلی سعی می‌کرد توجهم را به خودش جلب کند ولی کارهایش برای من خنده‌دار و بچگانه بود. بالاخره وقتی مستقیما گفت که دوستم دارد (البته با استفاده از فعل جمع)، محترمانه ازش خواستم که خودش را جمع کند و در فضای مجازی دنبال پارتنر و این جور مزخرفات نگردد. و بعد او خودش را جمع کرد و حتی دیگر وبلاگش را هم به روز نمی‌کرد. 


گذشت تا این که یک روز متوجه شدم پیام‌های درخواست دوستی زیادی از طرف صفحه فیسبوک و به اسم همین پسره دارم. من فیسبوک نداشتم و جز چیزهایی که آرمین و آرتین در صفحه‌ی خودشان یا دوستانشان نشانم می‌دادند چیزی از آن نمی‌دانستم. برای پسره کامنت گذاشتم و ازش خواستم هی درخواست نفرستد و من اصلا در فیسبوک پیج ندارم. جواب داد که من خودم پیجتان را دیدم و عکستان هم بود و تعجب کردم که عکس گذاشتید و البته نفهمیدم شما کدام یکی هستید. با تعجب گفتم که نمی‌دانم از چه حرف می‌زند. برایم یک آدرس فرستاد و گفت اگر دیدید کسی با استفاده از اطلاعات شما پیج زده، بگویید تا دمار از روزگارش دربیاورم!!! 


آدرس را به آرتین (داداش اولیم) دادم و جریان را برایش تعریف کردم. از طریق پیجش وارد این پیج شدیم و دیدیم اسم و فامیل و آدرس ایمیل من گوشه‌ی آن است و عکسی از سه تا دختر قرتی کم سن و سال به عنوان پروفایل. آرتین گفت مطمئن باش خودش این پیج را به اسم تو ساخته (آن زمان من آدرس ایمیلم را هم در وبلاگم گذاشته بودم). دفعه بعد که به این پیج سر زدم، آدرس ایمیل حذف شده بود. 


اما همین موضوع بهانه‌ای شد تا پسره دوباره سر حرف را باز کند و من که در کل معتقد به شستن و روی بند انداختن آقایان نیستم و ترجیح می‌دهم یا با بی‌توجهی یا با برخورد قاطعانه (نه پرخاشگرانه و غیرمحترمانه) آن‌ها را از خودم دور کنم، برایش نوشتم که من زمین تا آسمان با تصورات شما فرق دارم و اهل این طور روابط هم نیستم و وبلاگ هم فقط برایم سرگرمی است نه محل دوست‌یابی. و این اخرین کامنت من به شما است و دیگر تمایلی به دریافت کامنت از شما ندارم. پسره هم آمد نصیحتم کرد که روندتان خیلی اشتباه و به ضررتان است و آدم باید در مجردی از ارتباط با جنس مخالف لذت ببرد و از این طریق شناخت لازم را هم به دست بیاورد و مطمئن باشید شما در زندگی آینده‌تان به مشکل برمی‌خورید چون این طور که پیش می‌روید هیچ شناختی از جنس مذکر نخواهید داشت. :/


و این آخرین کامنت‌هایی بود که بین ما رد و بدل شد...




ببخشید اگر در آن حد که انتظار دارید فساد و فحشا از این پست نمی‌چکید!😂😂😂 من همه‌ی تلاشم را کردم ولی بیش‌تر از این از دستم برنمی‌آمد!🤦‍♀️🙄😂

من به این چالش دعوت شدم (۲): ده فانتزی من

۱۸. ده مورد از فانتزی‌هایی که تو ذهنتون هستند و دوست دارید اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی‌هاشون خیلی دور و دراز باشند و هیچوقت اتفاق نیافتند... 

به دعوت رنگین‌کمان

من به این چالش دعوت شدم (۱): ده عادت عجیب من


۱۹. ده تا از عادت‌های عجیب و غریبی که دارید تو زندگیتون...

به دعوت یاسی

بازی وبلاگی: چالش و بلاگرش رو انتخاب کن!

نظرات این پست، بسته شد! فعلا همون‌ها که دعوتید رو بنویسید. :)))


این پست رو دوباره فعال کردم؛ حضور و غیابم می‌کنم! 😂😂😂



سلام.

