کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

30

  • سه شنبه ۷ آذر ۹۶
  • ۱۹:۲۰

می گویند سن زن جزء رازهای زندگی او است. می گویند این که از زنی در مورد سنش سوال کنی دور از ادب است. می گویند زنها با بالا رفتن سنشان کنار نمی آیند و از یک جایی به بعد سنشان را (اگر بگویند) کمتر می گویند. اما من (و خیلی از زنهای دیگر) آن قدرها هم مشمول این جملات نیستم!

اولین سنی که همیشه دوست داشتم از راه برسد 18 بود. برای رسیدنش لحظه شماری می کردم. گرچه آمد و رفت و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد به جز این که در اولین آزمون سراسری عمرم شرکت کردم و در همان دانشگاهی که میخواستم قبول شدم. 

و حالا فکر می کنم از حدود 17- 18 تا تقریبا 25-26، سنین طلایی عمر هر کسی است. سنی که پر از شور و شوق زندگی هستیم و هم از نظر جسمی هم روحی در بالاترین حد توانمندی قرار داریم. همیشه به دانشجوهایم می گویم از سنین طلایی شان نهایت استفاده را بکنند. انگار که در این دوران، انسان در جهان دیگری زندگی می کند: آرزوهای بزرگ، تلاشهای بدون خستگی، شکستهای قابل جبران، رویاپردازی، امید، فرصتهای تمام نشدنی، تغییر کردن، از این شاخه به آن شاخه پریدن، آزمون و خطاهای طولانی، مسیری در پیش رو، رفتن و رفتن و رفتن...

از 25-26 یا نهایتا 27 به بعد، کم کم چیزها شروع به تغییر می کنند. اما شاید هنوز زیاد محسوس نیستند. لااقل نه به اندازه 30. راستش من هیچ وقت 30 را دوست نداشتم. به نظرم سن قشنگی نمی آمد. در همه ده سالی که بیست یا بیست و چند ساله بودم، از این که به 30 نزدیک می شدم حس خوبی نداشتم. در این سن برایم مفهومی از گذر عمر و پیر شدن وجود داشت. 

با این حال، همیشه 40 را دوست داشتم و دارم. چون فکر می کنم سنی است پر از پختگی، معرفت و کمال و دور از هر گونه بلاتکلیفی و کج فهمی.  سنی که در آن خبری از بلاتکلیفی و آزمون و خطا نیست. در عوض، پر است از روشنایی و نور. انگار قرار است در 40 سالگی، همه بذری که در تمام عمر کاشته ام به بار بنشیند و من به نوعی سکون و آرامش توام با خردمندی و عشق برسم. عشق به همه هستی و عشق به حقیقتی که در درون و بیرونم یافته ام. و ای کاش 40 سالگی ام به راستی این چنین باشد.

حالا، چند سالی است که وارد 30 شده ام و برخلاف تصورم، انگار چندان هم بد نیست. دست کم می توانم بگویم برزخی است میان شور و شر نوجوانی و متانت و پختگی جوانی. پلی برای پیوند زدن دهه سوم و پنجم زندگی. 30 سالگیهایم را دوست دارم. تجربه خوبی است.

این را می دانم که تجربه 30 برای افراد مختلف، بسته به جنسیت و فرهنگ و تجربه های فردی، خانوادگی و اجتماعیشان فرق دارد. برای من گذر از این مرز، تجربه جالبی بود. دارم پخته تر شدن نسبت به گذشته را بیشتر حس می کنم. اگرچه هنوز هم پر از احساسات عمیق و رقیقم. اما بهتر می توانم آنها را مدیریت کنم.  دیگر از چیزی به اسم «طوفان احساسات» زیاد خبری نیست (نه این که اصلا نباشد). حالا بهتر از دهه قبل می توانم بین خودم و دیگران مرز قائل شوم. 

بیشتر از گذشته قدر آدمها را می دانم و حواسم هست که آدمها هر چه قدر هم خوب و دوست داشتنی، یک روز تمام می شوند. کمتر درگیر ادمهایی که مهم نیستند می شوم، گذر زمان را بیشتر درک می کنم و قدر لحظه هایم را بیشتر می دانم. انگار تازه فهمیده ام که این بازی، یک سوت پایان هم دارد و باید از همه فرصتهایش هم استفاده کنم و هم لذت ببرم. 

