کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

سانسور دات کام

  • جمعه ۳ آذر ۹۶
  • ۲۲:۴۰

گاهی فکر می کنم بهتر است برگردم به همان دوران قدیم وبلاگنویسی که بیشتر، وبلاگهای ادبی و خاطره نویسیها را میخواندم و خودم هم بیشتر ادبی و احساسی می نوشتم و کامنتهایمان اگر نقد ادبی نبود، احوالپرسی و شوخی و خنده بود.

از نقدها و قصاوتها و بحثها کمی خسته شده ام. جدا از آنهایی که اصول بحث درست را نمیدانند و همیشه از کسانی که مثل انها فکر نمی کنند طلبکارند و فحاشی و توهین می کنند، خیلی‌هایمان هم به شکلی محترمانه سعی می کنیم به بقیه نشان دهیم که حق با ماست و گاه در کنار این تلاش، خواسته یا ناخواسته، میزان فرهیختگی و فهم و شعورمان را به رخ بقیه می کشیم. گاهی هم ناخواسته باعث آزار دیگران یا شکل گیری دیدگاه نادرست نسبت به خودمان یا افرادی از جنس خودمان (همشهریها، هم جنسها، هم باورها و... ) می شویم. خیلی کمند انهایی که در تضارب اندیشه ها به دنبال رد پایی از حقیقت می گردند. و من این روزها به این فکر میکنم که آیا به راستی چنین رد پایی وجود دارد؟

 دلم می خواهد بیشتر بفهمم، بیشتر بدانم و بتوانم در میان این همه هم آمیزی حقیقت و دروغ، آن حقیقت نابی را که بدون شک در ورای همه آنچه که در دنیاست وجود دارد بفهمم و نمی دانم راه رسیدن به این حقیقت چیست؟ نمی توانم به خیلی چیزها شک کنم؛ اما گاهی پاسخی هم برایشان ندارم. بخش نسبتا بزرگی از دنیایم، سوالهایی است که عمیقا به آنها فکر میکنم و گاهی نتیجه فکرهایم را با دیگران در میان می‌گذارم. اما چیزی که به دست می آورم با آنچه که در پی آنم، یک دنیا فرق دارد. کسانی که در تاریکی به سر می برند یا چراغ به دست به دنبال نور می گردند، چه طور می توانند حقیقتی را که خودشان هم نمی دانند چیست به من نشان دهند؟ 

دلم یک خلوت پرمعنا میخواهد و سکوتی دلچسب در همه وجودم! سکوتی که باعث شود طنین حقیقت را در وجودم، در بودن آدمهای دور و برم و در همه هستی بشنوم!

هر چند برای من که حرف زدن و نوشتن حکم نفس کشیدن دارد سخت است، اما مدتی است در بحثهای وبلاگهای دیگر شرکت نمی کنم و ترجیح میدهم فقط حال دوستانی را که دوستشان دارم بپرسم. چون دیگر نمی خواهم دچار قضاوتهای نادرست شوم یا ناخواسته خودم را به رخ این و آن بکشم. مطمینم نمی توانم فکرها و دیدگاههایم را اینجا ننویسم. ولی دست کم وقتی اینجا نوشتم، خواندنش برای هیچ کس تحمیلی نیست.

+ شاید هم پشت پا زدم به همه این حرفها... خودم را میشناسم.
+ امیدوارم دوستان دوست داشتنی ام از من دلگیر نشوند.

  • نمایش : ۱۹۸
  • خودت باش
    حرف در نیار!