راستش را بخواهید حتی خواندن ایده‌های خفن و غیرخفن‌تان هم باحال است؛ چه برسد به این که در مورد آن‌ها بنویسیم! باید بگویم که در حال حاضر، ۴۲ ایده جمع‌آوری شده است که من کل آن‌ها را آن بالا، در صفحه‌ی "چالش‌دونی" گذاشته‌ام و هر کس هر وقت دلش خواست می‌تواند از آن‌ها برای نوشتن پست یا چالش راه انداختن استفاده کند.


اما خودمان قرار است چه کار کنیم؟! 


من همه‌ی ۴۲ چالش را در ادامه‌ی مطلب می‌گذارم و شما بیایید کامنت معمولی یا ناشناس بگذارید و در کامنت‌هایتان، هر کس را خواستید (دوستانتان، کسانی که خواننده‌ی خاموش وبشان هستید و...) به نوشتن در مورد هر کدام از چالش‌ها که دلتان می‌خواهد دعوت کنید. مثلا ممکن است بنویسید فلانی را به چالش شماره ۱۸ و بهمانی را به چالش شماره ۳۶ دعوت می‌کنم! 

سعی کنید نهایت بدجنسی‌تان را به کار ببرید و دیگران را به چالشی دعوت کنید که فکر می‌کنید خیلی دلشان نمی‌خواهد در آن شرکت کنند! 😵

اگر دعوتی‌هایتان این‌جا را نمی‌خوانند، می‌توانید از آن‌ها بخواهید که بیایند و کامنتتان را ببینند یا متن کامنت را (با ذکر محتوای چالش) برایشان بفرستید یا با عنوان "چالش و بلاگرش رو انتخاب کن" در وبتان قرار دهید. ولی لطفا این‌جا هم کامنت بگذارید تا بدانیم چه کسی به چه چالشی دعوت شده است. 

دعوتی‌ها هم بهتر است مقاومت نکنند و در چالش یا چالش‌هایی که به آن دعوت شده‌اند شرکت کنند (در وبلاگ خودشان)! 😁

+ ایده از آریانه 




بیاید به سکوتمون ادامه بدیم 😉

از بازخوردهایی که گرفتم متوجه شدم که کسی تمایل به چنین چالشی نداره. 

چالشِ ایجاد چالش (همگی دعوتید، بلااستثنا!)

در حال حاضر یکی از خواسته‌های قلبی‌ام این است که یکی از شما دوستان و عزیزان و سروران گرامی! یک چالش (بازی وبلاگی) خفن... خیلی خفن (از آن‌هایی که آدم دلش قیلی ویلی می‌رود که شرکت کند ولی جرات و جسارتش را ندارد و به سختی حاضر می‌شود دل به دریا بزند و در موردش بنویسد) بگذارید یا اگر هم خودتان نگذاشتید، در وبلاگ دیگری پیدا کنید و مرا هم دعوت به نوشتن کنید.🙄

از دفترچه خاطرات یک خاله و عمه (8)

1. به مهدی می‌گویم: «خاله به خونِت تشنه‌م.» بدون لحظه‌ای مکث می‌گوید: «یه چاقو و یه لیوان بیار!»😳

تنهایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

من پس از کرونا! 😐

سلام.

خوشبختانه دوران درگیری با کرونا برای من و خانواده‌ام چندان دشوار نبود. ولی من بعد از کرونا اصلا شرایط خوبی ندارم! دو مساله‌ای که الان درگیرش هستم و خیلی از آدم‌ها بعد از ابتلا به کووید تجربه‌اش کرده‌اند، افسردگی و حواس‌پرتی است!


در مورد افسردگی‌ام همین بس که جمعه یک روز عالی را در باغ و در کنار کسانی که دوستشان دارم گذراندم و بعد از آن تا ۲۴ ساعت با بی‌حوصلگی مفرط، غم مبهم، سردرد و قلب‌درد همراه بودم! این افسردگی هم‌چنان ادامه دارد طوری که منِ "عشق تدریس در هر شرایطی" این هفته واقعا به زور درس می‌دهم. دیشب هم یک عکس کارتونی غمگین از خودم استاتوس کردم و زیرش نوشتم: دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست. و البته بازخوردهای خنده‌داری گرفتم! مثلا خاله کوچیکه نوشت: "همین الان اگه رفیق جان یا خودت باش اون‌جا بود بهت می‌گفتم میل سخنت هست یا نیست!" 😅 کلا افسردگی‌ام را جدی نمی‌گیرند! 