وقتی آدم بخشی از تواناییهای جسمی و روانی را از دست می دهد و در عکسهایش می بیند که دیگر به اندازه چند سال پیش زیبا و جوان نیست، خیلی عمیق تر و ملموس تر می فهمد که چه چیزهایی رفتنی اند و چه چیزهایی ماندنی. (نه این که پیری را احساس کنم. ولی به هر حال زیبایی و جوانی در 30 و 20 خیلی با هم فرق دارند). با این درک عمیق، دلبستگی به خیلی چیزها کم می شود یا از بین می رود. من بعد از سی سالگی افسوسهای کمتری داشتم و بیشتر توانستم به هر اشتباه به عنوان یک تجربه نگاه کنم. با این حال گاه و بیگاه به خودم نهیب زدم که: حواست را جمع کن! تو دیگر فرصت زیادی برای اشتباه کردن نداری. باید از ذخیره تجربه های گذشته ات برای ساختن امروز و فردایی بهتر استفاده کنی. 

ویژگی دیگر گذر از 30 برای من این بود که بیشتر به تجزیه و تحلیل گذشته ام پرداختم. انگار در این چند سال اخیر، گذشته ام را یک بار دیگر زندگی کرده ام. به این فکر کرده ام که هر ویژگی و رفتارم در اثر چه مجموعه عواملی ساخته شده است. سعی کرده ام نقش خانواده، فامیل، مدرسه، دانشگاه، دوستان و خودم را در تک تک موفقیتها و شکستها، نقاط قوت و محدودیتهایم  پیدا کنم. سعی کرده ام بفهمم مسیری که مرا به اینجا رسانده است چه طور مسیری بوده است. کجاها خودم اشتباه کرده ام و کجاها قربانی سرنوشت، محیط یا اشتباهات دیگران بوده ام. چه قدر در چیزی که هستم نقش دارم. چه قدر توانسته ام با محدودیتهایم کنار بیایم یا بر آنها غلبه کنم. آیا من به نسبت محدودیتهای و موقعیتهایی که داشته ام انسان موفقی هستم؟ آیا همه کارهایی که از دستم بر می آمد را انجام داده ام؟

گاهی هم نگاهم رو به آینده است. به این فکر می کنم که با این توشه ای که در این سالها برگرفته ام تا چه حد می توانم آینده خوبی داشته باشم؟ آیا امروز همان آینده ای است که به دنبالش بوده ام یا هنوز آینده ای در پیش روی من است که باید بسازمش (و البته به گزینه دوم اعتقاد بیشتری دارم). به این فکر می کنم که آیا آن قدر رشد کرده ام که در 40 سالگی در همان شرایطی باشم که همیشه دوست داشته ام؟ آیا من طبق نظریه رشد اریکسون دوران پیری ام را با ناامیدی و افسوس بر گذشته می گذرانم یا با احساس رضایت و خودانسجامی؟ نکند یک روز به گذشته برگردم و با خودم بگویم این همه اشتباه؟ و به همه مسیرهای درستی که نادیده گرفته ام فکر کنم؟

وِیژگی دیگری، که قبلا هم از آن حرف زده ام، سردرگمی بین شور جوانی و پختگی بزرگسالی است. اتاقم هنوز پر از عروسک است ولی دیگر ذوق چندانی برای خرید عروسکهای جدید ندارم. هنوز در جمعهای خودمانی با دوستان یا دخترهای فامیل توی سر و کله هم می زنیم و مثل وره وره جادو حرف می زنم و طوری کف زمین پخش می شوم و  از خنده ریسه می روم که همه یک دور هم به خندیدنهای من می خندند، اما در هر جمعی، به جز خوشگذرانی، به فکر شناخت بیشتر آدمها، آشنا شدن با دیدگاههای مختلف، تنویر افکار عمومی (!) و مسائلی از این دست هم هستم. هنوز با بچه های کوچک گرم می گیرم، بهشان فضا می دهم، به حرفهای بی سر و تهشان گوش می دهم، و از بازی کردن با آنها لذت می برم و حالم خوب می شود؛، اما در خلال همه این کارها، یواشکی آزمایششان هم می کنم و به آنالیز رفتارهایشان هم می پردازم و...