    یعنی نسوزوندی؟ منو نگا!
    حمیده
    ایشالا قسمت شه یه تک پا میام :))))
    خود خدا قسمتت کنه =))))
    Rick Sanchez
    خیلی خوشحال شدم که راضی هستین! من نگرانی داشتم که دارم زیر پستی که شما توش گفتین نمیخواین بحث کنین باهاتون بحث میکنم :))

    من فقط یه چیزی رو بگم(باید ببخشید :) ) تو عرفان اسلامی به هیچ عنوان عقلانیت و استدلال کنار گذاشته نمیشه. شاید تو عرفان عملی برخی مسائل رو بدون استدلال پذیرفته شده بدونن و سلوک عرفانی برای شهود حقایق به وسیله دل رو آموزش بدن ولی در عین حال همیشه واردات قلبی رو با هواجس شیطانی از طریق عقل و استدلال تمیز می دن. شاید برخی اشعار از عرفایی مثل مولوی هم باشه که توش استدلال رو میکوبن(پای استدلالیان چوبین بود) ولی در باب این که عقل کی و در چه شرایطی و تو چه مرحله ای از عرفان کنار گذاشته بشه(در واقع از کجا به بعد مسائل ماورای درک عقل هست) هم کامل صحبت شده. در مورد این که عرفان نظری هم پایه ش حکمت و تفکر و استدلال هم هست که صحبتی نمیکنم! 

    اتفاقا با توجه به اطلاعاتی که تو این بحث از طرز فکر شما نتیجه گرفتم(که نتیجه گیری من با احتمالی درست هست البته!) به نظرم ممکنه پاسخ بعضی سوالاتونو تو مکتب عرفان اسلامی پیدا کنید! من چند بار خواستم در این مورد تو وبلاگم مطلبی بنویسم ولی متاسفانه وقت و حوصله اجازه نداده :). من به لطف یکی از اساتید بسیار بزرگم اطلاعات خیلی اندکی در مورد عرفان اسلامی دارم. جزوه ایشون رو هم دارم آخر هفته تو وبلاگ میذارم(همین الان به ذهنم رسید این کارو بکنم) اگه مایل بودین ببینید. شاید به درد بخوره :).

    دقیقا منم به این موضوع رسیدم که پی بردن به طرز نگاه و افکار کسایی که رشته شون علوم انسانی هست چقدر دید آدمو باز میکنه!
    اگه یه روز کنج عزلتتون رو ترک کردین من مشتاقم که در مورد این موضوع بازم صحبت کنیم :)
    خب این بحث، با بحثهای دیگه فرق داره و خیلی مبنایی و مهمه. معمولا کسایی که در مورد همه چیزهای دیگه بحث می کنن، وارد این حیطه نمیشن. با این که این حل بشه خیلی چیزهای دیگه هم حل میشه. ولی آدما معمولا از ورود به بحثهای فلسفی می ترسن یا اون رو ستگین یا بیهوده می بینند. من عاشق فلسفه م و از این بحث لذت می برم. ان شالله بعد از خوندن جزوه استادتون به ادامه بحث می پردازیم!!! =)))

    کسانی مثل بایزید بسطامی و ابوسعید ابوالخیر و حلاج و بوسهل تستری و... عرفایی بودند که فقط به تزکیه نفس و شهود اعتقاد داشتند. ولی مثلا عرفان سهروردی هم استدلال و برهان عقلی محض رو رد می کنه هم شهود و اشراق محض رو. 
    البته من بحثهای عرفانی رو زیاد علاقمند نیستم و مطالعه زیادی نداشتم. ولی با اندیشه های سهروردی آشنام. با این حال از جزوه استادتون استقبال می کنم و خوشحال میشم اگه زحمتش رو بکشید و در وبلاگتون بذارید.
    حمیده
    نه ولی قبلش باید از تهران رد شم اون قسمتش شیرینه :-""""""

    :))))))))
    عه تهران! یادم نبود اونجا آشنا داری. اونم چه آشنایی!!!! راستی دفعه بعد اومدی تهران حتما یه سر به من بزن!نیای دلخور میشما! =))))
    خودت باش
    هر وقت بحث بایدها و هست ها میشه یاد ترم یک و درس کلیات فلسفه و حرفای استادش میفتم! 
    الان دیگه اسمش شده فلسفه اسلامی!

