کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

از سری یاداشتهای یهویی (11)

  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶
  • ۰۹:۲۸

(1) شده تا به حال به کسی که بدون رویه قرص مصرف می کند تذکر بدهید که این کار ممکن است به او آسیب بزند و او جواب بدهد که: «تو ذهنت مریض است (یا «تو مریض قرصی هستی» مثلا) و وقتی قرص می بینی فقط به ضررهایش فکر می کنی. ولی من مثل تو نیستم و نگاهم به قرصها مثل خوراکی های دیگر است.»؟! نشده است؟! یاد هیچ گفتگوی دیگری هم نیفتادید که این روزها در جامعه مان خیلی می شنویم؟! 


(2) گفته بودم یکی از رویاهای کودکی ام که سالها است محقق شده تدریس است؟ گفته بودم چه قدر عاشق تدریسم و با هر درد و مشکلی که وارد کلاس شوم، همین که تدریس را شروع می کنم از یادم می رود و وقتی پایم را از کلاس بیرون می گذارم دوباره می آید؟ گفته بودم عاشق کلاسهای شلوغم هستم، مخصوصا آنهایی که در ساعت آف بین کلاسها هم دست از سرم برنمی دارند؟ گفته بودم گاهی از صبح تا بعدازظهر سر پا هستم و هی توضیح میدم و نکات مهم را روی تابلو می نویسم و دانشجوهایم را به چالش می کشم و اصلا هم خسته نمی شوم؟ خب، حالا می خواهم بگویم در مدرس بودن، فقط یک مرحله اش را دوست ندارم که هر ترم یک بار پیش می آید و الان هم همان مرحله است! وقتی نمرات را اعلام می کنم و مدام از دانشجوهایم پیامهایی دریافت می کنم که پر است از التماس نمره به سبکهای مختلف. یکی قربان صدقه می رود، یکی کل خاندانش را به خاک و خون می کشد، یکی قول جبران می دهد، یکی بزرگواری ام را به رخم می کشد، یکی ناله می کند که اگر این درس را بیفتد به موقع فارغ التحصیل نمی شود و یا پول شهریه ندارد، یکی می گوید تنها نمره بدش همین بوده است و... و من به یاد تمام جلساتی می افتم که خیلی جدی گوشزد می کردم که این درس درس سختی است و هر جلسه باید بخوانید و هر جلسه قبل و بعد از شروع درس از آنها می خواستم هر اشکالی دارند بپرسند و جوابم سکوت بود و یا نهایت یکی دو نفر بودند که همیشه سوال داشتند! آخر هم با این همه نمره های اضافه ای که فرصت به دست آوردنش را در اختیارشان می گذارم حداقل یک 9 هم نمی آورند که با یک نمره ارفاق پاس شوند. والا ما دانشجو بودیم اینها هم دانشجو هستند! بعد بگویید چرا وقتی یک دهه هفتادی پرتلاش می بینم ذوق مرگ می شوم!


(3) دیده اید گاهی در یک مراسم ختم، حتی موقع خاکسپاری، خواهرزاده یا برادرزاده یا عموزاده یا خاله زاده یا عمه زاده یا دایی زاده هایی پیدا می شوند که می گویند عزاداریم، سر تا پا هم مشکی می پوشند،  اما آن قدر دل و دماغ دارند که با هفتاد و هفت قلم آرایش در مراسم مزبور شرکت می کنند؟ این را چه طور؟ دیده اید که مثلا یک رسانه عمومی به خاطر کشته شده 32 سرنشین یک کشتی نفتکش، اعلام عزای عمومی کند، آن گوشه ی بالایش، نوار مشکی هم بزند، بعد لیسانسه ها و خنده بازار و... را پخش کند؟ 


