کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

از سری یادداشتهایی یهویی (8)

  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۱:۴۷

(1) مهدی و سارا، در حالی که روی سرشان دو تا علامت سوال هست، آمده اند از من (که در بستر بیماری ام!) می پرسند: «خاله! شما مگر دکتر نیستی؟! پس چرا خودت را خوب نمی کنی؟!» می خندم و می گویم: «من دکتر بچه ها هستم. دکتر کارهای بچه ها! به مامانها کمک می کنم که کارهای بچه هایشان خوب شود!» هر دو سر تکان می دهند و دوباره می پرسند: «چه طوری؟» لبخند شیطانی تحویلشان می دهم و با لحن طنز بچگانه می گویم: «اوممم... خب مثلاً به مامانها یاد می دهم وقتی بچه شان شیطنت کرد با جارو او را بزنند یا لنگه کفش یا کمربند؛ فقط مامان بزند یا فقط بابا یا هر دو؛ بعدش یک هفته در اتاق زندانی اش کنند یا دو هفته یا یک ماه؛ با غذا یا بدون غذا و چیزهای این طوری.» هر دو می خندند و می گویند: «خاله می دانیم شوخی می کنی.» و می روند پی بازیشان و دیگر نمی شنوند که دارم می گویم: «آخر منِ دکتر، با شما دو تا فینقیلیِ نیم وجبی شوخی دارم؟!» حالا به نظر شما با جارو بزنمشان یا لنگه کفش یا کمربند؟! =)

(2) دلم می خواهد یک نفر با یک چمدان پر از سوغاتی از راه برسد و همه مان دورش را بگیریم و با ذوق و شوق سوغاتی ها را نشانمان بدهد و بیشترش هم مال من باشد! =)

(3) آدمها در هر سن و موقعیت و جنسیتی که باشند، گاهی نیاز دارند خودشان را لوس کنند و یک نفر نازشان را بکشد! کاش هیچ کس بدون این «یک نفر» نباشد!

(4) داشتم به ویسی گوش می کردم که از توضیحات استاد مشاور دومم، در مورد بخشی از یک پژوهش مشترک ضبط کرده بودم. کل ویس صدای استادم بود و من فقط دو سه بار، خیلی کوتاه، حرف زده بودم. و باورم نمی شد، وقتی برای اولین  بار صدایم پخش شد، متوجه چیزی در آن شدم که قبلا نبود! چیزی که تا حد زیادی از لوس و نخواستنی بودن صدایم کم کرده بود: چیزی به اسم اعتماد به نفس! صدای جدیدم را دوست داشتم!

(5) چند روز است دارم به این فکر می کنم که کاش می شد یک روز به هر وبی سر می زنم نوشته باشد که همه مشکلاتش یک جوری حل شده است و حالا خیلی خوشحال و خوشبخت دارد زندگی اش را می کند! من هنوز مثل بچه ها خیالپرداز و خوش بینم!

(6) چه قدر خوب است که آدم کسی را، کسانی را داشته باشد که بتواند با خیال راحت دوستشان داشته باشد و هیچ چیز از این دوست داشتن کم نکند!

(7) نوشته بود: «آقای دکتر کیامنش درباره خودشان چنین می‌گویند: "جدا از 6 سال اول زندگی، بقیه عمر در یادگیری- یاددهی مستمر و مداوم در دوره‌های مختلف تحصیلی از ابتدایی تا دانشگاه سپری شده و یکی دو روز باقی‌مانده عمر هم بدون شک به‌صورت غیر رسمی، ولی با آزادی عمل بیشتر در همین حوزه سپری خواهد شد.»  قسمت اول این حرف، شبیه زندگی من است! چه قدر دلم می خواهد قسمت دوم حرفشان هم در زندگی من اتفاق بیفتد!
+دکتر کیامنش از اساتید خوب دانشگاه تربیت مدرس تهران هستند.