    مطمئنم یه آتیشی سوزوندی که یادت بهش می افته!!!!=)
    حمیده
    میدونی؟ تو خانواده ما حمیده سالاری حاکمه. میپرسن امسال مسافرت کجا بریم؟ من میگم اصفهان. میگن باشه پس پاشین بریم کل ایران به جز اصفهان :| تهش مخ کراشم رو میزنم باهاش میایم ^_^

    کلی گفتم. مثلا میبینی بحث سر اینه که چرا مربی به علیرضا کریمی گفت بباز تا با حریف اسرائیلی روبرو نشه. کامنتا رو که میخونی میبینی اصلا یه عده اینو ول کردن دارن سر یه چیز چرت و پرت دیگه دعوا میکنن با هم :|

    خاک بر سرم زشته خانواده رد میشه نمیشه گفت :-"
    حالا اصفهان چی کار داری تو؟؟؟؟!!!! کسی رو داری اونجا؟؟؟؟!!!! =)))))


    بیا پی وی!!!
    Rick Sanchez
    بسیار عالی بود!
    الان دیگه تقریبا کامل منظورتون رو متوجه شدم! در مورد بحث مفصلی که در مورد علوم تجربی و نگاه علوم انسانی کردید منم یا موافق بودم یا موافق شدم! تو کامنتای قبلیم هم اگه برداشتی در مورد حرف شما کردم تا حدود زیادی نادرست بوده! نکته جالبی که به نظرم رسید این بود که شما یه نگاه عرفانی به حقیقت دارید. البته این که این حقیقت از نظر شما چی هست(که به نظرم رسید نمیدونید و به دنبالش هستید) یه مساله شخصی هست و منظور من از کلمه عرفانی، نسبت دادن دیدگاه عرفا به شما نبود. واقعیتش تو مکتب عرفان اسلامی دقیقا همین نگاه به حقیقت وجود داره. اونجا (بر خلاف اخلاق) حقیقت و واقعیت یک چیز هست و اونم خداست.(وحدت وجود). البته همونطور که گفتم من فقط یک تشابه رو تو عقیده شما و عرفان اسلامی پیدا کردم و اصلا نمیگم و نمیخوام نتیجه گیری کنم که شما هم همون عقیده رو دارید :).
     متاسفانه مشکلی که من دارم این هستش که دید مادی و معنوی جدایی نسبت به زندگی دارم. تا حدی به عرفان اسلامی معتقدم و تا حدی به اون تعریفی که از حقیقت تو کامنت قبلیم گفتم و اینا رو با هم مخلوط نمیکنم. البته شاید باید به پاسخ مسائل با اون شکلی که شما می فرمایید نگاه کنم. شاید! منظورم این بود دلیل این که در وهله اول برداشت اشتباهی از متن شما داشتم این هست :)!

    من واسه این که بیشتر شما رو از کنج عزلت بیرون نیارم در این مورد بیشتر نمی نویسم! امیدوارم مفید و موثر بوده باشه. من البته خیلی لذت برم =)
    زنده باشید.

    بله قبول دارم نگاهم به نگاه عرفان نزدیکه. ولی کاملا اون نیست. یعنی من با استدلال و عقلانیت و... مخالف نیستم و نمیگم همه چیز فقط و فقط از راه دل و شهود به دست میاد. این رو هم متوجه شدید که در واقع من دنبال پیدا کردن حقیقتی هستم که هنوز دقیقا نمی دونم چیه. فقط می دونم و اطمینان دارم که هست و خیلی هم عظیمه!
    البته این که میگید در عرفان برخلاف اخلاق فقط یک حقیقت وجود داره، بستگی داره چه نوع اخلاقی مدنظرتون باشه. اخلاقی موقعیت مدار یا اخلاق اطلاق گرا.

    در مورد جدا بودن دید مادی و معنوی تون من کلی حرف دارم! ولی دارم به کنج عزلتم فکر می کنم!!!


    منم از این جور بحثها، مخصوصا وقتی طرف بحثم کسی باشه که فکر بازی داره و واقعا به دنبال بحث درسته (مثل شما) لذت می برم. برام جالبه که شما رشته تون انسانی نیست ولی به نظر می رسه با عرفان و فلسفه آشنایید. 

