کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

خط ممتد عشق

  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۱۶:۳۷

یکی از مهمترین و حیاتی ترین سوالهای بشری، که متاسفانه این روزها به شدت مورد غفلت قرار گرفته است این است که: «خب! آخرش که چه؟!» و این سوال یعنی این که چیزی که دارم خودم را برایش تکه تکه می کنم، در نهایت چه گلی به سرم می زند؟! اصلا ارزشش را دارد؟ مشکلی را از من حل می کند؟ به درد یک جای زندگی ام می خورد؟ یک مساله اساسی را حل می کند؟ ده سال دیگر، اصلا یادم هست که یک زمانی چنین چیزی هم بوده است؟ یعنی در ده سال آینده من اثری دارد؟

اینها را از خودمان می پرسیم و بعد رگ شاعری و رمانتیکمان باد می کند و این شعر سهراب را به خودمان تحویل می دهیم که: «زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.» و یادمان می رود که «آبتنی کردن در حوضچه»، با «خود را خفه کردن در حوضچه» خیلی فرق دارد!

و این طور می شود که عادت می کنیم به لحظه ها و همه برنامه هایمان می شود برنامه کوتاه مدت! و فقط می خواهیم در لحظه زندگی کنیم و از لحظه لذت ببریم و حتی اگر بدانیم لحظه ای عزیز، زمانی بعد، قاتل جانمان می شود، هیچ برایمان مهم نیست و فقط همین بس که ما یک لحظه لذت برده ایم (به جهنم که بعدا آن لحظه «زهرمار دوبلکس» بشود!)

یکی از مهمترین انواع لحظه هایی که این روزها داریم خودمان را در آن خفه می کنیم لحظه های شیرین «دوست داشتن» است! نمی دانم با نوشتن این جملات به چه چیزی متهم می شوم! اما من این دوست داشتنهای لحظه ای را نمی فهمم! این که: «باید بهش بگویم چه قدر دوستش دارم و بعد از آن مهم نیست چه اتفاقی بیفتد.»، این که «حتی اگر دو ساعت با او باشم، برایم مهم نیست و این دو ساعت به همه دنیا می ارزد»، این که «می دانم زن و بچه دارد و نمی خواهم زندگی ام را روی آوار زندگی دیگری بسازم، ولی دوستش دارم و نمی توانم رهایش کنم.»، این که «بیا تا وقتی ازدواج نکرده ایم از بودن با هم لذت ببریم.». 

من این دوست داشتنهای موقتی و بی برنامه و باری به هر جهت را نمی فهمم! این دوست داشتنیهایی که برای «خب! آخرش که چه؟» هیچ جوابی (حتی از نوع قانع نکننده) ندارد. این دوست داشتنهایی که فقط به here and now توجه دارد. و آن وقت مثلا قرار است ده سال دیگر، در کنار همسر و فرزندتان بنشینید و به لذت یک دوست داشتن غیرمجاز بی سرانجام که سالها پیش تجربه اش کرده اید فکر کنید و در کنار هم خوشبخت باشید؟ می خواهید بی سرانجامی هایتان را برای هم تعریف کنید و بعد از وجود همیشگی یک کلکسیون از دوست داشتنهای لحظه ای در کنارتان و یکی هم در درونتان لذت ببرید؟! می توانید؟!

می توانید به کسی برای یک عشق همیشگی اعتماد کنید، در حالی که می دانید در گذشته اش، هی از این «حوضچه اکنون» در آمده و در آن «حوضچه اکنون» پریده است؟ می توانید خودتان را از این حوضچه بیرون بکشید و به فکر «کمی آن ور تر» اکنونتان باشید و برای یک عمری که قرار است کنار هم بمانید برنامه ریزی کنید؟ اصلا قرار است یک عمر بمانید؟ حوصله تان سر نمی رود؟ ترجیح نمی دهید زندگیتان پر از حوضچه ها باشد؟! به عشق پایدار اعتقادی دارید؟ به این فکر می کنید که یک زمانی برای همیشه با یک نفر بمانید؟ جراتش را دارید پا از «حوضچه اکنون» بیرون بگذارید و به «کمی آن ور تر» نگاه کنید؟

اصلا به آن زمانی که می خواهید از این حوضچه بیرون بیایید فکر کرده اید؟ فکر کرده اید که برای ان لحظه دست کم به یک حوله برای خشکاندن خودتان از همه اکنون ها و یک دست لباس برای پوشاندن خودتان نیاز دارید؟ در طول آبتنی تان، یک لحظه به بیرون آمدن از حوض و نداشتن حوله و لباس فکر کرده اید؟ نه؟! پس چه طور می خواهید به آینده... ولش کن! آبتنی تان را بکنید! فقط یادتان باشد اگر کسی همراهتان شد، حتما به او بگویید اینجا چیزی جز یک حوضچه نیست! به کسی که وارد حوضچه تان می شود، وعده دریای بی انتهایی که شما را با خودش به «آخر دور»، به یک آینده ابدی و تمام نشدنی می برد  ندهید! اگر نمی خواهید یا نمی توانید از حوضچه تان بیرون بیایید، دست کم آن را همان طور که هست نشان دهید و کسی را که به «آخرش که چه؟!» فکر می کند در آن محصور نکنید. 