دوباره پست، طولانی شد! مدیونید اگر فکر کنید یکی از ویژگیهای گذر از 30 پرچانه شدن است! من از نوجوانی به بعد به این عارضه دچار شدم و اصلا مگر می شود مدرس و مشاور باشی و کم حرف بزنی؟! نمی شود دیگر! اگر بخواهم ادامه بدهم، می توانم به اندازه ده پست، در مورد همین چند سال مختصر بعد از 30 کیبوردفرسایی (!) کنم. ولی ترجیح میدم اینجا دیگر سکوت کنم و تریبون را به شما بسپارم.

شما هم از تجربه سالهای بعد از 30 بگویید. برای شما این سالها، با سالهای قبل از 30 تفاوتی داشت؟ 
اگر در دهه دوم یا سوم زندگیتان هستید، می توانید از تجربه های این دهه بنویسید و از نگاهی که به آینده تان (دهه بعدی زندگیتان) دارید. 

فکر می کنم جالب باشد که با تجربه ها و نگاههای همدیگر آشنا شویم.


+ صرفا جهت اطلاع! من همانم که تصمیم داشت سکوت کند. خود خود خودش هستم!

  • نمایش : ۱۹۷
  • Rick Sanchez
    بله چرا که نه!:) مهندسی مکانیک و هوافضا میخونم. 
    ممنون که به جای اون کلمه از درسخون استفاده کردید =)))
    خیلی ممنون!
    ان شالله موفق باشید آقای مهندس!
    =)))) نه؛ منظورم واقعا "درسخون" بود. خودم هم در تمام طول تحصیل با اون کلمه توصیف شدم!!!
    حمیده
    خودش که نه، نتایج حاصل از اون بسیار مهمه :))))))))))))))))))))
    پس بریم سراغ اون نتیجه خوووووب!!!! =)))))
    حمیده
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    *****؟ :-""""""""
    به نظرت ***** مساله مهمیه اصلا؟؟؟!!! =/
    حمیده
    من تسلیم آقا :| تا حالا این همه جوابمو نداده بودی :))))))))
    خب حالا بریم سر مساله مهم تر!!!!!
    Rick Sanchez
    آره دوتا رشته ولی تو ۵ سال تموم میشه دانشگاه . آره دهه هفتادیم 🙈🙈 اواسطش!
    لطف دارین ممنون. اوایل خیلی علاقه داشتم الانم دارم ولی حس میکنم تو پازل زندگیم جاهای خالی زیادی هست که این درسا نمیتونن پر کنن!
    بله صحبت با شما باعث شد بیشتر علاقمند بشم. سر وقت در مورد منابع ازتون میپرسم. اگه اشکالی نداشته باشه!؟
    پس دیگه خیییییلی درسخونید. میشه بپرسم چیا می خوانید؟ کلا دیدم رو به دهه هفتادیا عوض کردید!=))))

    خیلی هم خوشحال میشم. هر موقع خواستید تا جایی که از دستم بربیاد در خدمتم.
    پسر خوب
    جوونی عشقه ربطی به زن و مرد نداره همه سن پایین و جوونی رو دوست دارن.
    درسته. ولی انگار خانوما حساس ترند
    Rick Sanchez
    الان از این که یه دونه نه! دو تا مهندسی دارم میخونم کم کم دارم پشیمون می شم. البته شاید ذات انجام پیوسته کارها و خسته شدن تدریجی باعث این موضوع شده وگرنه اون اوایل خیلی انگیزه داشتم. الان فکر میکنم این مسائل(مسائل انسانی و اجتماعی) بیشتر به درد زندگیم میخوره تا دروس مهندسی!!!
    چقدر خوب! پس کلا آدم متفکری هستین! خیلی هم عالی!
    ممنونم واقعا! 
    ممنون شما لطف دارید.
    دو تا؟! واقعا؟! مطمئنید دهه هفتادی هستید؟؟؟!!! &)
     آفرین به همت شما.
    انتخاب و علاقه خودتون بود؟ اگه ازش لذت می برید و آینده کاری هم داره ضرر نمی کنید.
    در کنارش مطالعات علوم انسانی هم داشته باشید. البته اگه فرصتی موند!
    حمیده
    چون به آقا/خانم مهندس گفتی از اون هفتادی خوباس، کلا هم که با دهه هفتادی بودن من مشکل داری هی تیکه میندازی بهم :(((( [حسودی می‌کند.]

