کودکانه هایم تمامی ندارد

There Is No End To My Childhood

کاش بودم

  • شنبه ۱۰ تیر ۹۶
  • ۱۵:۱۶

من اگه مهم بودم برات، می نشستی دونه دونه اشکهامو جمع می کردی؛ تو عروسی پسر غم و دختر غصه، می پاشیدی رو سرشون تا شاید بهونه های کوچولو همه شونو جمع کنند و با خودشون ببرن دور دورا.

 

من اگه مهم بودم برات، از همین جا دستت رو دراز کردی طرف ماه، یه تیکه شو بر می داشتی می نداختی گردنم تا بتونم شب به شب، پشت پنجره، با ستاره ها برقصم.

من اگه مهم بودم برات، دستمو می گرفتی منو می بردی تو جاده های بی سر و تهی که لا به لای خاکش هی سنگهای رنگی رنگی برق می زنه و می ذاشتی پابرهنه تا ته ته خوشحالیام بدوم.


من اگه مهم بودم برات دستمال گل گلی دلم رو برداشتی می رفتی نوک اون کوه بلند سفید، پرش می کردی از دلخوشیهای غیرممکن، می آوردی همه رو می ریختی تو دامنم می گفتی بفرما! اینم همه اون چیزایی که می خواستی و نداشتم که بهت بدم!


من اگه مهم بودم برات، دستاتو می آوردی جلو، لبخندهای الکی الکی رو از روی لبهام پاک می کردی و اون قدر توی دلم قاصدک و پروانه می ریختی که کم کم یه درخت بشن و شاخه های هلالیشون برسه به لبهام و اونا رو شکل یه لبخند راستکی کنند! تو که می دونی دلهای پروانه ای و قاصدکی خنده هاشون راستکیه.


من اگه مهم بودم برات، می نشستی پشت دوچرخه ی باد، می رفتی همه جای دنیا رو می گشتی تا یه قطره اعتماد برام دست و پا کنی؛ می دونی چه قدر تشنمه؟


من اگه مهم بودم برات... نه... چرا مهم باشم؟ چرا مهم باشم برات وقتی یه نفر توی هر شاهرگت یه کپه اتیش درست کرده و من هر کدوم رو خاموش می کنم باز یه جای دیگه شعله می کشه؟ بذار برات مهم نباشم؛ اما دیگه نذار آتیشهایی رو که خودتم دوستشون داری با  انگشتام خاموش کنم! دیگه یه جای سالمم تو دستام نمونده! تازه تو دلم رو ندیدی؛ آخه مهم نبودم برات!


  • نمایش : ۱۳۵
  • Va hid
    وبلاگ جالب و مطالب خوبی  داری  مطالبتان هم جذاب و گیرا بود. اگر تمایل به تبادل لینک دارید اطلاع بده .مطالبتون خیلی ساده و در عین حال صادقانه است موفق باشی.
    یه بار دیگه عین همین کامنت رو گذاشته بودید!
    غ زل
    شارمین عزیز
    الهی همیشه دلت شاد باشه و لبهات خندون
    میاد اونی که تو براش مهمی و همه این کارها رو برات میکنه
    فدای تو غزل مهربونم. ان شالله تو و همسرک و ماهکت هم همیشه در کنار هم شاد و پر آرامش باشید

    ممنونم. البته منظور من یه چیز دیگه س.
    رضا

    ابتدا و میانه پست مثل یه رویای شیرین و دلچسبه اما پاراگراف آخر مثل یه سیلی واقعیت رو یادآوری می‌کنه.

    یه واقعیت خیلی تلخ رو. =(
    خودت باش
    دقیقا با کی داری؟؟؟؟
    خودمم دقیقش رو نمی دونم!!!!
    انگور ...
    تا قبل بند آخر هر کدوم رو میخوندم یه لبخند این شکلی ^______^ میومد رو صورتم و هی گشاد تر میشد . اینکه یکی باید باشه که انقدر براش مهم باشی دقیقا همینقدر . طوریکه اصلا اهمیت های قبل از این سو تفاهم بود و اینا...
    تهش یه درد مشترک بود برای همهی ماهایی که دستامون سوخته جون سوخته ... اما یه روز انقدر مهم میشیم که قبلش سو تفاهم بود
     کامنتت حس قشنگی داره عزیزم. مرسی
    roga 95
    وای دختر گریه کردم با این پستت.
    عزیز دلم... ببخشید. =(
    هوپ ...
    بند آخرت چقدر خوب و غم انگیز بود :-( 
    T_T