+ این دقیقا آن چیزی نیست که می خواستم بگویم. ولی دست کم شبیه است.

  • نمایش : ۲۵۵
  • سروش
    سلام و صبح بخیر بر شما:
    - خب،من هم مثل بقیه ذهن شرطی شده دارم،لذا هر حرفی در این خصوص بزنم محصول این ذهن شرطی است .البته از منظر جامعه شناسی می توان بحث را به بوته نقد کشید که چرا چنین رفتارهایی از افراد جامعه سر می زند؛اما نباید غافل بود که یکی از ابزارهایی که ذهن را شرطی می کنند همین علوم وتئوری های مربوطه هستند!!!!
    - می دانستم دعا می کنید،منظورم این بود که چند نفری در یک زمان مشخص دست به دعا برداریم تا شاید اثرش بیشتر گردد یا بیشتر باشد... (مثلا غروب به هنگام اذان)
    - اولین قدم برای رهایی از ذهن شرطی شده، آگاهی از شرطی شدن ذهنه. شما که این قدم رو برداشتین!
    - بسیار خب.
    سروش
    سلام بر شما:
    منظورم این بود که ذهن تان از حال شرطی خارج شده که منجر به تولید این پست شده !! چون در حالت های دیگر امکان وقوع چنین پست هایی وجود ندارد!!
    +شما در این پست از غایت امور،زندگی در حال و لذت از کنون،فقدان آینده نگری،مصادیق دوست داشتن،ظرف و جام ازدواج، فرجام عشق و انواع آن در جامعه در حال گذر ایران؛سخن گفتید.خب من هم در یک بسته کلی ولی نه چندان خیلی خیلی کلی!! عرض کردم فهم دقیق موارد مورد اشاره شما مشروط به این است که از اسارت ذهن زندانی شده خلاصی یابیم،چنان چه توفیق این امر را پیدا کنیم، آن وقت این نابسامانی ها در امور مزبور مشاهده نخواهد شد!!!!
    ++
    با پیشنهادی که دادم،موافق هستید؟؟(khorshid
    سلام.
    معمولا سعی می کنم خارج از حالت شرطی فکر کنم. و البته حتما در جریانید که اصلا کار ساده ای نیست و بنابراین همیشه هم موفق نمیشم.

    خیلی خیلی کلی بودن رو از این جهت گفتم که جهتگیری جزئی در مورد مسائل مطرح شده ارائه نکردید. در واقع از این که چطور یک سری مفاهیم رو ، که در متن به اونها اشاره شده، به طور دقیق بفهمیم صحبت کردید نه به دیدگاه و فهم خودتون از اونها.

    من همیشه براش دعا می کنم.
    سروش
    سلام سوم بر شما:

    -احتمالا این پست را در حالت عادی همیشگی تان ایجاد نکرده اید؛یا قبلش به لحاظ ذهنی –روانی در کیفیتی بوده اید که منجر به ایجاد این پست شده است!! بگذریم...

    -راجع به این پست هم می شود خیلی مفصل و مطول نوشت و هم می توان کوتاه و مختصرنگاشت که البته من سعی دارم خیلی خلاصه بنویسم:

    -همه ما حاوی یک «ذهن شرطی شده» هستیم.ذهنی که بسته فرهنگی گذشته(= باورها،ارزش ها،هنجارها، آگاهی ها،اطلاعات،استنتاجات،برداشت ها، تجربه ها،معارف،نگرش ها وغیره) آن را احاطه کرده است . به تعبیر مولوی: پیش چشمت داشتی شیشه کبود؛ زآن کبودت جمله عالم می نمود.و متاسفانه عده بسیار معدودی به این نکته اشراف دارند.به قول مولانا: از هزاران کس یکی خوش منظر است؛ که بداند کو به صندوق اندر است/ذوق آزادی ندیده جان او؛ هست صندوق صورمیدان او.

    -پس: با ذهن شرطی شده نمی توان ماهیت واقعی مفاهیم بلندی چون«زندگی»،«زمان»،«عشق»،«انسان» و غیره را بدرستی درک و فهم کرد.لذا ابتدا می بایست این هاله را شکافت تا قادربه دیدن درست و بی واسطه بود:دیده ای باید سبب سوراخ کن؛ تا حُجُب را بر کند از بیخ وبُن/ تا مسبب بیند اندرلامکان؛ هرزه بیند جهد و اسباب دکان.تا ذهن آدم از زندان هایی که اسیرشان است،آزاد نگردد؛قادر به درست دیدن و فهم عمیق از مفاهیم بنیادی نخواهد بود.


