کودکانه هایم تمامی ندارد...

There Is No End To My Childhood

اگر دیوار محکمی نیستید، کسی را به این دنیا اضافه نکنید!

  • شارمین امیریان
  • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷
  • ۲۰:۴۵

حالا که باید بچگی کند و از در و دیوار بالا برود، از هر دیواری بالا می رود، فرو می ریزد؛ چه طور انتظار دارید وقتی بزرگ شد و خواست به دیواری تکیه کند، از فروریختنش نترسد؟!

تنها دلتنگ یک نفر هستی، اما انگار جهان خالی است...

  • شارمین امیریان
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۱۶:۰۹

هیچ می دانی زجرآورترین قسمت دلتنگی آن جا است که از آخرین باری که صدایت کرده ام ماهها می گذرد و من که بی قرار اسمت شده ام، در خلوت خانه، بی دلیل صدایت می زنم... هی صدایت می زنم، بی دلیل... هر بار با لحنی متفاوت... و تو هی نیستی که جوابم را بدهی... هر بار به همان شکل نبودنت... و آن وقت من که عادت ندارم به بی جواب ماندنم در وقت صدا زدنت... می نشینم و زار می زنم... و تو نیستی... تو نیستی... تو نیستی... و یک روز دلتنگی ات مرا می کشد...

+ عنوان از: آلفونس دولامارتین


صرفا جهت نوشتن (7)

  • شارمین امیریان
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷
  • ۱۸:۱۸

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

صرفا جهت نوشتن (6)

  • شارمین امیریان
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷
  • ۲۰:۴۵

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سه روز با کائنات!

  • شارمین امیریان
  • شنبه ۷ مهر ۹۷
  • ۱۵:۳۹

وقتی در وبلاگ عالی جمله مثبتی در مورد تاثیربخشی قانون 68 ثانیه خواندم، اول به خاطر اتفاق خوبی که برایش افتاده بود ولی دقیقا نمی دانستم چیست خوشحال شدم. بعد ناگهان به گذشته ای پرت شدم که در آن، پیش از آن که حتی بیست سالگی را تجربه کرده باشم

  • ادامه مطلب
  • یا بمان یا که نرو یا نگهت می دارم...

    • شارمین امیریان
    • سه شنبه ۳ مهر ۹۷
    • ۰۸:۵۵

    حسودی ام می شود به دخترانی که غصه زندگیشان در آغوش کشیدن مردی است که رهایشان کرده است. آنها با همه حماقتها و اشکها و حسرتهایشان، دست کم می توانند نیمچه امیدی در خودشان داشته باشند که: «شاید برگردد. شاید یک روز به آرزویم برسم.» 


    آرزوی من اما... 

  • ادامه مطلب
  • بوی ماه مدرسه... آن هم چه بویی...

    • شارمین امیریان
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷
    • ۱۷:۰۱

    ما یک علی دایی داریم که واقعا واقعا علیِ دایی است نه که فقط اسمش این باشد! این علی دایی ما در یک خانواده کاملا فرهنگی به دنیا آمده که شامل یک جفت پدر و مادر فرهنگی و یک جفت خواهر و برادر دانشجو است. خودش؟ امسال می رود کلاس دوم و در تمام طول این سه ماه تابستان هر وقت او را دیده ام جوری آه کشیده که انگار جگرش سوخته و جزغاله شده و بعد از هر آه سوزناکش گفته تعطیلاتی که مثلا دو ماه یا یک ماه و نیم یا یک ماه دیگر تمام می شود به چه درد می خورد! =/

  • ادامه مطلب
  • صرفا جهت نوشتن 5

    • شارمین امیریان
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
    • ۱۷:۰۰

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    صرفاً جهت نوشتن (4)

    • شارمین امیریان
    • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷
    • ۱۵:۵۲

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    ما دست کم یک کوچه با هم ردپا داریم...

    • شارمین امیریان
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷
    • ۱۵:۰۷

    راستش را بخواهید خودم بهتر از هر کسی می دانم از اواخر سال گذشته تا حالا چه آدم نخواستنی و نچسبی شده ام! =/ این پست را به احترام همه آدمهایی که یک روز اینجا را می خواندند و شاید دوباره بخوانند و همه دوستهای دوست داشتنی و نازنینم می نویسم تا از همین جا به همه تان اعلام کنم که این رفتنها و آمدنها و در خود خزیدنها و کنج عزلت گزیدنها و سکوتهای گاه و بیگاه، هرگز، هرگز، هرگز به معنی بی احترامی و بی توجهی به شما نیست... بلکه فقط و فقط و فقط تلاطمهای یک روح بی قرار است که دارد سعی می کند خودش را به یک ساحل امن برساند، اما موجها هر لحظه او را در نوسانی دیگر قرار می دهند...

    + پستهای رمزدار، روزانه نوشتهای معمولی و حوصله‌سربری هستند که رمزشان فقط به دوستان نزدیک (در صورتی که بخواهند) داده می شود.
    ++ شاعر عنوان: محمدسعید مهدوی