کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

یه روز مامان رفته بازار اونو خریده!!!

  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۳۲

دخترک را از پنجره بی آر تی دیدم. کاملا سالم بود و هیچ نقص جسمانی یا ذهنی نداشت. دستش در دست مادرش بود و شبیه یک ماشین اسباب بازی راه می رفت که نخی به آن بسته باشی و آن را روی زمین بکشی! 

سوار شدند. وقتی صندلی رو به روی من خالی شد، دخترک هیچ عکس العملی نشان نداد تا این که مادرش گفت: «بیا بنشین.» و او را بغل کرد و روی صندلی نشاند. بعد بدون این که دخترک گفته باشد گرمش است کلاه بافتنی و روسری او را برداشت، روسری را گذاشت در کیف خودش و کلاه را دوباره گذاشت سر دخترک. دخترک در حد نیم ثانیه مقاومت کرد اما گذاشت مادر کلاه را سرش کند و شالش را مرتب کند. 

بعد مادر دخترک را بلند کرد و خودش نشست روی صندلی و او را نشاند روی پاهایش. کلاهش را روی سرش جا به جا کرد، تارهای مویی را که به طور پراکنده از اطراف کلاه بیرون زده بود را مرتب کرد. دستمالی در آورد و دماغش را گرفت. و دخترک هیچ کاری نکرد. 

کمی که گذشت پاهای مادر خسته شد و دخترک را از روی پاهایش بلند کرد و مقابل خودش گذشت. بعد صورت او را به طرف خودش برگرداند و همان طور که پاهایش روی زمین بود بغلش کرد و سرش را روی سینه اش گذاشت! 

دخترک باز هم هیچ واکنشی نشان نداد. درست مثل عروسکی در دست یک کودک! ایستگاه بعدی، مادر آغوشش را باز کرد و عروسکش را صاف «ایستاداند!». بعد دست او را، مثل نخی که به ماشین اسباب بازی بسته باشد، گرفت و پیاده شد و رفتتتت..... =/


Related image


+ دقت کرده اید مردم پست چالشی می گذارند آمار کامنتهایشان بالا می رود و کلی گیس و گیس کشی و فحش و فضاحت در وبلاگشان راه می افتد اما پستهای چالشی من کمترین تعداد کامنت را دارد؟؟؟؟!!!! چرا یعنی؟؟؟؟!!! =)))


+ همه دور همه جمع شده ایم و مامان برایمان آش رشته پخته است. من عاشق آشم و با یک بشقاب و دو بشقاب بارم بار نمی شود. بنابراین یک کاسه نسبتا بزرگ و شیک برمی دارم و می گویم برای خانم دکتر در این بریزید لطفا! چشمهای مهدی (5 ساله) برق می زند و از آن طرف سفره، با صدای شیطنت آمیزی که بیشتر بار تکه انداختنش روی دو کلمه اول آن است می گوید: «خانوم دکترررر.... یک ظرف بزرگ آش برای معده بد نیست؟!» =)))

  • نمایش : ۱۶۱
  • هانیه
    منم تو اتوبوس از این مامانا و بچه ها دیدم
    من همه ش زل زده بودم بهشون =)
    رضا

    مگه بده که بچه ساکت و سر به زیر و حرف گوش کنه باشه!؟

    پاسخی که به کامنت کیت دادین نگاه و تحلیل خیلی درستیه، اما به نظر می‌رسه بخشی از والدین در این زمینه آگاه نیستن یا توجه لازم رو ندارن.

     

    +عطف به اینکه این وبلاگ یه وبلاگ با وقار و وزینه، چالش‌ها هم موقرانه‌ست!

    ++من تو اون کاسه هم بارم بار نمی‌شد، یعنی باید نون چیزی بود که ته دلم بگیره! الان که غذام اندازه گنجشکه!

    یه بچه 5 ساله رو استثمار می‌کنن که بهمون بگه دکتر !؟

    نه خیلی خوبه! =/
    بله متاسفانه. 

    + نظر لطفتونه.
    ++ فعلا که اونا منو استثمار کردن!
    نه اتفاقا من اصلا و ابدا روی این که کسی دکتر صدام کنه حساسیتی ندارم. فقط هفته قبل، به صورت شوخی هی به اطرافیانم در مورد دکتر بودنم تذکراتی می دادم که اینم یه نمونه ش بود! بعد بچه ها هم یهو یه تیکه های این جوری بهم میندازن! =)
    خودت باش
    والا من بچه این مدلی ندیدم نه تو فامیل نه بطور اتفاقی!!!
    من تو فامیل مامانم دیدم. نمی دونم می شناسی یا نه. مجتبی که جدیدا ازدواج کرده. هم بچگی خودش این طوری بود هم داداش کوچیکه ش. البته هنوزم به شدت وابسته و متوقعه.
    Nilou far
    من جای دختره بودم حتما یه جیغ میزدم،وااای یکی هی بچسبه به آدم یا با آدم ور بره،غیرقابله تحمله.
    احتمالا مامانه دیکتاتور بوده،بچه میترسیده ازش.
    =)))
    یا شاید از اول این طوری عادت کرده و براش ناخوشایند نیست

