کودکانه هایم تمامی ندارد...

There Is No End To My Childhood

سرم برود قولم نمی رود حمیده!

  • شارمین امیریان
  • شنبه ۱ دی ۹۷
  • ۰۸:۵۷

شب یلدا بود و یک مهمانی بزرگ در یک خانه بزرگ با یک عالم خوراکی خوشمزه. من و تو هم نشسته بودیم به حرف زدن. اشاره کردم به دختر کوچولوی ۵_۶ ساله ای که سرش را به پهلویت چسبانده بود و پرسیدم: "اسم دخترت چیه؟" می خواستم اسمش را بفهمم تا بتوانم سر حرف را با او باز کنم. با تعجب گفتی: "من که بچه ندارم." یادم افتاد اصلا مجردی! ولی خودم را از تک و تا نینداختم و با خنده گفتم: "منظورم از دخترت دختریه که با خودت آوردی". خندیدی و یک اسم عجیب و غریب خیلی سخت گفتی که من هنگ کردم و چون حتی یک بار هم نمی توانستم تلفظش کنم گفتم: اصلا پشیمان شدم؛ با بچه حرف نمی زنم!" بعد هر دویمان زده زیر خنده و آن قدر خندیدیم که دیگر نمی شد جمعمان کرد. همین طور دلهایمان را گرفته بودیم و حالا بخند و کی نخند. وسط همین خنده ها بریده بریده بهت قول دادم این ماجرا را در وبلاگم بنویسم و تو هم استقبال کردی. شارمین است و قولش! حتی اگر در خواب باشد!

  • نمایش : ۱۳۸
  • حمیده
    نه اون موقع‌ها المپیاد المپیاد میکردم ^_^ :)))))

    عه؟ نمی‌دونستم. ولی خب عاشقتم که از سرم واش کردی عشقم ^__^ :))))
    کنکور کنکور هم می کردی. من اولش به خاطر همین ازت خوشم اومد که مث خودم عاشق درس خوندنی!

    یادت نیست. آخه من فقط یه کامنتهاش تایید کردم. بقیه رو متن پیام رو پاک می کردم که تو نخونی اذیت بشی و فقط جواب رو براش می نوشتم.

    فدات عزیزم^_^
    حمیده
    نه بابا :-"" چون یادمه روزی که با تو آشنا شدم، یه چند روز بعدش با دشمنمم آشنا شدم :))))))))))) بعد این شد که تو ناجی من شدی از دستش خلاص شدم دیگه اومدیم تا اینجا ^_^
    واقعا؟؟؟!!! یعنی تو از دوم راهنمایی اون قدر کنکور کنکور می کردی؟ =)))

    دشمنت =/ عجب آدمی بودا ! چه قدر در مورد تو برای من کامنت می ذاشت؛ با اسم «اون»! آخرشم نتونستم به راه راست هدایتش کنم... خخخ
    حمیده
    ها ها؛ حالا نوبت منه غلط بگیرم ازت :-" من دوم راهنمایی بودم که آشنا شدیم باهم؛ یعنی میشه حدودا 8 سال :-"" اوووووه مای ننه :|
    دوم دبیرستان نبودی یعنی؟؟؟!! =/
    رضا

    خواب اون دوستی که در اون فیلم با  بچۀ کاپشن آبی! حرف می‌زنه رو ندید آیا !؟

    چیزی که یادم نمیاد!
    نازلی
    سلام خانم دکتر خواب ما رو که نمیبینی حداقل بیا خبری از خودت بده ببینیمت
    بعضی دوستیهای مجازی که اصل فکرش نمیکنی تبدیل به دوستهای خیلی نزدیک و عالی میشند .حس میکنی سالهاست میشناسیشون
    به به... ببین کی اینجاست. =)

    سلام نازلی جان. خوبی؟ وبلاگ تو هم که مث وبلاگ من پر از رمز و قفل و زنجیر و دزدگیر و این برنامه ها شده =))))

    همین طوره. آدمهای دوست داشتنی زیادی در فضای مجازی وجود دارن که می تونن دوستهای خوبی باشن.
    Reyhane R
    چه خوب.
    خدا نگهتون داره واسه هم (:
    از این نظر پرسیدم چون منم دو سه باری خواب آدمهای مجازی و اونایی که وبلاگ هاشون رو میخونم دیدم ولی چون تصویری ازشون تو ذهنم نبود نمیدیدمشون و فقط حضورشون احساس میشد!
    ولی بعدش تا مدت ها احساس خوبی داشتم(:
    زنده باشی عزیزم. دیگه داریم به پای هم پیر میشیم! =))))

    آخی... چه جالب... 
    یه سری آدما حتی تو خواب یا از راه دور هم انرژی مثبت میدن 
    Reyhane R
    چه با حال (:
    حالا یه سوال پیش میاد این دوستت رو تو واقعیت دیدیش از نزدیک قبلا؟
    =)
    تو واقعیت نه. ولی عکسش رو دیدم. صداش رو هم شنیدم. البته با این وجود اصلا حس نمی کنم دوست وبلاگی باشه از بس تو این ۵_۶سالی که آشنا شدیم (قدیمیترین دوست وبلاگیمه) روابطمون خودمونی بوده. دیدی یه وقتایی آدم هوس می کنه با فلان دوست صمیمی قدیمی بره بیرون و بشینن کلی حرف بزنن؟ من یه وقتایی این حس رو به حمیده دارم. بعد به خودم یادآوری می کنم الان حمیده کیلومترها دورتر از توئه!
    خودت باش
    چه باحال!
    شارمین است و قولش!!!!!!!!
    باحالی از خودته.
    بعلللله
    محسن حیدری
    وبلاگ خوبی دارید
    خوشحال میشم به منم سر بزنید
    نکست سریال
    پسر خوب
    چه خوابای خوبی میبینید خدا از این خوابای دلچسب و خوب قسمتون کنه
    =) ان شالله
    حمیده
    عواااا منو تو تواب دیدی؟ غش کنم الان یا زوده!؟ :))))))
    بله عزیزم. کلی حرف زدیم با همدیگه و آخرشم که کلی خندیدیم. =)
    نه دیگه وقتشه! =))))
    جناب قدح
    سلام :)

    حتی اگر در خواب باشد ...
    سلام جناب قدح =)

    آهان! دیدم انگار یه چیزی اضافه س! مرسی از دقت نظرتون. اصلاح کردم.