    گروهمون چرا حذف شد جدا؟ الان یادم افتاد بگم :))))
    کلا دهه هفتادیا موجودات خاصی ان به نظرم. بی مرزند و متهور و اهل ریسک! قید و بندها و ترسها و احتیاطهای ما دهه شصتی ها رو ندارن. ما همیشه به قناعت و کم خواهی و از خودگذشتگی و تلاش زیاد، به عنوان ارزشهای غالب زندگیمون پایبند بودیم. ولی دهه هفتادیا رها و آزادند و در چارچوبها نمی گنجند و به خواسته های خودشون اهمیت میدن!
    اینایی که گفتم به معنی خوب یا بد دونستن ویژگیهای هیچ کدوم از دو طرف نیست. صرف توصیفه و دیدگاه شخصی من به عنوان یه دهه شصتی که با دهه هفتادیای زیادی (از هر دو جنس) رابطه نزدیک داشتم.
     من اصولا از سر عادت سر به سر دهه هفتادیا میذارم! ولی واقعا چیزی تو دلم نیست!:-) اتفاقا معمولا با دهه هفتادیا به آدم خوش می گذره؛ به خاطر همون راحت و بی چارچوب بودنشون و این که واسه خودشون خوشن و این برای ما دهه شصتیا که همه ش تو قید و بند حساسیتها و باید و نبایدها و... هستیم حس خوبی داره!
    من فقط وقتی واقعا با دهه هفتادیا مشکل دارم که این ویژگیهاشون تبدیل بشه بی بند و باری و بی قیدی و خودخواهی و تنبلی و زورگویی و سردرگمی و لجبازی و... در برابر اینها، از اون دهه هفتادیا که در کنار ویژگیهای خوبشون، هدفدار و پرتلاش هم هستن خوشم میاد. یکیشون خودت. 


    نمیدونم والا. منم دو سه هفته س متوجه شدم. فاطمه م حرفی نزد. نمی دونم کی و چرا حذفش کرده
    حمیده
    حتما منم از اون دهه هفتادی نکبتام :-w
    =)))) نه بابا! چرا این فکرو کردی عزیزم؟ تو دهه هفتادی ماه خودمی! برو استغفار کن دیگه از این حرفا نزن.
    اون جمله نقل قول شده از کامنت رو گفتم بهش توجه کنی . الان توجه کن.
    Rick Sanchez
    WOW!!
    سلام!
    چقدر خفن بود این متن!!! واسه شخص من خیلی تاثیر گذار بود. واقعا به فکر فرو رفتم!! واقعا باید به شما بابت داشتن چنین فکر باز و این نگرش تبریک گفت. خیلی کنجکاوم بدونم چی باعث میشه که یه نفر بتونه اینطور افکاری داشته باشه و مهم تر اینطوری افکارش رو بنویسه.

    من یه بار یه کامنت در این رابطه گذاشتم و گفتید این شاید جرقه یه پست جدید باشه. واقعا از گذاشتن اون کامنت راضیم :)

    من همونطور که گفتم دو سالی هست تقریبا که وارد دهه سوم زندگیم شدم. (بالای 20 یعنی:)) ). فک میکنم کارایی که قبلش کردم متعلق به همون زمان و همون عقلانیت هست و نمیخوام بهش فک کنم :))). ولی این چیزایی که راجع به 20 تا 30 خودتون نوشتین رو واقعا حس میکنم. اصن یه حس وحشت مانندی دارم نسبت به گذر زمان. یه روز از خودم خوشم میاد یه روز از طرز زندگیم متنفر میشم و میخوام تغییر کنم. تصمیمای ناگهانی بر مبنای بلندپروازی های مقطعی در مورد توانایی هام و انرژی م و وقتم میگیرم و شکست میخورم! احساساتم خیلی بهم Dominant میشن بعضی وقتا، بعضی وقتا هم فک میکنم خیلی منطقی ام. دوست دارم تو زمان محدود خیلی کارا بکنم. از این که تا الان به طور جدی هنری رو دنبال نکردم واقعا پشیمونم و... . کلا دوران عجیبیه. امیدوارم به خیر بگذره!
    ببخشید منم اندازه یه پست کامنت گذاشتم. :)
    سلام.