    و یه مورد دیگه این که تجربه به من نشون داده این که علوم انسانی خونده باشید یا علوم غیرانسانی(!) تو نگاه به دنیا و نحوه تجزیه و تحلیل مسائل خیلی تاثیر داره.
    حمیده
    بله :)))))

    گفتم که یهو نری. منم جز وب تو جای دیگه حسش نمیاد کامنت بذارم یا تو بحثا شرکت کنم. میبینم اصلا اصل مطلب رو یادشون رفته چسبیدن به فرع و دارن سر یه چیز دیگه گیس همو می‌کنن :| 


    استغفرالله ولی همش ۸۵ بود :-""""""
    نه یهو نمیرم. اصلا کلا نمیرم. خواستم برم هم که با تو همچنان در ارتباطم. الان 5 ساله قراره سر راهت یه تک پا بیای شهر ما ببینیمت، من هنوز منتظرتم. کجا برم؟؟؟!!! =))))

    اصل مطلب چی بوده مگه؟! من اتفاقا بحثهای این طوری رو دوست دارم. تو کلاسم هم از این بحثها راه میندازم یه وقتهایی مخ دانشجوهام سوت می کشه!

    مشکلش چیه 85؟!!!!
    دریا
    سلام خانومم ...خوبی ...
    ببخشید شما از کیت یا هماجان خبر دارید ؟ وبلاگ مطالب حذف شده ایدی تلگرامش روهم حذف کرده نگرانشم ..
    ممنون میشم خبری دارید بگید
    سلام عزیزم. ممنون
    منم نگرانشم.جز وب و تلگرام هیچ دسترسی بهش نداشتم. نمی دونم چی شده یه دفعه ای.
    حمیده
    و اینترنت را پدر آزاد کرد :| :))))

    خانوم دکتر شما تازه میخای کنج عزلت را برگزینی؟ ناموسا تا حالا اینهمه جواب کامنت داده بودی؟ :))))))

    خانوم دکتر نریا. ما بی تو هیچیم تو بی ما چگونه‌ای و این حرفا :-" من نت که ندارم کلا کارای خودم که مونده یادم میره، همش میگم کی وصل میشه بیام ببینم پست جدید چی گذاشتی :(

    + خاک به سرم این کد امنیتی این بار چقدر خاک بر سری بود :-" :))))))
    زنده باد پدر!

    می بینی؟ اینم از تصمیمهای من! تصمیم فقط تصمیم کبری!!!! =)))


    حمید من کی گفتم می خوام برم؟ منم بدون شما همین گونه ام! فدای تو بشم حمیده جونم.
    من فقط گفتم یه مدت تو وب بقیه وارد بحث نمیشم و نظراتم رو نمی گم. ولی اینجا همچنان تفکراتم رو می نویسم. البته تو نظرم بود که اینجا هم با هم کسی بحث نکنم که آقای مهندس نذاشتن!!!


    + چی بود مگه؟! قاشق داغ بذارم پشت دستش یا فلفل بریزم تو دهنش؟!
    Rick Sanchez
    فک کنم الان منظورتون رو بهتر متوجه شدم! بله این حرف شما رو منم قبول دارم! منتهی من فک میکنم این چیزی که شما ازش صحبت میکنید بیشتر تو علوم تجربی صادق باشه(البته نه به این شکل که هر کس برداشتی ازش بکنه، بلکه به این شکل که حقیقت یک واقعیت واحد هست! و در واقع مفهوم همه برداشت ها یکسان هست) البته "شاید" در فلسفه هم با تقریب خوبی این مساله درست باشه. ضمن این که به نظر من حقیقت میتونه در مسائل مختلف شکل های بنیادین مختلفی بگیره!!!(حالت های مختلفی پیش میاد!). به طور خلاصه و بدون پیچیدگی بگم به نظرم من حقیقت Solution ای هست که آدم در مقابل سوالاتش به دنبالشه. حالا برای هر مساله الزاما یک پاسخ وجود نداره. برای برخی شاید ولی برای همه نه! (فک کنم حالا شد هم نظر شما هم نظر من:)) )