  • نمایش : ۲۴۹
  • Rick Sanchez
    سلام
    ممنون بابت پیشنهادتون! در اولین فرصت کتاب ها رو میخونم انشاالله.
    ببخشید اگه یه ذره دیر شد الان یهویی یادم اومد تشکر نکردم :)
    سلام.
    خواهش می کنم.
    اختیار دارید. 
    سروش
    سلام دوباره بر شما:
    2- یک- پس یه بار دیگر روی خواص چایی تحقیق کنید.دو-عجب حس عجیبی بهتون دست میده!! دیگه نمیشه با شما به مراسم کباب خوران رفت!! راستی در مراسم هایی که دعوت می شوید پس چه میل می کنید؟؟؟سه- کار پسندیده ای می کنید،اما باز عرض می کنم باید یه ریزه حساس باشید!!
    + بله ،عادت 10 ساله است.این همه علامت تعجب برا این بود که فکر کردم نکنه در اصفهان اصلا از شب نشینی و نشست های تحلیلی و ادبی خبری نیست وشما هم اصلا در این گونه نشست ها حضور نمی یابید!!
    سلام.

    2. یک- تحقیقاتم تکمیله! 
    دو- نه که اصلا کباب نخورم. ولی کلا تا حد امکان گوشت نمی خورم.
    سه- در حد «یه ریزه» مشکلی نیست!

    + از بودنش که حتما هست. ولی من شرکت نمی کنم.
    سروش
    سلام دوباره بر شما:
    2- حیف چایی و کباب نیست؟؟!!! در مقام یک فیلسوف تعلیم و تربیت نیزباید نسبت به وقایع سیاسی حساس باسید؛نه اینکه سیاسی باشید(البته اگه تمایل روحی هم داشته باشید می توانید سیاسی هم بشوید)
    + هر هفته این برنامه طبق ساعتی که عرض کردم تکرار می شود،البته موضوع هر هفته متفاوت است
    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    سلام.
    2. چایی که کلی ضرر داره. کباب هم من رو یاد موجود زنده ش می ندازه حس تروریستی بهم دست میده! =)
    به هیچ وجه تمایل روحی ندارم. تنها کاری که می کنم اینه که سعی می کنم به دانشجوهام طرز برخورد درست با مسائل سیاسی رو یاد بدم. (این که تعصب و جهتگیری کورکورانه نداشته باشن، چیزی رو که مطمئن نیستن نقل نکنن، مراقب خطاهای شناختیشون باشن و...)

    + پس خانواده عادت دارن! چه قدر علامت تعجب! =)
    سروش
    سلام دوباره بر شما:
    -امید وارم خوب باشید و 5شنبه و جمعه بسیار مفرحی را سپری نمایید.
    1- خیال تون هم خواندن دارد، میدونستید؟
    2- امشب از 24-19 نشست تحلیلی بابت رویدادهای اخیربرگزارمی شود.البته لابه لایش موسیقی، شعر خوانی و چای خوری و کباب خوری هم هست.اگه دوست داشته باشید،جای تان را سبز خواهم کرد.(گل-گل-گل)
    سلام.
    ممنونم. همچنین شما.

    1. لطف دارید.
    2. زنده باشید. من فقط بخش موسیقی و شعرخوانی ش رو دوست دارم!
    +19 تا 24؟؟؟!!! مطمئنید که بعدش قفل در خونه عوض نشده؟! =)
    خودت باش
    ۱.هرگز این کار رو نکن،یکی بزنی سه تا خوردی!
    ۲.خیلی عالیه خصوصا که تا کم میاد مجبور به ایثار زورکی نشی!
    ۳.نمی دونم چرا قرار نیست اون یه نفر مرد زندگیامون باشه!
    ۴.نه بابا صدات لوس نیست،یه حس آرامش توش هست.
    ۵. چه آرزوی غیر ممکنی!
    ۶.خیلی خیلی خوبه
    ۷.!!!!!!
    1. من یه بوسشون می کنم سه تا بوس تحویل می گیرم! =)
    2. من که همه ش رو خودم برمی دارم!
    3. حتما که نباید مرد باشه! مردها همین که حرصمون ندن ما راضیم! ناز کشیدن پیشکش!
    4. جدا؟! چه قدر خوب! مرسی.
    5. ولی شاید یه روز بشه!
    6. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی...
    7. =)
    سروش
    1- میدونم شوخی می کنید.
    - خوشه گندم اولا نرم و لطیفه و ثانیا برکت داره و به اون تنبیه اثر مثبت میده!!!
    آهان! از اون لحاظ =)
    سروش
    1- منظورم اینه که اون دو فرشته را با دسته خوشه های گندم بزنید نه با اون سه موردی که نام بردید!!!
    چرا خب؟
    خوشه گندم ندارم آخه!

