کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

این جوری باشید خب!

  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶
  • ۱۱:۲۹

هر بار که اتفاق می افتاد، کلی حرص می خوردم. ولی چیزی نمی گفتم. یکی دو بار تصمیم گرفتم به او بگویم، کلی حرف آماده کردم. اما در آخرین لحظه ها از خیرش گذشتم و گفتم مهم نیست یا با خودم فکر کردم اگر تکرار شد می گویم!


بالاخره دیروز، با خودم گفتم آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان، باید... باید بگویم... همین امروز. 


کلی فکر کردم که کی بگویم و چه بگویم و چه طور بگویم که کاملا دوستانه باشد. که اگر فلان چیز را گفت چه جوابی بدهم. اگر مسخره کرد یا تکه انداخت چه طوری کم نیاورم و...


بالاخره گفتم و او با دقت تمام گوش داد. و باورتان می شود؟! درست وقتی که خودم را آماده یک گفت و گوی طولانی کرده بودم، با آرامش و لبخند گفت: «واقعا؟! من نمی دانستم نباید این کار را بکنم. دیگر نمی کنم.» همین! فکرش را بکنید! فقط همین را گفت و نه سعی کرد ثابت کند بی تقصیر است، نه آن رفتار را بی اهمیت جلوه داد که بگوید تو زیادی حساسی و نه هیچ چیز دیگر. فقط همین را گفت. فقط همین را! =)


+ وقتی «حال من دست خودم نیس/ دیگه آروم نمی گیرم»، «چه قدر خوبه که تو هستی/ چه قدر خوبه تو رو دارم.» آخه همیشه «تو که دلواپسم میشی/ همه دلواپسیم میره.» 


+ دلم را به دریا زده ام تا کاری را که مدتها پیش باید انجام می دادم و می ترسیدم را انجام بدهم. لطفا دعا کنید خوب پیش برود. لقمه بزرگی برداشته ام!

  • نمایش : ۱۵۳
  • فاطمه
    اااه داشتم امیدوار میشدم...
    اونو دیگه خدا هم ازش قطع امید کرده!!!!
    فاطمه
    اگر اون شخص فلانی... نشون میده کلا.... اللهم صلی علی محمد و آل محمد:(
    واقعا فکر میکنی همچین جوابی تو وجود اون فردی که میگی هست؟!
     من بعد از اون روز که تو و ساجده هم اومدید، دیگه ندیدمش
    خودت باش
    !!!!
    ان شاءلله حل میشه
    دعا کن بشه. اگه بشه عالیه