    سلام.
    خب تقریبا همه پستهای من این طوری نوشته میشه که ذهنم درگیر یه مساله شخصیه و چون دوست ندارم زیاد از مسائل شخصیم در وبلاگ بنویسم سعی می کنم در حالت کلی در مورد اون مساله بنویسم، طوری که جنبه شخصی و جزئیش به حداقل ممکن برسه. نمی دونم منظورتون همین بود یا چیز دیگه.

    تلاشتون برای کوتاه و مختصر نوشتن به خیلی خیلی کلی نوشتن منجر شد! من متوجه منظورتون شدم ولی جهتگیری خیلی کلی ای بود که از چارچوب این پست خیلی فراتر رفت و کل زندگی رو دربرگرفت!
    سروش
    سلام دوباره:
    پست پر بحثی گذاشته اید،فرصت یابم مطالبی را درج خواهم کرد...
    سلام.
    لطف می کنید.
    خودت باش
    نترس اینجور آدما خفه نمیشن،بقیه رو خفه میکنن!

    همون موقعی که فکر می کنند دارن بقیه رو خفه می کنن در واقع خودشون خفه شدن!
    پسر خوب
    یکی از حیاتی ترین رگ های شاعری زندگی در حوضچه اکنون است. بیایید به ازدواج فکر نکنیم دو نفری از باهم بودن لذت ببریم. بیایید به حوله ولباس فکر نکنیم از آبتنی کردن لذت ببریم. این دقیقا آن چیزی نیست که می خواستم بگویم. ولی دست کم شبیه است.
    بیا اینم مشقی که ازم خواستین:)

    برگرفته از: behappy.blog.ir (شارمین امیریان)
    قصه، قصه ی «به ازدواج فکر کردن یا نکردن» و «لذت بردن یا نبردن» نیست! قصه ی «کمی به آن ور تر» هم نگاه کردن و «خود را  در حوضچه خفه نکردن» است! قصه عقلانیت در برابر هیجانات صرف و تکانشی است! در ضمن، «دو نفری» با «دو نفری ها» خیلی فرق دارد!
    البته مشق شما هم محترم ! =)
    ماهی قرمز
    خیلی هم خوب :)
    من شنا بلد نیستم اما میتونم از پس حوضچه زندگیم بر بیام :)
    موفق باشی ماهی جان! شنا کردن رو هم یاد بگیری لذتش رو می بری =)
    حمیده
    من بسیااااااار فرد آینده نگری هستم. از اونجایی که همیشه سبک سفر می‌کنم، داشتم می‌رفتم سمت حوضچه لباس با خودم نبردم. در نتیجه همون اول لباسارو تا کردم گذاشتم کنار ( در اصل عشق اصلی تو آب نمک خوابیده :))))) ) و خودم مشغول استحمام شدم :-"""""
    ها ها ها... من بهت افتخار می کنم حمیده ی آینده نگرم... =)))
    فقط نمکش رو زیاد کن یهو نگنده! =))))
    Rick Sanchez
    سلام
    خیلی عالی بود! اگرچه علم ترمودینامیک میگه آنتروپی دنیا همواره در حال افزایش هست و همه چی به سمت بی نظمی بیشتر میره! ولی واقعا دلم نمیخواد دنیایی رو متصور بشم که توش این طور روابط به "عرف" تبدیل شده و عواطف و احساسات بازیچه هوس های زودگذر قرار میگیره!
    سلام.
    ممنون از لطفتون. 
    ظاهرا که حق با علم ترمودینامیکه. هر چند از نظر ادیان، در نهایت همه چیز سر جای خودش قرار می گیره! 
    متاسفانه خودمون هستیم که دنیا رو دچار این بی نظمی ها می کنیم و همه چیزهایی رو که ذاتا مقدس و موندگار هستن رو به دم دستی و گذرا تبدیل کردیم! امیدوارم یه روزی درست بشیم! =)
    پسر خوب
    چون پنج خط در میون خوندم:)))
    خسته نباشید! =)
    الان بشینید کامل و دقیق بخونید و یه خلاصه از پست گزارش بدید! =)))
    هوپ ...
    وای دختر چه خوب بود. بذار یک بار دیگه هم بخونم.
    هی از این حوضچه ی اکنون درامده و در آن حوضچه اکنون پریده...
    :-)))
    خوبی از خودته دکتر.
    بیبین کاراشا! =)))
    حمیده
    چشم ؛؛) :)))
    حمیییید! زود از حوضچه بیا بیرون لباساتو بپوش! &(

    =)))
    پسر خوب
    ما که نفهمیدیم آخر چی شد؟
    جدی؟! =)
    کجاش رو متوجه نشدید؟! همه ش رو؟!