در مورد حواس‌پرتی هم به ذکر دو نکته اکتفا می‌کنم:

شنبه دقایق اولیه‌ی کلاس آنلاین، سامانه یک لحظه برای من قطع و سریعا وصل شد. در این شرایط، لازم است که دوباره میکروفن را فعال کنم و ادامه دهم. اما من یادم نبود! حدود یک ربع با میکروفن خاموش درس دادم و به is typingهای زیاد قسمت چت هم توجهی نکردم؛ پیام‌های نوشته‌شده هم در پایین قرار می‌گرفت و برای من نشان داده نمی‌شد. بالاخره رفتم روی پیام‌های خوانده‌نشده و با حجم انبوهی از پیام‌ها مواجه شدم که دانشجوهایم خودشان را به در و دیوار می‌زده‌اند که استاد به خدا ما صدا نداریم! 🙄🙈


امروز هم منشی کلینیک با تلفن همراه مرکز بهم زنگ زد. ولی صدایش نمی‌امد. قطع کردم و من تماس گرفتم. به گوشی شخصی خودش زنگ زدم. بی‌فایده بود. در نهایت تلفنم را روی بلندگو گذاشتم و حدود یک ربع با منشی حرف زدم. بعد از خداحافظی، تازه متوجه شدم هندزفری به گوشی‌ام وصل است ولی در گوشم نیست!!!😐😐😐



+ شما هم (اگر کرونا را تجربه کرده‌اید) بعدش افسردگی و حواس‌پرتی و بی‌حالی و درد داشتید؟! می‌گویند تا دو ماه بعد از بهبودی، این مسائل باقی می‌مانند! 🤦‍♀️

اما افسوس با نخواستن، دلم آروم نمی‌گیره...

هر شب دلم بهانه ی تو ... هیچ، بگذریم

امشب دلم دوباره تو را ..‌. هیچ، شب بخیر

همه خندیدن ولی من کاملاً جدی می‌گفتم! 🤦‍♀️

گفتم: "اگه خدا یه صندوق انتقادات و پیشنهادات می‌ذاشت، من دو مورد رو مطرح می‌کردم؛ اول این که یه کم درباره‌ی مرزهای این دنیا و اون دنیا کوتاه بیاد تا بتونیم گاهی با فک و فامیل اون طرفی، رفت و آمد کنیم یا دست کم یه وقتایی، حتی اگه شده از پشت یه مانع، همدیگه رو ببینیم. دوم این که نامحرم بودن رو از کل کازِن‌ها (Cousins) برداره و ازدواج باهاشون رو هم حرام اعلام کنه!"

مخاطب این پست، هرگز وبلاگ نداشته و ندارد و به احتمال زیاد نخواهد داشت! :)

یکی از قشنگ‌ترین اتفاق‌های دنیا این است که کسی تو را خالی از هر خودخواهی دوست داشته باشد.

نگام کن😫

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عججججب!

چند سال پیش دانشجویی داشتم که با دیگران رفتار محترمانه و دوستانه‌ای داشت و به نسبت سنش، بالغانه رفتار می‌کرد. از نظر درسی هم خوب بود. کلا در طول تحصیلش، دو سه تا درس با من داشت که در همه‌اش، متوسط رو به بالا بود. ولی از استادهای دیگر شنیده بودم که درس‌خوان نیست.

دلتنگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چه درونم تنهاست...

۱. گاهی حس می‌کنم آن طور شده‌ام که اجنبی‌ها! اسمش را می‌گذارند cold fish! سطح همدلی کردن و گرم برخورد کردنم پایین آمده است (حتی در مورد دوستانم). و نکته‌ی اسف‌بارش این است که از این بابت متاسف هم نیستم! 😐
۱ ۲ ۳ . . . ۲۳ ۲۴ ۲۵
۱. در این وبلاگ امکان ارسال نظر خصوصی وجود ندارد؛ اما مطمئناً هم من می‌دانم کدام کامنت‌ها را نباید منتشر کنم و هم شما با آداب کامنت گذاشتن بدون درد و خون‌ریزی آشنا هستید! 😊

۲. به سوال تربیتی و روان‌شناختی، تا حد امکان، در همین وبلاگ جواب می‌دهم. اما از دادن شماره و آدرس کلینیک به کسانی که نام و نشان مرا در دنیای واقعی نمی‌دانند، معذورم.

۳. پست‌های خصوصی، دو حالت دارد: یا در مورد آرمین است که رمزش را تا به حال هر کس خواسته، در ملا عام! اعلام کرده‌ام. یا با موضوع دیگری است ودر عنوان، مطرح می‌کنم که به چه کسانی رمز تعلق می‌گیرد.

۴. قسمت فهرست موضوعی فعال است. :)
Designed By Erfan Powered by Bayan