کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood
سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۳:۰۴ ب.ظ

روایت فتح ۴

همه آن روزهایی که با تمام قوا، به وجب به وجب سرزمین دلم شبیخون می زدی تا حتی اگر شده به قدر یک روستای متروکه اش را فتح کنی، من به تک تک نیروهای ذهنم آماده باش می دادم و  تا دندان مسلح رو به رویت می ایستادم تا مبادا ذره ای از خاک وجودم به دستت بیفتد.   

حالا که کندوی عسل چشمهایت، بی آن که ملکه ای برای خودش دست و پا کرده باشد، در میان پرچم سفید، رنگ می بازد، زانو زده ام مقابلت و با دانه دانه اشکهایم، زخم قلب سربازان مغلوبت را (که در اردوگاه جنگی نافرجام، دور آتش، به رویای خاموش فتح، نیشخند می زنند) شستشو می دهم. 

+ از سری نوشته های الکی پلکی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۸/۰۲/۳۱
شارمین امیریان

نظرات  (۷)

وصف حال من بود کاملا
یه زمانی همچین کاری رو کردم و نتیجه ش هم همین بود
پاسخ:
آخی...عزیزم.


تو همون نیلوفر خودمونی بدون آدرس کامنت گذاشتی؟
چقدراین روایت فتحا خوبن!
پاسخ:
خوبی از خودته. 
جواب کامنت خصوصیت رو در دنیای واقعی بهت میدم =)
با این اوصاف باید عرض کنم که:
کندوی عسل چشمهاش اتفاقا با اون شکست، ملکه‌ای مهربان برای خودش پیدا کرده بود که همین الان نشسته به تیمار قوااَش.
به نظرم زخم ِقلب سربازان "مغلوبت" درست تر باشه:)
ببخشیدا.
پاسخ:
تفسیر جالبی بود. اتفاقا یکی از اهداف پشت این متن این بود که بگم زیادی تلاش کردن برای به دست آوردن یه نفر نتیجه عکس میده؛ یه فرصتی هم بدن طرف یه نفسی بکشی بفهمه با خودش چند چنده بعد تکلیفش با اون فرد هم روشن میشه! =)
اوهوم. این جوری هویت سربازا مشخص تر میشه. مرسی. درستش کردم.
تو از همون بی تربیتایی که همیشه انشاشون رو ۲۰ میشدن؟ :(
پاسخ:
من از اون مظلومای دو عالمم که تو دوران راهنمایی معلم انشامون بهم 18 می داد می گفت معلومه خودت ننوشتی؛ تو دوران دبیرستان هم همیشه زنگ انشا پیش مرگ همکلاسیهای انشا ننوشته م می شدم و به حکم رفاقت مجبور بودم داوطلبانه برم انشام رو بخونم؛ البته اگه نمی رفتم چون معلم ادبیاتها منو می شناختن خودشون هر جلسه صدام می زدن و ته تهش همونی ام که تو می گی! =)))
دقیـــــقا:))))
پاسخ:
پس همون بی دفاعی ارجحه! =)
۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۷:۳۳ فاطمه سادات داوری
پستت رو زیبا نوشته ای
پاسخ:
مرسی فاطمه جان
چشمانش ارتش هیتلر بود و دل من لهستان بی دفاع!!!!
پاسخ:
آلکس؟! =)