    ممنون. شما لطف دارید.
    شما هم چه سوالهای فیلسوفانه ای می پرسیدها! مطمئنید مهندسی می خونید؟؟!!! =) این که چطور چنین افکاری به ذهنم میرسه رو واقعا خودم هم نمی دونم! فقط می دونم از وقتی یادم میاد زیاد به چیزهای مختلف فکر می کردم و همیشه خودارزیابی داشتم و به پیشرفت کردن و رشد فکری و عاطفی و... خیلی اهمیت می دادم. در مورد نوشتن هم از وقتی یادم میاد نوشتن رو دوست داشتم و می نوشتم!!! (عجب جواب حکیمانه ای شد!!! =/ )

    بله دقیقا این پست با جرقه کامنت شما متولد شد.

    شما از اون دهه هفتادی خوبا هستید! =)))
    با این جمله تون به شدت موافقم: «فک میکنم کارایی که قبلش کردم متعلق به همون زمان و همون عقلانیت هست و نمیخوام بهش فک کنم» واقعا تفکر قابل تحسینیه. (قابل توجه بعضیا!!!) =)

    بقیه کامنتتون هم جالب بود. حتما به خیر می گذره. نگران نباشید. همین که شما آدم پرتلاش و اهل تفکری هستید از اکثر همسن و سالهای خودتون جلوترید. 

    کار خوبی کردید. =)


    خودت باش
    خیلی چیزا ربطی به سن و سال نداره مثل دوست داشتن بچه ها!  اگه دستم به بعضی از سال های زندگیم تغییرشون می دادم. 
    تنویر افکار رو توضیح میدی استاد؟
    اوهوم! ولی من تقریبا هیچی رو نمیخوام تغییر بدم.

    چون نمیخوام ریا بشه بعدا به خودت میگم! در حال خوردن مکزیکی مثلا!
    حمیده
    عوا نظر اول مال من بود :-" :-قلب

    یه جورایی میتونم خودمو درک کنم ولی تا یه حدی! همش حس می‌کنم باید یه نفر بود و من ِ ضعیف‌النفس رو یکم هدایت می‌کرد!
    عزیزم!


    نبودن اون یه نفری که باید می بود تقصیر تو نیست.
    نازلی
    بهترین و طلایی ترین سن بخصوص برای خانمها 18 تا 30 هست
    پر از شور و انگیزه . کلا در این دوره از نطر درسی ، کاری ، عاطفی هر پیشرفتی بخوای میکنی و در واقع پلان اصلی زندگیت در این دورانه و سالهای بعد بنوعی سالهای نتیجه هست
    بعد از سی سالگی دغدغه هات رنگی کاملا متفاوت میگیره و سالهای سی سالگی اوج زنانگی یک زن هست
    میتونی در این دوره تمام اون جوونه هایی در دهه قبل کاشتی و حالا درختی شدن میوه بچینی
    در دهه سی سالگی تمام زندگیت مرور میکنی و بابت کارهای یکه میتونستی بکنی و نکردی یا برعکس ، حسرت میخوری و از دست خودت عصبانی میشی
    دلت برای اون هیجانات و حتی ناپخته بودن تنگ میشه . تمام حسهات یکجور دیگه تجربه میکنی دلتنگی ها ، عاشقی ها ، عصبانیت و دهها و صدها حس دیگه رو بازم تجربه میکنی اما یکجور دیگه
    این دوره کنکاش و خودواکاوی هست
    قشنگیش به رشد روحی و درونیته . هیجاناتت کمتره و معقولانه تر تصمیم میگری
    افرادو بیشتر میفهمی . سرد و گرم زندگی بهتر میفهمی
    اما امان از چهلللآقا من نمیخوام چهل سالم بشه .دیوونه ام نه ؟
    بعد زا سی
    کل حرفای این کامنتت رو قبول دارم به جز اون جمله آخری =)
    شاید چهل سالگی به خاطر این برات ترسناکه که فکر می کنی اونی نیستی که انتظار داشتی تو 40 سالگی باشی. من چون هنوز با این سن فاصله دارم، زیاد به این بعدش فکر نمی کنم و انگار انتظار دارم تو این چند سال باقیمونده همونی بشم که باید تو 40 سالگی باشم.
    نازلی
    خب چه اشکالی داره سن خانمها بپرسن خانما که از هجده سالگی فراتر نمیرن
    اصلا چیزی که اینقدر مشخصه پرسیدن داره ؟  خخخ