(4) برای شما هم جالب است که در دنیای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی، همیشه کسانی بیشترین خواننده و کامنتر را دارند که بیایند از جزء به جزء زندگیشان بنویسند و البته مشکل یا مساله ای هم وسط زندگی شان باشد. ... برای شما هم جالب است که در همه این وبلاگها یک عده هستند که کامنتهای طولانی کارشناسانه و حکیمانه ای می گذارند و کل شخصیت بلاگر را زیر سوال می برند و به او توهین می کنند و در آخر اعتقاد دارند که قصدشان دلسوزی و کمک و حرفهایشان منطقی و عقلانی و بدیهی است؟ این هم برایتان جالب است که غالبا این بلاگرها به این کامنترها جواب سربالا می دهند و مسخره شان می کنند و می گویند هیچ نیازی به کمک و دلسوزیتان نداریم و صرفا می خواستیم حرفهایمان را بنویسیم و خلاصه این که آن کامنتهای دلسوزانه هیچ تاثیری بر روند زندگیشان نمی گذارد اما کامنترها همچنان در جهت هدایت آنها تلاش می کنند؟ خب! همه اینها برای من جالب است اما جالبتر از همه این که بخشی از این کامنترها را آقایان همیشه در صحنه ای تشکیل می دهند که در هر وبلاگی از این دست، می آیند حرفهای خاله زنک را به دقت می خوانند و به طرز خاله زنکانه تجزیه و تحلیل می کنند و از حرفهای قبلی همان بلاگر و از وبلاگها و کامنتهای زنهای دیگر شاهد می آورند و... به نظرم باید یک واژه جدید به فرهنگ لغات ایرانی اضافه کرد: «عمو مردک!»


(5) این بند در همین دنیای مجازی، دو مخاطب خاص دارد! شاید هیچ کدام نباشند و نخوانند اما نگویم سر دلم می ماند! از این که کسی فکر کند (و مطمئن باشد) اگر فلان شرایط بود و می خواست می توانست مرا راضی کند که برخلاف حرفی که الان می زنم یا باوری که دارم عمل کنم، به معنی واقعی کلمه بیزارم! با چنین حرفی دارید مستقیما به من می گویید که یک آدم سست عنصر بی اراده هستم که همین جوری روی هوا حرف می زنم و خیلی راحت می شود نظرم و رویه ام را عوض کرد. بروید خودتان را اصلاح کنید! =)



+ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

+ من و دل بریدن از تو؟ چه محال خنده داری!

  • نمایش : ۳۳۷
  • هانیه
    نه اتفاقا دهه هفتادی هستیم:)
    خوشحالم که دارم با دهه هفتادیای خوبی آشنا میشم. =)
    هانیه
    مورد 2 کلاس دانشگاه ما طوری بود که کم تر کسی رو پیدا می کردی واسه خاطر نمره التماس کنه مسئولیت نمره مون رو می پذیرفتیم حتی اگه میفتادیم:)
    تدریس از نظر من سخت ترین شغل دنیا هست اعصاب پولادین می خواد
    پس به احتمال زیاد شما دهه هفتادی نیستید! =)
    واقعا هم درستش همینه. هر کس درس بخونه حتما نمره خوب می گیره. اگه هم نخوند باید مسوولیت کم کاریش رو بپذیره. ولی اینا نمیخونن به امید ارفاق استاد.

    برای من خیلی لذت بخشه. ولی قبول دارم اعصاب قوی می خواد.
    سروش
    سلام و صبح بخیر بر شما:
    امیدوارم خوب باشید.
    (شوخی): وای وای وای؛چشم روشن؟! وارد سیاست شدید؟؟

    ***
    نه،از این نوشته ایشان خبری ندارم؛فقط میدانم حوالی 80 یه سر امده بود ایران و یه گشت و گذری به چند شهر ایران من جمله شیراز و اصفهان داشت ودر پایان سفرش با توجه به نظریه« حوزه عمومی» نظری در خصوص وضعیت دموکراسی در ایران داده بود،همین>
    سلام.
    وقت به خیر.
    ممنونم شما هم خوب باشید.