    البته این Approach بیشتر شکل مهندسی هست و هیچ لزومی نداره درست باشه. و من از خوندن و شنیدن طرز نگاه های دیگه به این مسائل خیلی هم لذت میبرم! پس ببخشید اگه نذاشتم فقط خواننده و شنونده باشید! :)
    حالا من هر چی می خوام وارد بحث نشم، تازه شما بیاید به بحث عمق بیشتری بدید؛ منم که اصلا در این زمینه ها تقوای الهی ندارم و نمی تونم خودم رو از این جور بحثهای مبنایی کنار بکشم! گناهش گردن شما! =))))

    حالا که بحث از علم تجربی و فلسفه شد شاید بهتر باشه «هست»ها و «باید»ها رو از هم جدا کنیم. هستها بیشتر به حیطه علوم تجربی مربوطند و واقعیتهایی هستند که مستقل از ذهن و تفکر و خواسته انسان وجود دارند. مثل این که زمین به دور خورشید می گرده. یعنی در حیطه «آنچه هست» حقیقت واحدی وجود داره، هر چند ممکنه برداشتها و فهمها و معرفتهای متفاوتی از اون وجود داشته باشه. اینجا نمیشه گفت همه این برداشتها، فهمها و معرفتها درسته. حقیقت (یا شاید بهتر باشه اینجا بگیم واقعیت) یک چیزه و انسانها تلاش می کنند از طریق آزمون و خطا و یا فرضیه سازی و آزمایش این واقعیت رو بفهمن. هر چند باز هم طبق دیدگاه پدیدارشناسانه نمیشه گفت انسان می تونه هر واقعیتی رو دقیقا اون طوری که هست درک کنه و بشناسه. چون واقعیتی که هر کس می فهمه، حاصل تعامل ذهن و عین هست. با این وجود در علوم طبیعی و در حیطه هستها امکان رسیدن به واقعیت خیلی بیشتره. 

    اما در حیطه علوم انسانی و «آنچه باید باشد» قضیه فرق می کنه. بایدها به حیطه اخلاق و عمل و تصمیم گیری و نظرگاههای فردی یا اجتماعی برمی گرده. بعضیا میگن بایدها از هستها سرچشمه می گیرن. بعضیا می گن به طور منطقی هیچ هستی منتج به باید نیست. خب من هر دوی این دیدگاهها رو قبول دارم. چون به نظرم هستها به طور منطقی به بایدها منجر نمیشن، اما به طور عقلانی چرا. در این صورت، هر بایدی در یک هست ریشه داره. این که «انسان باید تلاش کند» ریشه در این داره که «راه تحقق اهداف، تلاش است.» پس حتی در حیطه بایدها هم میشه گفت حقیقت واحدی وجود داره (که البته این حقیقت واحد از اجزای به هم مرتبطی تشکیل شده). اما این که چه قدر بایدهای درستی داشته باشیم، بستگی به این داره که هستها رو چه قدر درست درک کرده باشیم. خب درک یک سری هستها، فراتر از موقعیت و شرایط انسانی هست. پس طبیعیه که انسانها بر اساس درک متفاوت خودشون از هستها، به بایدهای متفاوتی برسند. بایدهایی که شاید در عمل جواب بده؛ ولی لزوما درست نیست.