    پیادمه به حد مرگ از سی سالگی میترسیدم الا ترجیح میدادم از 29 بپرم 31 اما اسم سی سالگی نیارم
    ههههههی روزگار الان میگم قربون همون سی سالگی با غول چهل سالگی که سالهای کم یمونده بهش برسم  دیگه  چیکار کنم ؟!!! 
    اما مهم کیفیت سالهای عمره
    مال من که نه کمیت داشت نه کیفیتت خخخ
    والا! اصلا این که به خانمها برمی خوره به خاطر همینه که یه چیز به این مشخصی رو ازشون می پرسن! وگرنه سن که مساله نیست. =)))

    آره منم از خود سی هیچ وقت خوشم نمی اومد. از 19 و 33 هم نمی دونم چرا خوشم نمیاد. ولی با بقیه سنین مشکلی ندارم! به خصوص 40 که به نظرم خیلی خوبه.

    درسته مهم کیفیته. البته فکر کنم کیفیت با توجه به انتظارات و خواسته های خودمون تعریف میشه. 
    هوپ ...
    سلاااام
    من که دقیقا توی چند پست قبلم در این مورد حرف زده بودم، حالا نه به این تفصیل ولی در کل از بالا رفتن سن خوشم نمیاد! هرچند خودم پختگی و بزرگ شدنم رو نسبت به چند سال قبل احساس میکنم
    سلام عزیزم.
    بله یادمه نوشته بودی.
    خوبه بزرگ بشیم؛ اگه واقعابزرگ بشیم =)
    جو لیک
    من خیلی منتظر بیست سالگیم بودم. فکر می کردم جهان تغییر می کنه. بعد که در هیجده سالگی رفتم دانشگاه و دیدم همکلاسی هایی دارم که از من ده سال جلوترن، دیدم که عدد سنه مهم نیست، مهم اینه که تو اون تعداد سال چیکار کردی که من هیچکار نکرده بودم :)) الان تازه دارم شروع می کنم یاد بگیرم زندگی کنم :دی
    خوش اومدی

    به چه نکته خوبی اشاره کردی: «مهم اینه که تو اون تعداد سالهای چی کار کردی».

    فکر نکنم برای شروع این یادگیری دیر باشه. موفق باشی.



    حمیده
    الان همه اینارو گفتی که غیر مستقیم به سنت اشاره کنی دیگه؟ باشه بابا فهمیدم :-"" :)))))

    + ولی انصافا من که تو دهه سوم زندگیمم، دلم میخواد که میشد دهه دوم رو یه آتیش حسابی بزنم بره رد کارش! بس که توش پر حماقت بود! الان که به اون کارا فکر میکنم میبینم اگه یک دهم عقل الانم -که هنوزم چیزی نیست- رو اون موقع داشتم، سرنوشت و مسیر  زندگیم کلا یه چیز دیگه میشد.
    خوب شد فهمیدی. وگرنه مجبور می شدم مستقیم اشاره کنم دیگه! =)))

    +حمید چه توقعی داری از خودت! بچه بودی اون موقع. من که از وسطای دهه دوم زندگیت می شناسمت، به نظرم اون دهه این قدرام که میگی فاجعه نبود. همون موقعهام بهت می گفتم. ویژگی دوران نوجوونی همینه.نمی تونیم بیشتر از تواناییهامون از خودمون توقع داشته باشیم که! می تونیم؟!