    وارد سیاست که نه! فقط چون اندیشه های هابرماس رو خیلی دوست دارم یه کمی بهم برخورد که مقاله ای با اون عنوان علیه ما نوشته!
    بهار شیراز
    کاش دانشجوت بودم...مطمنم که استادهام از داشتن دانشجویی به نام بهار، لذت می برده اند....(خودشیفته)
    مهندس کوچیکه دو تا تحقیق داشت دقیقاً روز آخر، من براش آماده کردم و برد برای تحویل، مطمنم که نگاش هم نکرده ...
    به اینا میگن دانشجو، به ما هم که پیام نوری بودیم(دوران کارشناسی) میگن دانشجو...فقط خدا میدونه که چقدر کتاب ها رو می خوندیم تا یه نمره شونزده هفده بگیریم....
    دلم دکترای میخواد شارمین....
    عزیز دلمی.

    من پیام نوری نبودم ولی واقعا همیشه هم خوب درس می خوندم هم همه تحقیق و کنفرانس و... ها رو انجام میدم! تنها کار بدم این بود که کلاسهای ساعت هشتم رو دیر می رسیدم. از سه تا غیبت مجازم هم حتما استفاده می کردم و با دوستام می رفتیم کافی شاپ! =))) بعد حالا اینا دانشجون به ما رسیدن؟! =(

    خیلی سختی داره بهار. ولی من که این قدر غر می زنم و ناراضی ام اگه به عقب برگردم و همین تجربه ها رو داشته باشم بازم مطمئنم دوباره دکتری می خوانم. تو هم که این قدر دوست داری چرا آزمون ثبت نام نمی کنی؟ 
    سروش
    سلام و وقت بخیر بر شما.خوب و سرحال هستید؟نظر شما را به نکاتی پیرامون وبلاگ نویسی جلب می نمایم که در ارتباط با موارد 4و5 پست حاضر تهیه شده است:

    1.از نقطه نظر روانشناسی،فردی که اقدام به راه اندازی وبلاگ می نماید در صدد دیده شدن و خوانده شدن است تا در نهایت تاییدیه گروه ،اجتماع و جامعه ای را اخذ نماید.

    2.به لحاظ روانشناسی اجتماعی ،فرد صاحب وب قصد دارد آراء ونظرات خویش را نشر دهد تا دیگران نظرشان را نسبت به نوشته های تحریر شده بدهند و متصدی وب میزان توافق و تخالف آراء ارایه شده را با نظرات خویش قیاس و سنگین و سبک کند. صاحب وب در ضمن این تبادل ویا تضارب آراء، قدری تخلیه شده و آرام می گیرد.

    3.از منظر جامعه شناختی،وب یک فضای مجازی است.یعنی  فردی که وب را راه اندازی کرده ،مجازاست  و می تواند در هیات هر هویتی ظاهر شود.به عنوان مثال،اگر جنسیت اش مرد است می تواند در نقش جنس مخالف یعنی زن ظاهر شود وبرعکس؛اگر پیر است می تواند در نقش یک جوان خود را معرفی کند و برعکس،اگر بیسواد است می تواند در مقام یک باسواد به ایفای نقش بپردازد وبرعکس؛ ومواردی از این دست.هرچند صاحب وب می تواند با هیأت حقیقی خود ظهور یابد،چنانکه خیلی از وبلاگ نویسان این کار را کرده اند.در هر صورت،از نقطه نظر جامعه شناختی،بلاگر در هر هیأت و شمائلی که ظاهر شود؛ وارد کنش متقابل نوشتاری با دیگران شده است. ودراین راستا با کنش هایش بر روی دیگران تأثیرمی گذارد و متقابلاً از واکنش های دیگران نیز تاثیر می گیرد.مهم آن است که چه می نویسد و چه می خواند>