    این که شما می گید حقیقت، راه حلی هست که برای یک مساله یا سوال دنبالش هستیم، یه دیدگاه کاملا پراگماتیکه. من با این دیدگاه موافقم که برای یک سوال، پاسخهای متعددی یا راه حلهای مختلفی وجود داره که هر کدوم ممکنه در شرایط خاصی مفید باشن. ولی به نظرم اینها هیچ کدوم حقیقت نیستند. نه این که اشتباه باشند. نه. اما حقیقت رو ابزار نمی دونم. این راه حلها از دید من فقط ابزارند. ابزاری که ممکنه به تدریج ما رو به حقیقت، که کلی تر و دارای شمول و جامعیت بیشتره برسونه یا بهش نزدیک کنه. چیزی در درونم به من میگه که حقیقت خیلی بزرگتر، کلی تر و ارزشمندتر از این مسائل دم دستی هست و همه چیز و همه کس رو دربرمی گیره. شاید نظر فردی هر کس بخشی از این حقیقت باشه. یا هر کس درک متفاوتی از این حقیقت داشته باشه که در تفسیر و تعبیر کلی، همه به همون حقیقت واحد برمیگردن. به نظر من دیدگاههای متعارض و متناقض نمی تونن همگی درست باشن. شاید در هر کدوم ابعادی از حقیقت وجود داشته باشه. ولی طبق یه اصل کلی «اجتماع نقیضن محال است». پس نمیشه هر کس به شکلی فکر کنه و اعتقاد داشته باشه و همه هم درست باشن. اما شاید همه در کنار هم بتونیم به بخشی از اون حقیقت دست پیدا کنیم.
    از طرفی، من فکر می کنم اون حقیقت، در درون هر انسانی هم وجود داره و برای رسیدن بهش، به خلوت و سکوت و برگشتن به خود نیازه. نه صرفا بحث و بررسی و تلاش.
    برای من تقابل  و تنوع دیدگاهها از این جهت قشنگ و دوست داشتنیه که از یه طرف معتقدم در هر دیدگاهی احتمال وجود بخشی/ جنبه هایی/ ابعادی از حقیقت هست و از طرف دیگه، این تقابل، تفاوت انسانها رو نشون میده که برای من خیلی جالبه و شاید این تفاوت، خودش بخشی از همون حقیقت باشه.

    +اگه قصد نداشتم سکوت و کنج عزلت برگزینم چه کامنتی می نوشتم!!!! =)))
    نازلی
    سلام خوبی دوسی؟
    الان حین گفتن اون دوسی حس بچه مدرسه ای ها رو داشتم خخخ
    "نظر" اسمش روش هست " حکم " نیست
    متاسفانه خیلی ها این دو با هم اشتابه میگیرن
    من همیشه از " بنظرم " استفاده میکنم حالا هر کسی رفت تو فاز قضاوت و فکر کرد حکمه دیگه اون مشکل خودشه
    راحت بنویس
    راحت نظرت بده
    مخالفت و قضاوت  همیشه و همه جا هست

    خخخ
    سلام عزیزم. بیا به سبک دهه هفتادیها بنویس س خ د !!!
     تو خیلی خوب میتونی با نظرات مخالف درست رفتار کنی و واقعا بی طرفانه بحث می کنی. شاید من اختلاف نظر زیادی باهات داشته باشم، ولی طرز برخوردت رو خیلی دوست دارم و راحت می تونم در مورد دیدگاههای متفاوت باهات حرف بزنم. 
    اما تو این پست منظورم بیشتر این که شاید من نیاز دارم تمرین بیشتری برای بی طرفی بکنم. شاید در حین بحث، از دیدن و شنیدن خیلی از حقیقتها غافل بمونم. اما در سکوت هم فرصت بیستری برای شنیدن و فکر کردن دارم هم معتقدم در سکوت خردمندانه بیشتر و بهتر میشه به الهامات درونی رسید!