    + خوش اومدی نیلوفر جان
    غ ز ل
    چه حس ربات گونه و اجباری تو این دو شخصیت هست
    بچه هرچی بوده خود مادر هم نخواسته که استقلال داشته باشه و چه طفلکی ان این بچه ها با این نوع تربیت
    حد وسط خوبه
    دقیقا همین طوره غزل جان. 
    این جور مادرها به قصد محبت این کارها رو می کنن و نمی دونن دارن چه آسیبی به بچه می زنن
    سُهیلآ
    چالشات عین امتحانات سخته :)))))))))))))
    من که هیچ وقت اروم نبودم:))))
    اگه قول بدی تقلب نکنی بهت نمره قبولی رو میدم =)))))
    نگی هم معلومه =)))
    حمیده
    اتفاقا دقیقا همین بود منظورم :| :-"""
    خدا آپت کنه دختر! =)))))))
    حمیده
    قدیما یادته می‌گفتم من آپم ؟! :))))) الانم آپم!
    ستاره 733 مربع :)))))))
    خخخ... خوشحال شدم فکر کردم وبت رو آپ کردیا.
    کیت
    مادر نمیتونه بچه رو آروم بار بیاره و بجاش تصمیم بگیره این ذات خود آدماست تصمیم میگیره آروم باشن یا شیطون
    البته این نظر منه چون منم خیلی دلم میخواست دخترم آروم باشه و اینقدر از دیوار صاف بالا نره اما کو؟یه دقیقه سرجاش بند نمیشه
    ببین عزیزم. در این که بچه چه ویژگیها و رفتارهایی داشته باشه یه عامل و دو عامل نقش نداره. عوامل زیادی وجود دارن و بعد نحوه تعامل این عوامل هست. مثلا ژنتیک بچه (که اونم ممکنه از هر کدوم از آبا و اجداد یا خانواده ش بهش برسه)، شرایط بارداری، فرزند چندم بودن، سن والدین موقع تولد، تعامل والدین، نوع تربیت، رفتارهای والدین با دیگران و... همه اینها رو به طور کلی می تونیم تو دسته وراثت و محیط بذاریم که البته تربیت هم بخشی از محیطه. هر رفتاری حاصل تعامل وراثت و محیطه و زیاد معلوم نیست (و هیچ روان شناسی نمی تونه با قاطعیت نظر بده که) به طور کلی، نقش کدوم یکی از اینا بیشتره. اما معمولا وراثت و یا ذات، بیشتر نقش زمینه ای داره. با تربیت نمیشه از بچه ای با یه سری ویژگیهای ذاتی خاص، یه بچه کاملا متفاوت ساخت. ولی میشه اون ویژگیها رو تعدیل کرد، کاهش داد یا زیاد کرد و این به عوامل محیطی و مخصوصا نوع تربیت و رفتار والدین بستگی داره. 
    در ضمن یه سری از ویژگیها بیشتر ذاتی هستند و والدین فقط می تونن شرایط شکوفایی اونها رو فراهم کنند ولی نمی تونن اون ویژگی رو ایجاد کنن یا از بین ببرن. مثل هوش (آی کیو). یه سری ویژگیهای دیگه اکتسابی ان و اگرچه زمینه ذاتی هم دارن، ولی میشه آموزششون داد. مثل همین استقلال و خوداتکایی. البته اگه بچه زمینه ذاتی برای استقلال داشته باشه، به احتمال زیاد کمی که بزرگتر شد، جلوی والدین قد علم می کنه و دیگه اجازه نمیده مثل قبل براش تصمیم بگیرن. ولی به هر حال بچه ای که هیچ آموزشی ندیده که چه طور از پس کارهای خودش بربیاد و برای زندگیش تصمیم بگیره، باید راهی طولانی رو طی کنه تا به چنین مهارتهایی برسه.
    حمیده
    اتفاقا ناظمم ابتدائیم هم همین نظرو داشت راجبم :))))))

    + یادش بخیر چقد جوجه بودم :)))))))
    خب تو کلا همینی دیگه =)))))

    +عزیزم. =)))
    حمیده
    میگم چرا عاشق منی :-"""""""" :-خودتحویل‌گیری‌مزمن
    جدی ام یکی از دلایلش همینه! من همیشه شیطون ترین آدمهای دور و برم میشن صمیمی ترین و موندگارترین دوستام! با این که خودم آرومم. =)

    + آخیییی! الان یادم افتاد وقتی با هم آشنا شدیم تو دوم دبیرستان بودی! =))))
    حمیده
    آره رفتارشون متغییره. ولی خیلی خوبه بچه آروم باشه بیرونا :-" نه حالا اینقدر ولی ننه رو از پا درنیاره :)))
    این جوری که من این بچه رو دیدم، مامانش داشت به جاش زندگی می کرد! =/

    وای من این قدر از بچه آروم بدم میاد که نگو.
    حمیده
    داشتم فکر می‌کردم بچه هه اوتیسم داشت شاید :|
    نه عزیزم. بچه های اتیسم تا این حد آروم و سر به راه و بدون مقاومت نیستند. این طفل معصوم رو مامانش با عروسک اشتباه گرفته بود. نمی دونم دو روز دیگه چه طور می خواد تو این جامعه زندگی کنه.