    4. در محیط وب،صرف نظر از این که وبلاگ نویس(بلاگر) و وبلاگ خوان(کامنت گذار) با چه انگیزه ای عمل می کنند و در چه هیات و شمائلی ظاهر می شوند؛ درارتباط متقابل نوشتاری؛ می بایست یک سری قواعد و مقررات گفتمانی را رعایت نمایند تا شرایط برای نمایش یک دیالوگ مطلوب و اثر بخش فراهم آید. یورگن هابرماس،فیلسوف و جامعه شناس معاصر المانی ذیل نظریه کنش ارتباطی خود به قواعد و مقررات یک گفتمان مطلوب به این شرح، اشاره کرده است: یک) گویا بودن و فهم پذیر بودن گزاره ها، دو) صمیمی بودن آنها ، سه) حقیقی و صادق بودن آنها و چهار) درست و معتبر بودن آنها. چنانچه طرفین رابطه( بلاگرها و کامنت گذاران) این قواعد را رعایت نکنند،به سهولت می توانند در فهم متقابل دچارسوگیری و خطا شوند،آلت دست قرار گیرند،پیوسته گمراه گردند ، به گونه ای نظام یافته در توهم و تخیل بسر برند و در نهلیت زمینه را برای فریبکاری و دروغ پردازی مهیا نمایند. پیشنهاد هابرماس برای این که وبلاگ  در مقام یک ابزار فرهنگی کارکردش را در فضای مجازی به درستی ایفاء کند این است که طرفین رابطه شایسته است به دانش خود-انتقادی، خود-سنجی،خود-ارزیابی، خود-اندیشی وخود-تاملی مسلح باشند تا بتوانند اولا،مفروضات ذهنی خود را نسبت به طرف (های) رابطه اصلاح نمایند وثانیا،نسبت های به ظاهر طبیعی ولی تحریف شده و جعلیِ محیط اجتماعی را از طریق ارتباط سازنده؛بازسازی کنند ونسبت ها را آن طور که هستند بازگو نمایند تا توافق و نیل به تفاهم پایدار حاصل آید.در سایه چنین توافق و تفاهممی است که دانایی و آگاهی اجتماعی سازنده ریشه می گیرد و زمینه پیدایش جامعه ای همبسته و آگاه فراهم می آید.در واقع،پیشنهاد اصلی هابرماس به کنشگران حاضر در صحنه وب این است که از این فرصت برای ارتباط سازنده که مسبب توسعه اجتماعی باشد، استفاده نمایند و لازمه ارتباط سازنده نیز،رعایت قواعد ومقررات گفتمان مطلوب است.



    سلام.
    سپاس. زحمت کشیدید. 

    هاپرماس یه مقاله نوشته علیه ایران . شما دارینش؟
    پسر خوب
    سلام
    سلام.
    خودت باش
    من همیشه تلاشم رو می کنم و هرگز هرگز منت استاد نمی کشم!!!!

    آخه مردا اینقده بیکارن!!!

    هماهنگیت برا روز دوشنبه تو حلقم!!!!
    منم دانشجو بودم همین کار رو می کردم. به نظرم درستش هم همینه. 

    والا!