    خارج از شوخی، من از مخالفای سرسخت تنبیه بدنی هستم. هر وقت به هر شکل و با هر لحنی حرفی از تنبیه بدنی بزنم، همه می دونن صد در صد شوخیه. حتی این فسقلیها.
    بهار شیراز
    میگما...شمو دفاع کردی بالاخره ؟؟؟؟؟
    دست رو دل خون من نذار بهار! =(
    دارم برای رفع همون مشکلی که تو پست رمزدار نوشته بودم تلاش می کنم و هی با درهای بسته مواجه میشم
    طلوع ماه
    سلام علیکم.
    ١_فک کنم با این بچه های نسل جدید باید دوباره برگردیم به همون سیستم جارو و کمربند و لنگه کفش!
    ٢_آخ جون.منم خیلی دوست دارم.
    ٣_خیلیا ندارن:-(
    ۴_خوبه که دوست داشتی.من از صدای ضبط شده خودم متنفرم!
    ۵_منم همین امید رو دارم.
    بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم:-)

    سلام عزیزم.

    1. همینو بگو!
    2. آرزو بر جوانان عیب نیست! =)
    3. خیلی تلخه. =(
    4. منم اولین بار بود دوست داشتم. بعد تازه با اون صدای لوسم، مجری گری هم کرده م، از اجرامم استقبال شده! 
    5. ان شالله یه روزی میشه. امیدوارم بشه.
    سروش
    سلام دوباره بر شما:
    1- با خوشه گندم بزنید!!
    2- دوست دارید سوغاتی چه دریافت کنید؟
    3- مگه ندارید؟
    4- چون صدایتان را نشنیدم،نمی توانم در خصوص اش قضاوت کنم!!!
    5-آرزویی متعالی است که امکان تحقق اش برای همه وجود دارد به شرط تدبیر و توکل به خدا.
    6- باز مگه ندارید؟؟
    7- نه تنها مدرسه و دانشگاه محل یادگیری و یاددهی است ،بلکه محیط هایی چون: خانواده، محله، اداره،اتوبوس و غیره نیز محل یادگیری و یاددهی هستند.
    پاینده و قبراق باشید
    سلام.
    1. =)
    2. هر چی! مهم سوغاتی بودنشه!
    3. من دارم! ولی خیلیها ندارن!
    5. امیدوارم.
    6. چرا دارم خدا را شکر.
    7. همین طوره.
    ممنونم.شما هم
    کیت
    ۱ و ۳-همون صدات گرفته بود فکر کردی صدات لوس نیس و خوب شده...یوهاهاها...
    ۲-اگر برم که فکر نکنم از فامیل خودم کسی متوجه بشه مگه تو برام فامیل دست و پاکنی
    ۴-صدای من قبلنا شبیه پسر بچه ها بود یعنی هرکی زنگ میزد و اشتباه میگرفت میگفت سعیدجان/حمید کوچولو/اصغر جون لطفا گوشی رو بده به بابا و مامان...خخخ 
    ولی حالا سعی میکنم یه کم خانمانه تر حرف بزنم
    ۶-یاد شعر فردوسی افتادم که میفرماید برای زنان بس همین یک هنر،نشینند و زایند شیران نر...از فردوسی بعید بود مگه نه؟؟
    1 و 3. خخخ نه این صدای ضبط شده مربوط به قبل از مریضیمه.
    2. مطمئن باش اون موقع که بری شاخکهای همه شون می جنبه و می فهمن!
    4. خخخ... به منم میگفتن گوشی رو بده بزرگترت! حتی تو محل کارم!!! =(
    6. یعنی نمیشه «نشینند و زایند شیران ماده»؟! واقعا که! این ابوالقاسم هم یه چیزیش میشه! =)))