    مرسی از نظرت دوسی جان 😊 
    Rick Sanchez
    سلام
    دقیقا درسته. من خیلی وقتا سعی میکنم تو بحث، اول هر جمله م "به نظرم" رو به کار ببرم چون واقعا تو خیلی از مسائل هر کسی عقیده ای داره و عقیده ش هم محترمه و هیچ الزامی هم نیست که عقیده خاصی به کرسی بشینه! البته بحث نکردن علاوه بر فوایدش معایبی هم داره که آشنا نشدن با افکار دیگه یکی از اون هاس! البته احتمالی هست که منظورتون رو کامل متوجه نشدم! چون این حقیقتی که ازش نوشتین به نظر من برای هر کس به یه شکل خاصی درمیاد و نمیشه یه نظریه صلب رو به عنوان حقیقت به همه ارائه کرد!شاید هر کس حقیقت رو به شکلی و در یه قالبی پیدا کنه :-}
    امیدوارم از بحثی که بالا کردم دلخور نشین :))
    سلام.
    خب به نظر من یه حقیقت وجود داره که هر کس از اون برداشت متفاوتی داره. ولی اصل، همون حقیقته و همه برداشتهای متفاوت نمی تونه کاملا درست باشه. اگر هر برداشت یا باوری بخشی از حقیقت باشه، در این صورت، با کنار هم گذاشتن اونها میشه به حقیقت رسید یا دست کم بهش نزدیک شد. اما مساله اینجاست که خیلی از باورها، برداشت نادرستی از حقیقته. تمثیل فیل مولانا رو حتما خوندید. یه چیز نمی تونه هم ستون باشه هم پای فیل! اگر بحث سر این باشه که این ستونه یا پای فیل، احتمال رسیدن به حقیقت کمه. ولی اگه در این مورد بحث کنیم که چیزی که من در تاریکی دیدم و لمس کردم، فلان ویژگیها رو داشت، ممکنه قدم به قدم به حقیقت نزدیک بشیم یا دست کم از اون فاصله نگیریم! 

    نمی ذارید آدم بحث نکنه ها! =) 

    من دوست دارم با دیدگاههای مختلف آدمهای مختلف آشنا بشم. برام جالب و جذابه. الان بیشتر نظرم روی اینه که یه مدت دیدگاههای خودم رو در پرانتز بذارم و فقط شنونده و خواننده باشم ببینم به چه نتیجه ای میرسم. بنابراین از نظرات شما استقبال می کنم! =)
    خودت باش
    وقت بدی دکترجان منم پایه م!
    چه خوب!
    میام تلگرام هماهنگ کنیم.
    خورشید
    الان من جزو اون دسته میشم که دوستشون داری
    منم نصف حرفایی که دلم میخواد را نمینویسم
    هنوز یک ماه نیست که می خونمت ولی برام یه دوست دوست داشتنی هست خورشید جان.

    من زیادم نمی تونم خودم رو تو نوشتن کنترل کنم. اینجا می نویسم. ولی سعی می کنم حداقل برای یه مدت، با کسی بحث نکنم و در مورد باورها و زندگی بقیه نظر ندم. 
    خودت باش
    اگه شما دلت بخواهد بیشتر بفهمی و بدونی من میرم فکر مردن میکنم!!!

    یعنی کسی تونسته حقیقت ناب رو بفهمه؟این حقیقت چیه ؟....
    سکوت رو یافتی به منم خبر بده!
    دور از جونت. 

    نمی دونم. ولی به شدت دلم می خواد بدونم.
    خودم عامل سر و صدام! در ضمن مجددا هوس مکزیکی کردم! =)
    پسر خوب
    نه بابا جان چطوری بشناسمتون؟ اصلا نمیدونم کجایی هستین
    نمی دونم چرا این حس رو دارم! =)
    پسر خوب
    اصلا یادم نیست اون بالا چی نوشتم که شما حذف کردین:)))))هرچی فکر میکنم یادم نمیاد:)))))
    چیز مهمی نبود فکر کنم
    من مطمئنم که شما منو نمیشناسید:))))
    ای بابا! =) رشته منو نوشته بودید.

    سر به سرم نذارید خب. اگه منو می شناسید بگید.
    پسر خوب
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    سلام 
    شما **** ****** خوندین هروقت به اینجا سر میزنم یاد خانم معلم ها و خانم مربی ها میفتم:))
    این پست خیلی عالی بود 
    سلام.
    من که مطمئنم شما تو دنیای واقعی منو می شناسید!

    فکر کنم یه معلم/ مربی درون قوی دارم! =)

    ممنون. لطف دارید.