    خخخ... کلا یادم رفت. فاطمه وقتی فهمید کلی از دستم حرص خورد و ما رو «دوستایی که هیچ وقت وجود واقعی ندارند» نامید و پرسید: «تا کی مایه حرصید؟» منم گفتم «تا ابد»!!!! &)
    خورشید
    شارمین عزیزم این پست بی نهایت برام باارزش بود با اجازه ت دو بار خوندمش 
    ممنون بابت صراحت کلامت
    فدای تو عزیزم.
    امیدوارم این صراحت کسی رو ناراحت نکنه.
    اذر
    سلام...
    سلام.
    خوش اومدی.
    طلوع ماه
    سلام.مورد دوم همونطور که خودت گفتی متاسفانه دانشجوها اکثرا راحت طلبن و به استادی که برنامه و قانون و نظم بیشتری داشته باشه میگن استاد سخت گیر! زمان ما هم کم وبیش همینجوری بود:-)
    خوشحالم که وجدان کاری داری و کیفیت کار خیلی برات مهمه.
    مورد چهارم اتفاقا دیروز همین موردی که گفتی رو تو یه وبلاگ دیدم که خیلی برام عجیب بود.طرف اومده  اون چیزی که تو دلش بوده رو گفته صرفا برای خالی شدن.بعد یه کامنتهای طولانی که اکثرا از اقایون دریافت کرده که کلی تجزیه و تحلیل و نقد کردن.در حالی که از خیلی چیزهای دیگه خبر نداشتن.ملت چقد بیکارن که اینهمه وقت میزارن در مورد موضوعی که چیز زیادی ازش نمیدونن و دعوت هم نشدن به نقد کردن و هرچقد هم کم محلی میشن باز هم از رو نمیرن!
    ببخشید دلم پر بود:-)
    سلام.
    دقیقا همین طوره. زمانی که من دانشجوی لیسانس بودم یه تعداد کمی این طوری بودن. خودمم عمرا سراغ استاد می رفتم برای نمره! اون وقت الان تعداد کمی این طوری نیستن! الکی میگن از هر دست بدی از همون دست می گیری!
    فدای تو.

    آره والا! منم تو چند تا وبلاگ دیدم این طوری. آدم اگه نقد هم می کنه درست بکنه و برای کسی که طالب نقده.
    عزیز دلی.
    سروش
    سلام دوباره:
    2) -چرا از قضا،تجربه دانشجویان اون دهه را داشته ام>
    - تهیه کارنوشت ها وارایه شون تاریخ دار بودند،از تاریخ اش که می گذشت نمره طرف از بین می رفت. خوشبختانه همه دانشجویان این را به خوبی میدانستند.
    -کار خاص من این بود که سوالات پایان ترم،در ابتدای ترم و در اولین جلسه آموزشی در اختیارشان قرار می گرفت، تازه هنگام برپایی آزمون اپن بوک هم بود؛دیگر جای هرگونه چک و چونه را از میان بر میداشت.درواقع  رو برای چونه زدن نمی گذاشتم باقی بماند.البته معاونین آموزشی دانشگاه ها با شیوه من ابراز مخالفت می کردند،اما من از شیوه کارم دفاع منطقی می کردم.ناگفته نماند،به سختی دانشجویی می توانست در مجموع نمره 17 از دست من دریافت کند!! یه موقع این طور استنباط نشود که این شیوه زمینه دریافت سهل نمره های بالا را مهیا می کرد!!
    سلام.
    منم تاریخ تعیین می کنم و بعد از اون تاریخ دیگه چیزی رو قبول نمی کنم.
    اپن بوک هم برای میان ترم  گرفته م
    خیلی تمهیدات دیگه م به کار برده م...
    به چک و چونه هاشون در موقع اعلام نمرات هم هیچ جوابی نمیدم و کار خودم رو می کنم
    ولی همچنان رو باقی می مونه!!!!

    البته بالا رفتن ظرفیت پذیرش در دانشگاهها (که باعث میشه هر کسی کنکور داد قبول بشه) و نوع دانشگاه هم تو این قضایا به شدت دخیله! 

    سروش
    سلام و صبح بخیر بر شما:
    -امیدوارم خوب و سرحال بوده باشید و 5شنبه و جمعه خوبی را پیش رو داشته باشید.
    1-قابل برداشت است.