    حمیده
    بحث از اعتماد به نفس شد؛ بنده قبل دفاع پروژه‌ام، همون آقایی که برات تعریفشو کردم اخیرا ( :-" ) بهم گفت سعی کن خودتو جلو داورا با اعتماد به نفس نشون بدی که فکر کنن چیزی بارته :))))) بعد نگو منظورش مقدار بسیار جزئی بود، من خیلی زیاد برداشت کردم :-" موقع دفاع کردن این فرد مذکور یهو با تعجب برگشت نگام کرد نگو داشت فکر می‌کرد بابا دیگه خودتو انیشتین نشون نده جلو اینا :))))))
    خخخ اصلا فرد مذکور رو به همراه انیشتین کیش و مات کردی رفت! =)))

    Rick Sanchez
    سلام
    این پستتون همش آدمو وادار میکنه که بگه ههععععی :)) مخصوصا اون چمدون سوغاتیا!
    من که هر وقت صدای خودمو تو ویس میشنوم از خجالت آب میشم!  منم حس میکنم تو صحبتام با اساتید یا کلا بزرگترا اعتماد به نفسم کمه و تلاش خاصی نمیکنم که نظر خودمو بقبولونم بهشون و این موضوع بعضا خیلی رو اعصابه!! دعا کنین منم بهتر شم =))
    سلام.
    اگه بدونید چه قدر دلم این چمدون سوغاتی رو می خواد! ولی به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست! =)
    باید مهارتهای جرأت ورزی رو تمرین کنید. خیلی تاثیر میذاره. شمام که جوونید و رو به دنیا! =) از الان رو خودتون کار کنید. من وقتی به فکر تقویت اعتماد به نفسم افتادم که دیدم کسایی که نصف دانش و تخصص و رزومه منو ندارن، صرفا به خاطر اعتماد به نفس زیادشون چه قدر به خواسته هاشون میرسن. شما از الان به فکرش باشید و تلاش کنید. کتاب «روان شناسی عزت نفس» ترجمه مهدی قراچه داغی و روان شناسی اعتراض مانوئل جی اسمیت می تونه بهتون کمک کنه
    کیت
    ۱-عزیزم الان بهتری؟اون فنقلیهای دور و برت رو هم بچلون
    ۲-دعا کن من برم خارج، بعد تعطیلات که اومدم ایران قول میدم بیشترین سوغاتی را برای تو بیارم البته فکر نکنم کل خانوادت دورمو بگیرند خخخ
    ۳-من ندارم واقعا😭
    ۴-منم جنس صداتو نشنیده دوست میدارم
    ۵- خیلی دلم میخواد این آرزوتو براورده کنم ولی متاسفم
    ۶-اگر همون سومی باشه که دیگه خیلی عالی میشه
    ۷-چه جالب...منم مثلا یه روز میگم تا شش سالگی ول میچرخیدم بعد چسبیدم به درس و کتاب تااا بیست و چهارسالگی...بعدش پنج سال دوباره ول میچرخیدم ولی دوباره طی پست یک وبلاگ متحول گشته و تا اخر عمر به تنها هنرم ادامه دادم
    خیلی حرف زدم ببخشید

    1. ممنون عزیزم. خوبم. این مورد رو دو هفته پیش که مریض بودم نوشتم. الان خوبم. فقط هنوز صدام گرفته!
    2. خخخ ان شالله بری. تو سوغاتی بیار؛ کل خانواده م که هیچ... کل فامیل دورت جمع میشن =)))
    3. آخ! عزیزم... نمی دونم چی بگم بهت. کاش یه روزی قدرت رو بدونن...
    4. فدای تو بشم. به تو می خوره صدای محکم و قشنگی داشته باشی.
    5. اتفاقا وقتی داشتم این مورد رو می نوشتم بیشتر از همه تو فکر تو بودم. ولی شاید یه روز برآورده ش کنی.
    6. اوهوم. دقیقا.
    7. «ول می چرخیدم»!!! خخخ البته الان به هنر برتر مادری هم مشغولی.

    خیلی کار خوبی کردی در مورد همه بندها نظرت رو نوشتی . دوست دارم کامنتت رو.