کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

شبانه نوشت

  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶
  • ۱۷:۳۰

سرشب:

بابا آمد خانه و دو تا جاکارتی پر از کارت داد دستم. پیدایشان کرده بود. در کل 4 تا عابر بانک از 4 بانک مختلف، دو کارت بلیط اتوبوس، یک چک سفید و دو کارت شناسایی در آن بود. یکی از کارتهای شناسایی، کارت عضویت در کانون کارشناسان رسمی دادگستری بود و دیگری کارت نظام مهندسی. هر چه زیر و رو کردم هیچ آدرس یا شماره تلفنی نبود. اولش به فکرم رسید زنگ بزنیم به فامیل نسبتا دوری که وکیل است و بپرسیم کسی را با این اسم و فامیل می شناسد یا نه. زنگ زدیم و جواب نداد! بعد به فکر نت افتادم. کلی با ترفندهای مختلف گشتم. ولی بی فایده بود. چون فامیلش با «حاج شیخ» شروع می شد، وقتی سرچش می کردم، مطالبی در مورد روحانیون می آمد! سرچ از طریق لیست کارشناسها و نظام مهندسی هم بی فایده بود. مامان به عکس و تاریخ تولدش نگاه کرد و گفت: آن قدرها جوان نیست که مثل شماها وبلاگ داشته باشد! و من به سرم زد که قبل از اسم و فامیلش یک «وبلاگ» بگذارم و سرچ کنم و همین جواب داد! البته حدس مامان درست بود و جناب مهندس، وبلاگ نداشت. ولی با این کلیدواژه ها سایتی را پیدا کردم که اسم و شماره پروانه و شماره موبایل کارشناسهای استان ما را لیست کرده بود. و این طور بود که بالاخره مهندس حواس پرت را از نگرانی در آوردیم. بابا می گفت امروز که آمده بود کارتها را بگیرد کلی اظهار تعجب کرده که آخر چه طور توانستید شماره ام را پیدا کنید. بابا هم گفته بود که دخترم در اینترنت پیدا کرده و او گفته حتما باید امتحان کنم! کلی هم برای من تشکر و قدردانی ارسال کرده بود.


نیمه شب

خواب خواب بودم. ناگهان با صدایی پریدم. میم داشت با صدای بلند آواز می خواند و طبق معمول، از خانه همسایه کناری هم صدای مهمانهایشان می آمد. در حالی که چشمهایم به زحمت باز می شد، با ترس و تعجب ، سرم را از زیر در بیرون بردم و دیدم میم لب ایوان ایستاده و سفره هم در دستش است و زده زیر آواز. ترسم بیشتر شد؛ میم این طوری نبود اصلا! گفتم: دادا حالت خوبه؟ زد زیر خنده و گفت: «فکر کردم هیچ کس خونه نیست!» آخر پسر خوب! نصف شبی من کجا ممکن است باشم؟ اصلا به فرض که هیچ کس نباشد. تو باید این وقت شب این قدر بلند آواز بخوانی؟ قشنگ معلوم است این روزها چه قدر کیفش کوک است!


اواخر شب

یک بار دیگر با صدای سهمگینی از خواب پریدم و متوجه شدم شی ئی با حدود دو متر قد وسط اتاقم افتاده است. از ترس داشتم سکته می کردم. فوری چراغ را روشن کردم. گل دیفنمان یک دفعه ای غش کرده بود! با ترس دور و برم را نگاه کردم. فکر کردم شاید دزد یا گربه داخل اتاق باشد. ولی نبود. به سختی گل را که خیلی هم سنگین بود سر جایش گذاشتم و بعدا بابا آمد تنه اش را بست به لوله گاز! گل دیلاق وقت نشناسمان را در این عکس ببینید:



+کیفیت بد عکس را به باکیفیتی خودتان ببخشید. شما که شاهدید! من می خواستم گوشی خوب بخرم. نگذاشتند.

+شبانه نوشت، در برابر روزانه نوشت به کار رفته است. یعنی نوشتن اتفاقات شب!


  • نمایش : ۱۶۴
  • فرانک
    تلاش شما هم بی فایده نبوده....
    بله خوشبختانه

    خوش اومدی فرانک خانوم
    خودت باش
    سر شب:یه پیشنهاد بیا از فضایل نت یکم برا خانواده هامون بگو که تا گوشی رو همراه با مودم روشن میبینن نبندنمون به رگبار...

    نیمه شب:خدا از این شادی ها هم به شما بده
    اواخر شب:پس با این حساب تو خونه ما بایستی همه چیز رو به یه جایی ببندیم!!!

    سرشب: از پیشمهادت استقبال می کنم!

    نیمه شب: خخخ

    اواخر شب: شما جنهای خونه تون رو مرخص کنید!
    roga 95
    کاش همه مثل شما اینقدر خوب بودن.
    برادرجان عجیب مشکوک میزنه ها حواستون باشه ببنید کی دلش رو برده.

    عزیزم. لطف داری به من. 
    من فقط سعی می کنم خودم رو بذارم به جای طرف مقابل و ببینم اگه تو اون شرایط بودم دلم می خواست چه اتفاقی بیفته.


    خخخ... آی گفتی! 
    دختر خوب
    بیا نوزاد منو ببین :دب
    نوزاد تو که عشقه اصلا (استیکر گل و بوسه و قلب و....)


    تو خواب نداری ترانه؟!
    دخترخوب
    کافی بود یکی از عابرباکهاشو میبردی بانک همنام ...اونا از روی شماره کارت همه آمارشودرمیوردند و بهش اطلاع میدادند
    درسته. از روی کارتهای شناسایی هم میشد اقدام کرد. ولی شب بود و همه جا تعطیل. می خواستیم زودتر از نگرانی درش بیاریم. وقتی بابا زنگش زد، گفت اعصابم داغون شده بود حسابی.
    حمیده
    چک سفید رو حداقل برمیداشتی :((
    امان از وجدان همیشه در صحنه!