    2-در ابتدای هر کلاس وضعیت اخذ نمره را که در یک برگه از قبل تایپ و آماده کرده بودم،در اختیار دانشجویان قرار میدادم.وضعیت به این گونه بود:- ورود و خروج به موقع(حضور در کلاس) 2 نمره - مشارکت فعال در بحث های کلاسی 2نمره - تهیه کارنوشت قابل بحث و چاپ و ارایه آن 3 نمره - سه نوبت آزمون میان ترم هر کدام 1 نمره در جمع 3 نمره - آزمون پایان ترم 10 نمره با این توضیح که در همان  برگه 10 پرسش تشریحی آمده بود که قرار بر این بود که دانشجویان به 5 پرسش به دلخواه خود پاسخ گویند.در واقع پرسش های آزمون پایان ترم را در همان جلسه اول در اختیار دانشجویان قرار میدادم تا در طول ترم برای 5 پرسش مورد انتخاب شان جواب های درست و کامل تهیه کنند.
    4- شاید وقت کردم به طور مختصر در قالب کامنت در یکی از پست هایتان و شاید همین پست،ارایه کردم.
    5- بله،منظور خودم هم اقناع بود، اما اقناعی که از مسیر نصیحت می گذرد...
    سلام. صبح به خیر.
    ممنون. همچنین شما.

    2. منم تا حدی شبیه روش شما کار می کنم. (می ترسم اینجا کامل بگم چیکار می کنم، سر و کله دانشجوهام پیدا بشه شناساییم کنند!!!) . در مورد پایان ترمتون: فکر کنم با دانشجوهای دهه هفتادی سر و کله نزده باشید. اینا خیلیهاشون همون اول ترم هم که تکلیف بهشون بدی میذارن دیقه نود بعدم میرن از اینترنت کپی پیست می کنن میارن، خودشون نمی دونن چی آوردن. تازه من نمره حضور و کارهای کلاسی و تحقیق و... رو فراتر از بیست نمره در نظر می گیرم. یعنی دانشجوهای من عملا از 30 نمره باید نمره بگیرن نه از 20 نمره! متاسفانه این نسل، نسل تن پروریه. همه امیدشون به اینه که اخر ترم بالاخره یه جوری از استاد نمره می گیرن. البته نمی گم همه شون این جوری ان. من تو هر کلاسم سه چهار تا دانشجوی خیلی خوب و فعال و درسخون و یه تعداد دانشجوی معمولی هم دارم. شاید مثلا یک سوم یا یک چهارمشون اون جوری باشن. ولی همینا خستگی یه ترم رو دوش آدم میذارن.
    4. لطف می کنید.
    5. درسته.
    کیت
    ۱- نظری ندارم
    ۲-یه بار بیام سر کلاست؟
    ۳-چه میشه گفت چه میشه کرد
    ۴-خب من یکیشون بودم..برعکس اونیکه میگه این بلاگرها از قضاوت و نظر مخالف ناراحت میشن و فقط دنبال تعریف و تمجیدند من اصلا ناراحت نمیشدم و همه نظرات مخالف و توهینا رو به جز خیلی بی تربیتیهاش منتشر میکردم ولی دقیقا منو همین عمو مردکهای مزخرف اذیت میکردند...عوققق شیطونه میگه برم شماره هاشونو بردارم بزنگم فحش کششون کنم
    (((ولی کلا کار خیلی چیپیه در مورد زندگی خصوصیت بنویسی...که چی مثلا؟)))
    ۵-من که مخاطبش نیستم
    +حتما همینطوره
    +دل بریدن از کی؟
    1.نظر نداشته ت هم محترم =)
    2. بیا عزیزم.
    3. متاسفانه هیچ...
    4. مورد چهار منم رو به کامنترها بود. تو خیلی از وبلاگهای شبیه وب تو کامنتهاشون رو دیدم. خیلی وقتها با محتوای اصلی کامنتها موافقم ولی لحن و کلمات به قدری توهین آمیزه که به من که نه سر پیازم نه ته پیاز هم برمی خوره، بعد اینا انتظار دارن طرف بگه دستت درد نکنه هر چی از دهنت دراومد بهم گفتی! دیگه این مورد شماره دادن رو نمی دونستم. واقعا که! 
    خیلی وقتها تو کامنتهایی رو منتشر می کردی که اگه من به جات بودم نمی کردم و اتفاقا خیلی هم خوب جواب می دادی بهشون یا یادمه یه بار یه کامنت پر از توهین رو مثل خودش جواب دادی بعد در جواب کامنت بعدی ازش عذرخواهی کردی! این یعنی که فقط دنبال تعریف و تمجید نیستی. ولی حتما دیدی بلاگرهایی که فقط دنبال همینن.
    (((به نظر من نه. من از اون روزانه نویسیهایی بدم میاد که میان اتفاقهای خیلی معمولی و پیش پا افتاده شون رو واو به واو می نویسن. که مثلا صبح بیدار شدم فلان چیز رو خوردم. بعد یه کم دور و برم رو جمع کردم بعد رفتم دو تا پاکت شیر خریدم و... . ولی اون طوری که یه سری اتفاقهای خاص رو می نویسی چیپ نیست. فقط به نظر من وقتی داری از زندگی خصوصیت می نویسی نباید بذاری زیاد کسی بشناستت. ببخش اینو میگم رفیق جان! به نظرم تو یه کم زود به کامنترهات اعتماد می کنی و اجازه میدی بیشتر بهت نزدیک بشن. مثلا رمز پستهای رمزی رو به اکثر خواننده هات دادی. چون خودت دلت پاکه و پوشیده و پنهانی نداری فکر می کنی همه همین طورن.)))
    5. نه عزیزم. نیستی. 

    + ان شالله.
    + یکی خیلی عزیزه. =)
    Rick Sanchez
    سلام
    1. چی میشه گفت؟! کاش همه چیز و همه ی مسائل تو این دنیا مثل قرص هایی بودند که آدم میتونست برگه همراهشو بخونه و عوارض و مضراتشو بدونه! خیلی مسائل پیچیده تر از اون هستند که بشه آخرشو پیش بینی کرد. ولی در مواردی هم آخرش کاملا مشخصه و دیگه جای بحث و لجبازی نیست!
    2. وای وحشتناکن بعضیا وحشتنااااک!! میدونم در این مورد اگه شروع کنم به صحبت کردن تا فردا صبح طول میکشه :))
    3. =(
    4. نکته جالبتون رو من هم زیاد دیدم. شاید اصن خودم هم جزو همون نارسیسیست ها باشم و فقط دلم بخواد واسه بقیه غر بزنم ولی تو دلم فقط خودمو در هر شرایطی قبول داشته باشم! ولی نکته جالبترتون منو به فکر فرو برد! ترسیدم خدایی نکرده من هم یه "عمو مردک" باشم :O

    سلام.
    1. به نکته خیلی قشنگی اشاره کردید.
    2. از این به بعد هیچ راه ارتباطی بین خودم و دانشجوهام نمیذارم!
    4. بعید می دونم شما این طوری باشید. یه آدرس تو وبتون میذارم برید بخونید آقایون چه کامنتهایی می ذارن تا قدر خودتون رو بدونید! =)))
    سروش
    سلام دوباره بر شما

    1-ایمای پرتفسیری بود!!

    2- تدریس را دوست دارم ولی تحلیل را بیشتر.دوستدارشیوه «اموزش مشارکتی» هستم و مروج آن.زمانی که تدریس می کردم،با اتخاذ شیوه ای بدرستی جلوی هجمه دانشجویان را بعد از اعلام نمرات، گرفته بودم!!

    3-نشانگانی از تناقض فرهنگی و فقدان برنامه ی منسجم است>

    4-«خاله زنک» = «عمو مردک»؛ معادله جالبی را ابداع کردید. البته ناگفته نماند،همه خانم ها خاله زنک و همه مردها نیز عمو مردک نیستند!! ولی یکی از شرایط یک رابطه خوب،صمیمیت است که اگر درست مدیریت نشود ممکن است به آن دو وادی کشیده شود. یادآوری) همانطور که می دانید،وبلاگ نویسی قواعدی دارد ولی وبلاگ خوانی ،نه!! اما وبلاگ خوان زمانی که مصمم می شود در رابطه با پستی ،نظری بدهد،الزاما می بایست مطابق قاعده عمل کند.به نظر،بهترین قاعده برای این موضوع، نظریه کنش ارتباطی هابر ماس باشد.ذیل این تئوری؛اصطلاحی است با عنوان:« شرایط گفتمان مطلوب» که برای تبیین موضوع وبلاگ نویسی و کامنت گذاری بسیار مناسب است. پیشنهاد می کنم ان را در قالب یک پست به خوانندگان معرفی کنید.

    5- همانطور که در بند 4 توضیح داده شد،وقتی قواعد رعایت نشود،ممکن است کامنت گذارناخواسته از جاده منحرف شود و به کج راهه های «نصیحت» پا بگذارد.خداوند ما کامنت گذاران را از این انحراف مصون بدارد،چه در آن صورت می شویم مخاطب بند 5 خانم دکتر!!!

    سلام.

    1. امیداورم منظور رو رسونده باشم!
    2. چه شیوه ای بود؟!
    3. دقیقا.
    4. باهاتون موافقم. شاید زمانی نوشتم.
    5. البته اینجا منظورم اقناع هست نه نصیحت!
    حمیده
    عشقمون دو طرفس :)))) فردا تازه دارم میرم :-"

    صدالبته. و اینم بگم که کلا نباید هیچ کسو قضاوت کرد. مگه حرف نزنن میگن لالن!؟ :))
    ان شالله به هم می رسید! =)))
    اون قدر برو تهرون تا همونجا موندگار بشی! =)

    به نظر من نمیشه قضاوت نکرد؛ قضاوت کردن جزء ذات آدمهاست. ولی باید توجه داشته باشیم که در هر قضاوتی احتمال این که خطا کرده باشیم هست و هیچ قضاوتی رو صد در صدی ندونیم. و در ضمن، بدونیم که نیازی نیست هر قضاوتی رو اظهار کنیم!
    حمیده
    2. منم عاشششششق تدریسم ^_^ به محض اینکه از تهران برگردم میخام اقدام کنم براش ^_^

    3. حتی این مورد رو تو زلزله آذربایجان هم داشتیم :-"

    مورد 4ت به یه نحو دیگه یه بار موضوع یک پستم تو یه سایت بود. منتهی تو توی وبلاگ بررسیش کردی من تو اینستاگرام! با این مسئله مشکل دارم که مثلا میبینی طرف اومده کل زندگیش رو ریخته رو دایره نوشته تو پیجش. بعد از قضا پیجش پابلیکه و نظردهی برای عموم آزاد! عده‌ای خاله زنک و عمو مردک اومدن زندگیش رو قضاوت کردن! این طرف هم شاکی شده از قضاوتش! حالا یه مورد پیش میاد: تویی که اومدی زندگیت رو گذاشتی در معرض دید عموم، مگه قصدت این نبوده که راجبش نظر بدن؟ مگه نمیدونی همه برات بمیرم و ذلیل شه و قربونت برم نمیگن؟ پس وقتی خودت اجازه قضاوت دادی، چرا شاکی میشی از حرفای مخالف نظری که میشنوی؟!

    یا اینکه وقتی خودمون اجازه‌ی قضاوت شدن میدیم به بقیه، چرا در مقابل قضاوت‌هاشون ناراحت میشیم !؟
    2. عزیزم تدریس هم عاشق توئه! =) تو مگه هنوز تهرونی؟ &) 
    ان شالله اقدام موفقی باشه.

    3. =(

    4. خب از اون طرفم آدم باید درست قضاوت کردن رو بلد باشه. درسته بعضیها فقط دنبال همون کامنتهای قربون صدقه ای هستند ولی بعضی ها هم واقعا از قضاوتهای مودبانه استقبال می کنند. البته منم موافقم کسی که مورد هجوم قضاوتهای مختلف قرار میگیره بهتره مثلا رمزی بنویسه تا خودشم اذیت نشه.